آیا یک زن به نام عطیه عوفی دست جابر بن عبدالله انصاری نابینا رو‌ گرفت و روز‌ اربعین به کربلا آورد

⁉️ آیا یک زن به نام عطیه عوفی دست جابر بن عبدالله انصاری نابینا رو‌ گرفت و روز‌ اربعین به کربلا آورد

▫️از بچگی در مراسمات اربعین می شنیدیم که عطیه دست جابر که نابینا بوده رو گرفته بود و اولین زائران چهلمین روز شهادت امام حسین علیه‌السلام و یاران باوفایش بودند.

▫️عطیه امروز چون اسم خانم هست شاید ما هم فکر می کردیم خانم بوده و در ذهنمان این سوال بود که آخه درسته جابر نابینا بود اما اگر عطیه محرمش نبود چرا دست این پیرمرد رو می گرفته و القصه؛

خلاصه گفتم یه توضیح مختصر بدم برای جوون ترها که این دو شخصیت بزرگ اسلام رو بهتر بشناسند.

جابر بن عبدالله انصاری از قبیله خزرج است که حدود پانزده سال قبل از هجرت پیامبر اسلام در مدینه به‌دنیا آمد.

پدرش عبدالله از بزرگان قبیله بود و از اولین مسلمانانی است که قبل از هجرت پیامبر به مدینه مسلمان شد و جابر جوان ترین شاهد بیعت دو قبیله بزرگ اوس و خزرج در مدینه بود.

▫️جابر بن عبدالله انصاری جوانی تنومند و شجاع بود که در جنگ های پیامبر شرکت می کرد و پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام از شیعیان امیرالمومنین علیه السلام بود و خلافت را حق ایشان می دانست و از اولین کسانی بود که با حضرت بیعت کرد و در جنگ صفین دوشادوش ایشان با معاویه جنگید.

▫️جالب است که جابر بن عبدالله انصاری از معدود صحابه پیامبر اسلام است که شیعه و سنی هر دو احادیث او را قبول دارند و به احادیث وی استناد می کنند.

▫️ «کَشّی» در حدیثی نقل کرده‌است پیامبر اسلام طول عمر جابر را پیش‌بینی کرده‌است و از او خواسته تا سلام او را به امام محمد باقر (ع) برساند!
(طول عمر او ۹۴ سال تا زمان امامت امام پنجم شیعیان است)

▫️اهمیت بسیار ویژه ی جابر ابن عبدالله انصاری نه فقط در نقل حدیث زیارت اربعین، که در نقل حدیثی از پیامبر گرامی اسلام است که وقتی آیه ی اطاعت از اولی الامر نازل شد از پیامبر گرامی اسلام پرسید اولی الامر چه کسانی هستند و حضرت ائمه ی دوازده گانه شیعه را یک به یک نام بردند و به جابر بشارت دادند که تو امامت فرزندم محمدباقر را درک خواهی کرد و سلام مرا به او برسان.(و در زمان حیات امام محمدباقر, امام صادق علیه السلام علیهماالسلام را هم درک کرده بود)

و اما عطیه که بود؟

▫️عطیه فرزند سعد بن جناده از یاران حضرت علی علیه السلام است . او در زمان ولادت عطیه خدمت امیرالمؤمنین(ع) رسید و به آن حضرت عرض کرد: ای امیرمؤمنان! فرزند پسری برای من به دنیا آمده؛ شما نامی برای او انتخاب کنید. امام فرمود: این فرزند هدیه و عطای الهی است؛ پس او عطیه نامیده شد. عطا شده و هدیه الهی و مادر او از اهل روم بود.

▫️عطیه از تابعان (مسلمانانی که پس از رحلت پیامبر به دنیا آمدند) و شیعیان برجسته امیرمؤمنان(ع) و یکی از رجال علم حدیث و تفسیر قرآن شد که جابر ابن عبدالله انصاری یکی از مهمترین اساتید او بود.

▫️حدیث شریف زیارت اربعین یکی از معتبرترین احادیثی است که توسط جناب عطیه رضوان الله تعالی علیه روایت شده است.

.....................
#مه_شکن
🆔 @mh_shkan

همیشه ۲۰صفر، روز اربعین هست

💬سوال
با توجه به اهمیت اربعین و زیارت مخصوص آن، آیا ۲۰ صفر موضوعیت داره یا چهل روز بعد از شهادت امام حسین(ع) ؟ چون همیشه ۲۰صفر، روز اربعین هست با اینکه گاهی محرم ۲۹ روزه هست و قاعدتا اربعین باید روز ۲۱ صفر باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

✍️پاسخ
درباره ی اربعین ملاک روز ۲۰ صفر هست.
به دو دلیل:
- اول ورود جابر بن عبد الله انصاری به کربلا در این روز
- دوم ورود اهل بیت به کربلا در ۲۰ صفر

*توضیح هر کدام:
- درباره زیارت جابر در روز اربعین، شیخ مفید در کتاب «مسار الشیعه» تصریح می کند که جابر به زیارت حضرت شتافته است. ایشان می نویسد:
یوم العشرین منه (صفر) هو الیوم الذی ورد فیه جابر بن عبدالله الانصاری صاحب رسول الله(ع) و رضی الله تعالی عنه من المدینة إلی کربلاء لزیارة قبر سیدنا أبی عبدالله، فکان اول من زاره من الناس
"روز بیستم صفر، روزی است که جابر یار پیغمبر، خود را از مدینه به کربلا رساند و موفق به زیارت قبر حضرت ابی عبدالله(ع) شد و او اولین زائر سیدالشهداست."
شیخ مفید، شیخ طوسی، علامه حلی، شیخ رضی الدین علی بن یوسف حلی، کفعمی، علامه مجلسی و محدث نوری این واقعه را نقل کرده اند که در روز ۲۰ صفر جناب جابر برای زیارت سیدالشهدا(ع) به کربلا آمد.

- اما در مورد ورود اهل بیت به کربلا:
چند قول در این زمینه مطرح شده که مشهورترین آن روز بیستم ماه صفر هست.
.....................
#مه_شکن
🆔 @mh_shkan

گونه‌شناسی مردم کوفه در زمان امام حسن(ع) و تطبیق آنها بر جامعه ما

#لبیک_یا_کریم_اهلبیت

🔴 گونه‌شناسی مردم کوفه در زمان امام حسن(ع) و تطبیق آنها بر جامعه ما

🔻 مردم کوفه عبارت بودند از:
1⃣ #امویان: که به‌عنوان ستون پنجم و نفوذی دستگاه معاویه در کوفه عمل می‌کردند و از سران اینها می‌توان عمربن‌سعد و عَمروبن‌حُریث را نام برد.

2⃣ #خوارج: کسانی که فقط به درگیری با سپاه شام می‌اندیشیدند؛ البته نه از نگاه و رویکرد امام حسن(ع)؛ بلکه براساس مبانی خود در تکفیر اهل شام. اینها خود را از امام حسن(ع) هم اتقلابی‌تر می‌دانستند و شمربن‌ذی‌الجوشن و شَبَث‌بن‌رِبعی از سران این گروه بودند. اینها برای حضرت هزینه درست می‌کردند و شاید بتوان گفت که نقش این گروه در تحمیل صلح بر امام حسن(ع) زیاد بود. عجب اینکه آنها در ادامه کار به‌سمت معاویه چرخیدند!

3⃣ #شکاک_‌ها: کسانی که فریب خوارج را خورده بودند؛ اما هنوز در سلک آنها درنیامده بودند. اگرچه که مخالفتی از اینها سرنمی‌زد، اما قابل اعتماد نیز نبودند.

4⃣ #الحمراء: که حدود بیست‌هزار جنگجوی تازه‌مسلمان و غیرعرب بودند و به‌دلیل ناآشنایی با معارف حقیقی اسلام، به‌راحتی در اختیار مجموعه‌ها و افراد قرار می‌گرفتند. مثلا در ماجرای مربوط به امام حسن(ع) و قضیه عاشورا به‌نفع امویان حرکت کردند.

5⃣ #شیعیان: مردمانی بابصیرت که پابه‌رکاب حضرت، آماده جنگ و مبارزه بودند.

🔻 حال نوبت آن است که از تاریخ درس بگیریم:
🔹اگر معاویه را نماد «دشمن خارجی» بگیریم، شاید بتوان راهبردها و راهکارهای او را بر حرکات دشمنان مختلف نظام اسلامی تطبیق کرد. برخی را از عاقبت تقابل با خود می‌ترساند و برخی دیگر را با تطمیع و تهدید از میدان به‌در می‌کند.

🔻نیروهای داخل جامعه هم شامل همان تقسیم‌بندی بالا هستند:

✔️«نفوذی‌ها» که دل در گرو دشمن دارند و پازل دشمن در داخل کشور را تکمیل می‌کنند.

✔️ خوارج که همان انقلابی‌نماها هستند و با اعمال غلط خود هزینه‌سازی برای انقلاب می‌کنند.

✔️ شکاک‌ها که در فضای اجتماعیِ غبارآلود و کم‌کاری نیروهای انقلاب، ممکن است تحت‌تأثیر حرکات انقلابی‌نماها یا نفوذی‌ها قرار بگیرند.

✔️ الحمراء را شاید بتوان بر افرادی تطبیق کرد که هم شور و هیجان و قدرت‌عمل دارند و هم فهمشان از مبانی انقلاب و اسلام، به‌اندازه کافی نیست و به همین دلیل باید به آنان آگاهی و بصیرت لازم را داد؛ وگرنه خدای‌ناکرده ممکن است فریب بخورند.

✔️ و نهایتا انقلابیون مؤمن، که به آرمان انقلاب وفادارند و با فهم درست از تحولات داخلی و بین‌المللی، همواره پای کار انقلاب مانده و با همه سختی‌ها و مشقت‌ها، کار انقلاب را پیش برده‌اند.

✅ تاریخ نیز چیزی جز برآیند این نیروها بر هم نیست. پس هرگاه مؤمنان انقلابی که متناظر بر شیعیان مخلص دوران امام مجتبی(ع) هستند، به وظایف خود عمل کنند و با شکست توطئه نفوذی‌های دشمن و انقلابی‌نماها، سایر طیف‌های جامعه را هدایت درست کنند، قاعدتا می‌توان آینده جامعه را آینده‌ای مطلوب و تضمین‌شده دانست؛ آنچنان‌که در دوران انقلاب اسلامی، این اتفاق رخ داده است.
.....................
#مه_شکن
🆔 @mh_shkan

رحلت یا شهادت ؟

رحلت یا شهادت ؟

🟢 بکاربردن کلمه رحلت برای حضرت پیامبر باعث شده اکثر مردم مرگ ایشان رو طبیعی تلقی کنن.

یکی از ابعاد مظلومیت حضرت که تا به امروز ادامه داره، مقام شهادته که اسناد موجود در منابع مورد قبول شیعه و سنی جای هیچ شک و تردیدی در حقانیتش باقی نمیذارن. با این حال متأسفانه به‌کاربردن مستمر کلمه رحلت برای ایشان باعث شده اکثر مردم مرگ ایشان رو طبیعی تلقی کنن و از شنیدن عنوان شهادت تعجب کنن.

شهادت پیامبر (ص) در قرآن

خداوند متعال در قرآن کریم امکان شهادت رو برای پیامبرش بیان کرده تا مبادا کسی فکر کنه که به شهید شدن پیامبر محاله؛ «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ؛ (سوره آل‌عمران آیه ۱۴۴)
محمد (صلّی الله علیه و آله) فقط فرستاده خداست و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند، آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما به عقب برمی‌گردید؟ (و اسلام را رها کرده به دوران جاهلیّت و کفر بازگشت خواهید کرد؟)»

شهادت پیامبر (ص) در منایع شیعه

در منابع شیعه هم تلویحاً و هم به صراحت به شهادت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اشاره شده:

در کفایه الاثر و اثبات الهداه آمده: امام مجتبی پس از شهادت امیرالمومنین علیهما السلام در ضمن خطبه‌ای غرّا فرمودند: «پیامبر اکرم (ص) به من خبر داده که امامت در اختیار دوازده امام از اهل بیت اوست که برگزیده‏‌اند، هیچ کدام از ما نیست مگر اینکه یا مسموم می‏‌شود و یا مقتول‏»
با توجه به این روایت، پیامبر با صراحت مرگ معمولی را از خود و اهل بیتش نفی کرده‌اند.

همچنین امام مجتبی علیه‌السلام در جای دیگه به اهل بیت خودشان فرمودن: «من با سمّ کشته می‌شوم همان طور که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با سمّ به شهادت رسید.»

🔹 اشاره شیخ مفید و شیخ طوسی به شهادت پیامبر (ص)

شیخ مفید عالم کم نظیر شیعه می‌فرماید: «ایشان در ۲۸ صفر سال دهم هجری در سن ۶۳ سالگی در مدینه منوّره، مسموم و به شهادت رسید.»

شیخ طوسی بزرگ اندیشمند شیعه هم نوشتن: «رسول خدا دو شب باقیمانده از ماه صفر در سال دهم هجری، مسموم درگذشت.»

🔹نظر علامه حلی و علامه مجلسی

علامه حلی، دانشمند نامی شیعه هم شهادت رسول خدا رو به وسیله سم ذکر میکنن.
علامه مجلسی میفرماید: «شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سال یازدهم هجری بوده است.»

🟡 شهادت پیامبر (ص) در منابع اهل سنت؛ شعبی و ابن مسعود

در المستدرک الوسائل هم آمده که حاکم نیشابوری سنی هم در کتاب خود از «شعبی» نقل کرده که گفته: به خدا قسم رسول خدا با سم کشته شده است. همچنین ابن مسعود که از بزرگان اهل تسنن است، کشته شدن پیامبر رو تأیید کرده.

🔹اشاره به شهادت پیامبر (ص) در صحیح بخاری

در کتاب «المجدی فی الانساب» ابن سعد هم روایتی نقل میکنه که پیامبر در سن شصت و سه سالگی مسموم شد و درگذشت. همچنین از معتبرترین کتاب اهل تسنن هم به دست میاد که پیامبر در لحظات آخر عمر شریفش، دردی مستمر داشت و در «صحیح بخاری» آمده که پیامبر (ص) می‌فرمود: حال وقت آن است که رگ قلبم از آن سمّ قطع شود.

🔹 گفتنی است ایشان در جنگ خیبر توسط یک زن یهودی مسموم شدند.
.....................
#مه_شکن
🆔 @mh_shkan

درباره همسران پیامبر اعظم

درباره همسران پیامبر اعظم

✍ حجت‌الاسلام دکتر #قربانی_مقدم

🔹 یکی از ایراداتی که به پیامبر عظیم الشأن اسلام می گیرند، ازدواج های مکرر ایشان است. بارها گفته ام که قضاوت درباره حوادثی تاریخی باید با توجه به شرایط تاریخی و ارزشهای عرفی بستر خویش صورت بگیرد نه ذوق و سلیقه عرف امروز یک جامعه خاص.

با این مقدمه نمونه ای از آثار ونتایج یکی از ازدواج های پیامبر یعنی ازدواج با دختر حارث بن ضرار ( سرکرده قبیله بنی مصطلق) ذکر می شود.

دختر حارث از دستگیرشدگان بود. پدر او با فدیه سراغ دخترش آمد تا او را آزاد سازد. وقتی به بیابان عقیق رسید، دو شتر از مجموع شترانی که آن‌ها را برای پرداخت فدیه آورده بود، برگزید و در میان دره ای پنهان ساخت. وقتی حضور رسول گرامی رسید، یادآور شد من فدیه دخترم را آورده ام. پیامبر رو به حارث کرد و گفت: دو شتری را که در آن دره پنهان کرده ای کجاست؟

حارث با شنیدن چنین خبر غیبی، سخت تکان خورد و او و دو فرزندش که همراه
وی بودند، اسلام آوردند، لذا بی درنگ فرستاد آن دو شتر را آوردند و تسلیم رسول خدا کرد. بدین ترتیب، دختر وی آزاد شد و او نیز اسلام آورد. آن گاه پیامبر از دختر او خواستگاری کرد و پدرش با کمال علاقه، در ازای چهارصد درهم، او را به عقد پیامبر درآورد.

🔹خبر بستگی پیامبر با حارث که رئیس بنی مصطلق بود، در میان مسلمانان منتشر شد. این امر سبب شد که صد خانواده از بنی مصطلق آزاد شوند و پیوسته در زبان‌ها گفته می‌شد هیچ زنی برای قوم خود پربرکت تر از این زن نبود.
سرانجام، همه اسیران بنی مصطلق از زن و مرد به گونه ای آزاد شدند و به قبیله خود بازگشتند. (سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۲۹۵، تفسیر قمی، ص ۶۸۱ و تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۶۴. نقل از فروغ ابدیت)

.....................
#مه_شکن
🆔 @mh_shkan

میخواستم بدونم دلیل اینکه دیه زن نصف مرد هست

🔴پرسش:
میخواستم بدونم دلیل اینکه دیه زن نصف مرد هست و چرا دو شاهد زن مساوی با یک مرد هست چیه؟
حالا اگه یه زن سرپرست خانواده بود یا اینکه اون زن شاغل بود چی؟
اگه ارزش انسانیشون بالاست چرا دو شاهد زن برابر یک مرد هست؟
اینجا عقلانیت زن زیر سوال برده شده.چرا؟

🔵پاسخ:
🔹بدون تردید خداوند متعال حکیم است و اگر دستوری صادر می‌کند حتما حکمتی دارد و مصلحت و مفسده‌ای برای آن وجود دارد.
این مصالح و مفاسد ممکن است دنیوی یا اخروی، فردی یا اجتماعی و مادی یا معنوی باشند.
آیا عقل ناقص انسان می‌تواند علت، حکمت یا مصلحت و مفسده‌ی تمام احکام الهی را به طور قطع درک نماید؟ مسلما خیر.
در احکام ما باید تعبّد داشته باشیم و تسلیم امر الهی باشیم چه علت و فلسفه‌ی حکم را بدانیم و چه ندانیم.

💠 تفاوت دیه زن و مرد موجب تفاوت ارزش و جایگاه انسانی آنها نمی‌شود و از نظر مقام انسانیت و ارزشهای معنوی مساوی هستند.
منشأ اصلی حکم تفاوت دیه زن و مرد روایات است: مثلا امام صادق (علیه‌السلام) فرموند: «دیة المرأة نصف دیة الرجل؛ دیه زن نصف دیه مرد است.» (وسائل‏‌الشیعه، ج۱۹، ۱۵۱)
به نظر می‌رسد دیه تنها یک جبران خسارت مالی برای کمک به خانواده‌ی مقتول است. با کشته شدن یک مرد خانواده‌ی مقتول سرپرست و مسئول تأمین مخارج خود را از دست می‌دهند اما با کشته شدن زن چنین اتفاقی نمی‌افتد.
اگر مردی زنی را بکشد با پرداخت نصف دیه مرد می‌توانند او را اعدام کنند. اگر ارزش انسانی زن کمتر بود حتی با پرداخت نصف دیه مرد باز هم نمی‌توانستند وی را به خاطر قتل یک زن قصاص کنند.
دقت کنید که گناه کشتن یک زن با کشتن یک مرد مساوی است.

💠 اسلام هیچگاه زن را مسئول مخارج خود یا خانواده نمی‌داند. قبل از ازدواج مخارج زن با پدر و بعد از ازدواج با شوهر و در صورت ناتوانی و فقر آن‌دو با دولت اسلامی است. بنابراین اگر زنی شاغل یا سرپرست خانواده باشد مسئولیتی در قبال مخارج خود و خانواده ندارد و مقدار دیه و ارث تغییری نمی‌کند.

💠 شهادت دادن در دادگاه، یک تکلیف درباره حق الناس است و در آن باید نهایت دقت صورت گیرد. اگر کسی شاهد یک معامله یا ماجرای دیگری بوده که شهادت او در دادگاه می‌تواند قاضی را به حق برساند بر او لازم است که شهادت دهد. دقت کنید که شهادت دادن، یک تکلیف است نه یک حق.

💠 اقتضای داشتن ویژگیهای ساختاری و روحی در زن، که علم روانشناسی نیز آن را تایید می‌کند، آن است که گاه از روی احساسات سخنی بگوید و یا از گفتن سخن حقی خودداری کند. یعنی در بیان آن چیزی که دیده دچار تردید شود و از راه حق منحرف شود.
اینجاست که شارع، برای برطرف کردن این مشکل، میگوید باید زن دیگری باشد که او نیز شاهد ماجرا بوده تا او را متوجه اشتباهش سازد.

💠 ممکن است گفته شود که زنهایی هستند که عقل ورزی آنها بیشتر از بسیاری از مردان است و بالعکس، روحیۀ عاطفی برخی مردان نیز بسیار بالاست. در پاسخ باید گفت که اولاً احکام دین دربارۀ افراد خاص نیست، بلکه برای غالب افراد است؛ چنانکه در سایر قوانین عقلایی نیز همین رویه حاکم است. ضمن آنکه تشخیص افراد با روحیات خاص از افرادی که ویژگیهای عمومی را دارند، می‌تواند مشکل ساز شود.

💠 ممکن است گفته شود که این حکم، توهین به زنان است. پاسخ آن است که اتفاقاً این حکم، راحت کردن او از یک تکلیف سنگین است؛ چراکه اگر فقط خودش شاهد ماجرا بوده، تکلیفی نسبت به ادای شهادت ندارد. بعلاوه، آنکه دقیقاً متناسب با ویژگیهای ساختاری زن است. ثانیاً اگر بر اثر شهادت نادرست یک زن، حق به حق دار نرسید، مدیون است، ولی وقتی که دو نفر باشند و یکی، دیگری را کمک کند، این مشکل به وجود نمی‌آید.

💠 منظور توهین به عقل زنان نیست، بلکه کاستی تعقل است، نه کمبود قوه عقل. به این ترتیب که مرد و زن در بهره مندی از قوه عقل یکسان هستند، اما به دلیل غلبه احساسات و عواطف مادری و همسری در زن، جنبه تعقل زن در مقایسه با مرد کمتر است و احساسات قوی زنانه در بهره گیری از عقل، گاه به مثابه مانع عمل می‌کند.
البته این عیب و نقصی نیست و بلکه برای جایگاه مادری و همسری یک ضرورت و یک امتیاز است.

.....................
#مه_شکن
🆔 @mh_shkan

کسی که مژده آمدن ربیع‌الاول را بدهد آیا بهشت بر او واجب میشود؟

#شایعات

کسی که مژده آمدن ربیع‌الاول را بدهد آیا بهشت بر او واجب میشود؟

🔻همزمان با پایان یافتن ماه صفر و حلول ماه ربیع الاول شاهد رواج یک باور غلط هستیم که بیشتر در شرایط کنونی از طریق فضای مجازی و … منتشر می‌شود، با این مضمون که پیامبر(ص) فرموده است: «هر کس خروج از ماه صفر را به من اطلاع دهد، اهل بهشت است»! به همین خاطر برخی افراد در اولین شب ماه ربیع‌الاول بر درب مساجد حاضر شده تا به نوعی پایان ماه صفر را اعلام کنند!

✍این باور غلط که به صورت بشارت بهشت از قول پیامبر(ص) در راستای خوشنودی ایشان از پایان یافتن ماه صفر و آغاز ماه ربیع الاول صورت می‌گیرد، متأسفانه باعث شده اصل و شأن حدیث، مورد غفلت قرار گرفته و مفهوم آن وارونه جلوه داده شود.

اما اصل واقعه و حدیث چیست؟ این روایت در شأن یکی از بهترین صحابه پیامبر اعظم(ص) ابوذر غفاری است که به دلیل رواج آن باور غلط، محور حدیث به کلی فراموش شده است.

از ابن عباس نقل شده که گفت: روزی پیامبر(ص) به همراه تعدادی از اصحاب‌شان در مسجد قبا نشسته بودند، رسول خدا (ص) فرمود: اولین کسی که الان بر شما وارد می‌شود، مردی از اهالی بهشت است!

برخی از اصحاب تا این سخن را شنیدند، برخاسته و از مسجد خارج شدند تا دوباره وارد شده و اولین کسی باشند که بهشت بر او واجب می‌شود، پیامبر(ص) متوجه شده و به بقیه اصحاب که نزد ایشان بودند، فرمودند: اکنون جماعتی در حال سبقت گرفتن از یکدیگر، بر شما وارد می‌شوند، (ولی از میان آن‌ها) کسی که پایان یافتن ماه آذار (نام یکی از ماه‌های رومی معادل ماه خرداد و در آن زمان معادل ماه صفر) را بر من بشارت بدهد، اهل بهشت است.

آن جماعت برگشتند و وارد شدند و ابوذر نیز همراه‌شان بود، پیامبر(ص) به آن‌ها فرمود: ما در کدام ‌یک از ماه‌های رومی هستیم؟ ابوذر گفت: یا رسول الله! ماه آذار به پایان رسیده است.

پیامبر(ص) فرمود: ای اباذر! من این مسأله را می‌دانستم، ولی دوست داشتم قوم من بدانند که تو مردی از اهالی بهشتی و چطور این‌گونه نباشد، در حالی که تو بعد از من به دلیل محبتت به اهل بیتم، از حرم من طرد (تبعید) می‌شوی، تنها زندگی می‌کنی و تنها می‌میری و قومی که امر کفن و دفن تو را انجام می‌دهند، به واسطه‌ تو خوشبخت می‌شوند، آن‌ها دوستان من در بهشتی هستند که به پرهیزکاران وعده داده شده است.۱

🔸این در حالی است که در میان کتب حدیث، تنها روایتی که اشاره به پایان یافتن ماه صفر و آغاز ربیع داشته باشد، همین روایت است، به نظر می‌رسد، در برخورد با روایتی که در فضای مجازی و اجتماعی مطرح می‌شود و به گونه‌ای منطبق بر عقل و منطق نیست، باید با دیده تأمل نگریسته شود و از کارشناسان خبره از میزان صحت حدیث مطمئن شد.🔸

__
۱.باب «معنى قول النبی ص من‏ بشرنی‏ بخروج‏ آذار فله الجنه» از کتاب معانی الاخبار (النص / ۲۰۴) و همچنین کتاب علل الشرایع مرحوم شیخ صدوق (ج ۱ / ص ۱۷۵) و در روضه المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه اثر مرحوم محمد تقی مجلسی (ج ۱۳ / ص ۳).
«عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ‏ کَانَ النَّبِیُّ ص ذَاتَ یَوْمٍ فِی مَسْجِدِ قُبَا وَ عِنْدَهُ نَفَرٌ مِنْ أَصْحَابِهِ، فَقَالَ أَوَّلُ مَنْ یَدْخُلُ عَلَیْکُمُ السَّاعَهَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّهِ، فَلَمَّا سَمِعُوا ذَلِکَ قَامَ نَفَرٌ مِنْهُمْ فَخَرَجُوا وَ کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ یُحِبُّ أَنْ یَعُودَ لِیَکُونَ أَوَّلَ دَاخِلٍ فَیَسْتَوْجِبَ الْجَنَّهَ، فَعَلِمَ النَّبِیُّ ص ذَلِکَ مِنْهُمْ فَقَالَ لِمَنْ بَقِیَ عِنْدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ: إِنَّهُ سَیَدْخُلُ عَلَیْکُمْ جَمَاعَهٌ یَسْتَبِقُونَ. فَمَنْ بَشَّرَنِی بِخُرُوجِ آذَارَ فَلَهُ الْجَنَّهُ، فَعَادَ الْقَوْمُ وَ دَخَلُوا وَ مَعَهُمْ أَبُوذَرٍّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ، فَقَالَ لَهُمْ فِی أَیِّ شَهْرٍ نَحْنُ مِنَ الشُّهُورِ الرُّومِیَّهِ؟ فَقَالَ أَبُوذَرٍّ قَدْ خَرَجَ آذَارُ یَا رَسُولَ اللَّهِ.

فَقَالَ(ص): قَدْ عَلِمْتُ ذَلِکَ یَا أَبَاذَرٍّ وَ لَکِنِّی أَحْبَبْتُ أَنْ یَعْلَمَ قُومِی أَنَّکَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّهِ وَ کَیْفَ لَا یَکُونُ ذَلِکَ وَ أَنْتَ الْمَطْرُودُ عَنْ حَرَمِی بَعْدِی لِمَحَبَّتِکَ لِأَهْلِ بَیْتِی فَتَعِیشُ وَحْدَکَ وَ تَمُوتُ وَحْدَکَ وَ یَسْعَدُ بِکَ قَوْمٌ یَتَوَلَّوْنَ تَجْهِیزَکَ وَ دَفْنَکَ أُولَئِکَ رُفَقَائِی فِی الْجَنَّهِ الْخُلْدِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُون‏»

👥💬🗣 رسانه باشید و این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید.
.....................
#مه_شکن
🆔 @mh_shkan

لیلةالمبیت در زبان علمای اهل سنت

🔆 لیلةالمبیت در زبان علمای اهل سنت

✍ حاکم نیشابوری از علمای معروف اهل سنت نقل می‌کند: اولین کسی که جانش را در راه رضای خدا فدا نمود، امیرالمومنین عليه‌السلام بود، آن وقتی که بر بستر پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله خوابیده بود و این شعر را زمزمه می‌کرد: با جان خود حفظ كردم بهترين كسى را كه بر زمين قدم نهاد، و بهترين كس را كه دور خانه كعبه و حجر اسماعيل طواف كرد
📚 حاکم نیشابوری، المستدرک، دارالکتب، ج3، ص5.

✍ ابن‌صباغ مالکی از امام غزالی نقل می‌کند: در شبی که على عليه‌السلام در بستر پيامبر اکرم صلی‌الله‌عليه‌وآله خوابید، خداوند به جبرئيل و ميكائيل وحى فرستاد كه من بين شما برادرى ايجاد كردم و عمر يكى از شما را طولانی‌تر قرار دادم، كدام يك از شما حاضر است، ايثار به نفس كند و زندگى ديگرى را بر خود مقدم دارد؛ هيچ‌كدام حاضر نشدند؛ به آن‌ها وحى شد، آیا شما مانند امیرالمومنین علیه‌السلام نیستید که چون میان او و محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله برادری برقرار نمودم، در بسترش خوابید تا جان خود را فدایش کند؟ به زمين برويد و حافظ و نگهبان او باشيد....
📚 المالکی، الفصول المهمة، دارالحدیث، ج1، ص292

✍ ابن‌ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه بیان کرده است که همه مفسران شأن نزول آیه وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ را ماجرای خوابیدن امیرالمؤمنین علیه‌السلام در بستر پیامبر اکرم صلی‌الله‌عليه‌وآله می‌دانند.
📚 ابن‌ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، مرعشی نجفی، ج13، ص262.
.....................
#مه_شکن
🆔 @mh_shkan

پرسش و پاسخ محرم

☑️پرسش و پاسخ محرم

🍂فلسفه عزاداري براي امام حسين(علیه السلام) چيست ؟ چه اشکالی دارد عزاداری نکنیم؟

◾️ پاسخ:

👈ما براي مصيبت هاي وارده بر اهل بيت گريه مي کنيم چون به آن ها علاقه و محبت داريم، شان و عظمت آن ها را مي دانيم و به خاطر رنجي که به آن ها وارد شد، اندوهگينيم.

▪️علاوه بر اين، اين گريه ي ناشي از محبت و يا تلاش برای ابراز محبت، باعث توجه و محبت متقابل و افزون مي شود و اين محبت، و قرب حاصل از آن، يکي از مهمترين عوامل پيشرفت معنوي و حرکت در مسير کمال است چرا که آن ها مظاهر کمال و واسطه هاي فيض الهي و اسباب دستگيري خداوند از بندگان هستند .

🌱از جهت ديگر، همه ي افراد، در مقابل کساني که براي بيداري و بهبود زندگي آنان تلاش و جان فشاني کرده اند، وظيفه شکرگزاري (تشکر) دارند و مجالس عزاداري حسين بن علي (علیه السلام) و بقيه ي اهل بيت علیهم السلام به نوعي تشکر و قدرداني از رنج ها و مرارت هايي است که آن حضرات و يارانش در راه بيداري و بصيرت بشريت متحمل شدند.

☘️علاوه بر اين، مجالسي که به منظور تعظيم و بزرگداشت و عزاداري اهل بيت علیهم السلام به خصوص سالار شهيدان کربلا همه ساله در سراسر جهان برگزار مي شود، داراي آثار و برکاتي همچون ايجاد وحدت بين صفوف پيروان آن حضرت، آشنا شدن مردم با راه و رسم ائمه (علیهم السلام)، ايجاد پيوند قلبي با حجج الهي، اصلاح منکرات و ظلم هاي موجود در هر جامعه و ...مي باشد که تعطيل شدن چنين مراسمي موجب محروم شدن از چنين مواهبي است.

⚫️#محرم
⚪️#عزاداری

پرسش و پاسخ محرم

☑️پرسش و پاسخ محرم
▫️
مگه امام حسین و یارانش تو جنگ پیروز نشدن؟
خب پس چرا عزاداری میکنیم باید جشن بگیریم

✅پاسخ

🔹 البته که شهادت موفقیت است نه شکست. مگر نه این است که على علیه السلام همواره آرزوى شهادت مى‌کرد و مى‌گفت: «لالْفُ ضَرْبَةٍ بِالسَّیْفِ اهْوَنُ عَلَىَّ مِنْ میتَةٍ عَلى فِراشٍ ...»
و مگر خود سیدالشهداء علیه السلام نگفت: «لا ارَى الْمَوْتَ الّا سَعادَةً وَ لَا الْحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ الّا بَرَماً»؟!

🔹ولی این واقعه را با مقیاس‌های دیگرى هم باید سنجید؛

🍂یکی عواطف انسانی و دیگری مقیاس اجتماعى است.

🔹در بُعد عاطفی، به هر حال انسان از دیدن رنج محبوب خود متأثر می‌شود. یک مثال بسیار ساده شاید بتواند مقصود را بیان کند؛
مادری که مشاهده می کند فرزندش به خاطر یک موفقیت مثلاً قبولی در بهترین رشته کنکور یا قهرمانی در المپیک رنج و مشقت می‌بیند و از خواب و تفریح و... محروم شده است، خودبخود متأثر می شود، اما در مقابل از موفقیت او هم احساس سربلندی می کند.

🔹واقعه عاشورا هم همین‌طور است، یعنی دو رو دارد: یک روی آن عظمت است و زیبایی و روی دیگر آن رذالت است و شقاوت.

💥همانقدر که تمرکزِ صرف بر بُعد حزن آلود، اشتباه است، عدم توجه به این بُعد نیز اشتباه است.

🔹 اما در مقیاس اجتماعى نیز آنچه تأثر برانگیز است، شکست جامعه است.
باید بر حال آن جامعه ای گریست که چنان دچار انحطاط اخلاقی و واژگونی ارزش‌ها شده که شخصیتی مانند حسین بن علی علیهما‌السلام را که نه تنها فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، بلکه یک مصلح خیرخواه بود را اینطور به مسلخ برده و بدون هیچ جرم و گناهی به شهادت می‌رسانند.

🍂آری باید بر حال چنین جامعه‌ای گریست تا مبادا خود نیز به چنین سرنوشتی دچار گردیم!

⚫️#محرم
⚪️#عزاداری

پرسش و پاسخ محرم

☑️پرسش و پاسخ محرم

🍂ماه محرم شده و افرادي تو فضاي مجازي ناگهان به ياد فقرا و نيازمندان افتادن و اين شبهه و مغلطه رو زياد مي بينيم امام حسين(علیه السلام) نذري ميخواد چکار؟ بياييم بجاي نذري هاي بي حاصل، به فقرا کمک کنيم و مسايلي از اين دست. حتي شماره حساب ميدن و مبالغ خوبي هم جمع ميکنن¡

◾️ پاسخ:

🔸راه‌هاي وسوسه‌ي شياطين انس و جنّ متفاوت است و به هر کسي نيز از راه خودش وارد مي‌شوند. قرار دادن هزاران هزار کار ديگر در مقابل زيارت رفتن و يا خرج کردن براي مساجد، حرم‌ها، حسينه‌ها و مراسم، يکي از همين وسوسه‌هاي شيطاني و القائات دشمنان مي‌باشد.

❗️مطمئنا اگر براي همان فردي که ايجاد سؤال مي‌کند «آيا خرج کردن براي حسينه يا مراسم يا زيارت بهتر است يا فقرا؟، مراسمي مثل جشن نامزدي و عروسي يا سفر تفريحي و يا هزاران هزينه‌ي تفريحي و اسرافي ديگر پيش آيد، هرگز فکر فقرا را به مخيله‌اش راه نمي‌دهد.

👈در پاسخ به اين سخنان بايد گفت:
الف – 📌 هر امر نيکو و خيري، در جاي خودش خوب و گاه لازم است. رسيدگي به فقرا، نيازمندان و مستضعفين، به ويژه اگر در ميان خويشاوندان يا نزديکان و همسايگان باشند، نه تنها امري بسيار نيکو، بلکه لازم و ضروري است و اگر کسي عمداً اهمال کند، مورد مؤاخذه نيز قرار مي‌گيرد. بر پايي شعائر اسلامي، حفظ آنها، تبليغات و ...، به ويژه در مباحث و مسائلي که در آگاهي و بيداري مردم و جهت دادن به اذهان عمومي نقش‌آفرين است نيز امري بسيار نيکو و البته لازم و ضروري است و اهمال در آن نيز مورد سؤال خواهد بود.

ب –📌 هيچ لزومي به «قياس» يا قرار دادن «اين به جاي آن» وجود ندارد. شما از يک سو مي‌توانيد بگوييد: «اين فرد گرسنه است، پس من چرا به حسينه کمک کنم، بلکه براي او نان و گوشت مي‌خرم» - از سوي ديگر مي‌توانيد بگوييد: «البته عقل، قلب، روح و اعتقادات مردم، به مراتب مهم‌تر و حياتي‌تر از معده‌ي آنهاست؛ مضاف بر اين که با برپايي حسينه‌ها و مساجد، دين احيا مي‌گردد و کمک‌هاي مالي به نيازمندان نيز به صورت مستمر و بيشتر صورت مي‌پذيرد و ...».

ج -📌 پس، هر کس هر دليلي براي توجيه کار خود مي‌تواند بياورد و اين که گفته مي‌شود به جاي حسينه، مسجد، زيارت و عزاداري به فقرا و گرسنگان و ... کمک کنيم، ظاهرش قشنگ است، اما باطنش به خاطر اولاً دور کردن مردم از تفکرات و گرايشات اعتقادي و سرمايه‌هاي معنوي است و ثانياً به خاطر مادي کردن فکر و قلب مردم است.

✍️بايد دقت کنيم که محاسبه حق‌تعالي عددي، ريالي، کيلويي و متري نيست و بسيار دقيق و عادلانه است و به قول معصوم عليه‌السلام: «خداوند متعال راجع به بهشت‌اش گول نمي‌خورد». لذا نزد خداوند متعال آن عملي [از واجب يا مستحب]، نيکوتر و مأجورتر است که با اخلاص بيشتري انجام پذيرد. خواه کمک به مستمند باشد و خواه زيارت يا عزاداري يا کمک به ساخت مسجد و مدرسه و بيمارستان.

🔹در کنار اين دو نکته بد نيست اندکي دقت کنيم که بسياري از نذري ها و خرج هايي که در اين مراسم ها مصرف مي شود، جلوه هايي از عشق و ارادت همين انسان هاي فقير است که اگر چه از مال دنيا بهره چنداني ندارند، اما دلهايي به وسعت دريا دارند و از همان دارايي ناچيز خود، استفاده کرده و انسانيت شان را نشان داده و عشق شان را اثبات مي کنند.

🔸در کنار اين ها، شکي نيست که اگر اسرافي در اين گونه مراسم ها وجود دارد، آن را ناپسند مي دانيم که البته بسياري از افراد حاضر در اين گونه مراسم ها، دغدغه خاطر جدي نسبت به اسراف دارند و معمولا اجازه تحقق چنين امري را نمي دهند.

⚫️#محرم
⚪️#عزاداری

آیا می‌شود دو نفر ولی‌فقیه باشند، یا ... ؟

اگر در یک کشور شیعه‌ی‌ دیگر (جمهوری آذربایجان، عراق و ...) مانند ایران، حکومت جمهوری اسلامی برقرار شود، با وجود ولی‌فقیه در ایران، مسأله‌ی ولایت فقیه در آن دیار چگونه خواهد بود؟ آیا می‌شود دو نفر ولی‌فقیه باشند، یا ... ؟
اساساً خداوند متعال اطاعت را فقط از بالاترین اسوه و مقام جایز نموده است. لذا امر به اطاعت خودش و در راستای آن اطاعت از نبی (ص)، معصوم (ع) و فقیه اعلم می‌نماید. از همین رو در تمامی رساله‌های درج شده است [که نه تنها ولایت فقیه)، بلکه تقلید فقط از «اعلم» جایز است و نه از هر مجتهد عالمی.
اعلم، صفت «ترین» را دارا می‌باشد، لذا اسم فرد است. وقتی گفتیم: عالم‌ترین، با تقواترین، شجاع‌ترین، زیباترین و ...، یعنی هیچ کس به حد او نمی‌باشد و دو تایی بر نمی‌دارد. لذا اگر در برهه‌ای از زمان شاهد معرفی دو، سه، پنج یا حداکثر ده نفر از فقها به عنوان مرجع تقلید بودیم، به این خاطر است که تشخیص آن «ترین» از میان آنها برای دیگران مشکل است. وگرنه، اگر «اعلم» قابل تشخیص باشد، نه تنها تقلید از دیگران جایز نیست، بلکه آن دیگران نیز نباید قیام به مرجعیت کنند.
همین معنا در موضوع «ولایت فقیه»، یعنی آن فقیهی که «ولایت» جامعه‌ی شیعی را نیز بر عهده گرفته است، به مراتب صادق و شدیدتر است. لذا «ولایت فقیه»، دوئیت پذیر نیست. و اگر گفته‌اند: در صورت عدم امکان شناسایی یک نفر، ولایت می‌تواند شورایی باشد، به دلیل همان ناتوانی در شناخت است.
حال اگر در کشور دیگری حکومت اسلامی (إن شاء الله) برقرار شد، بر اساس احکام تشیع، آنها نیز باید مطیع امر «ولی‌فقیه» حاضر باشند، [چرا که در ولایت، ملیت شرط نیست]. مگر آن که جمیع یا اکثر فقهای ولی‌شناس، یعنی همان خبرگان تشخیص دهند: حال که شعاع دایره‌ی حکومت اسلامی گسترده‌تر شده است، شرایط و توانمندی‌های دیگری لازم است که ولی فقیه فعلی حایز آن نیست و فقیه دیگری حایز آن می‌باشد. آن وقت خبرگان (فقهای جهان تشیع) آن فقیه را انتخاب می‌کنند و او «ولی فقیه» جامعه‌ی اسلامی بوده و حکمش نافذ است.
البته بدیهی است که در چنین شرایطی، ضرورت‌های کشورداری، شرایط روز، شرایط کشور موضوع و ... نادیده گرفته نمی‌شود. مثلاً از آن جهت که لازم است «ولی فقیه» جهان تشیع، برای هر بلادی نماینده‌ای انتخاب کند، ممکن است انتخاب نماینده را به مجلس خبرگان آن کشور واگذار نماید و اوامر و احکام آن منتخب و منتصب نیز به جهت انتصاب به ولی‌فقیه جهان تشیع، برای مردم آن بلاد نافذ خواهد بود.
حتی ممکن است (همان گونه که در اتحادیه‌ی اروپا) مجلس متحد وجود دارد، جامعه‌ی تشیع و حکومت‌های اسلامی نیز وحدت نموده و مجلس خبرگان متحدی تشکیل دهند.
در هر حال این شیوه‌های گوناگون، تأثیری در اصل موضوع ندارد. ولی‌فقیه، یک نفر است و حکمش بر تمامی شیعیان نافذ است [اگر چه از حکومت اسلامی نیز برخوردار نباشند] – ولایت فقیه، محدوده‌ی ملی و جغرافیایی ندارد – ولی فقیه عزل و نصب نمی‌شود، مگر به نظر اکثریت فقهای قابل [مجلس خبرگان].
پس، اگر خصوصیات موافق با همه‌ی شرایط لازم در یک فقیه از ملیت دیگری حایز گردید، او ولی‌فقیه جهان تشیع خواهد بود و حکمش بر همه‌ی مسلمانان نافذ است.
قابل توجه آن که: به لحاظ فقه اهل سنت، حکم ولی‌فقیه حتی بر آنان نیز نافذ است و اگر عمداً گردن نمی‌دهند، معصیت نموده و جزء‌ باغی‌ها و یاغی‌های بر حکومت اسلامی قلمداد می‌گردند.

آیا می‌توان از ولی فقیه انتقاد کرد

آیا می‌توان از ولی فقیه انتقاد کرد و عملکرد او را زیر سئوال برد و به رعایت عدالت و انصاف هشدارش داد؟!
  اگر چه چند نوع پاسخ خواستید، اما پاسخ یک چیز است، چه برای کسانی که «ولایت فقیه» را قبول دارند و چه برای کسانی که کم قبول دارند یا اصلاً قبول ندارند. منتهی متن و محتوای نامه‌ی طولانی ارسالی با اشاره به ده‌ها موضوع و پیش‌داوری دیگر، ایجاب می‌کند که قبل از پاسخ، به نکات دیگری دقت شود که البته مجال بحث همه‌ی آنها به صورت مفصل نیست.

الف – هدف از طرح هر سؤالی، دانستن نیست. لذا بسیار ساده‌لوحانه است اگر پاسخ‌گو، بی توجه به جوانب شروع به پاسخ سؤال نماید. چرا که سائل اصلاً به دنبال پاسخ سؤالش نیست و فرقی نمی‌کند که شما چه جوابی بدهید، او جریان دیگری را دنبال می‌کند که هر جوابی بدهید، همان جریان را دنبال خواهد کرد. لذاست حتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام که مرتب می‌فرمود: «از من بپرسد قبل از آن که مرا از دست دهید»، خطاب به سائلی فرمود: «پاسخ تو را نمی دهم. چون نمی‌پرسی که بدانی، بلکه می‌پرسی که مجلس را بر هم زنی».

ب - پس از آن که هدف از سؤال معلوم شد که آیا دانستن است، یا ایجاد شبهه در اذهان، یا جوّسازی و مغالطه و ...، باید کاملاً مشخص شود که «اصل سؤال چیست»؟ و پاسخ همان سؤال داده شود. وقتی کسی سؤالی مطرح می‌نماید و در ذیل و به بهانه‌ی شرح سؤال، ده‌ها سؤال یا شبهه‌ی دیگر را ایجاد می‌کند، حتماً اهدافی غیر از دانستن را دنبال می‌کند و اگر هدفش دانستن هم باشد، سؤال اصلی خود را در لابلای سؤالات دیگر چنان گم می‌کند که پیدا کردن و رسیدن به آن، ساعت‌ها زمان می‌برد و معلوم هم نیست که نتیجه دهد. مانند سؤال فوق که در یک سطر ساده قابل طرح بود. اما در سطور بسیار زیاد [به بهانه‌ی شرح] مطرح شد و به غیر از اصل سؤال مورد نظر، عصمت و قداست انبیای الهی و معصومین نیز رد شد – آیات قرآن تجزیه شد – تفسیر به رأی شد – از برش تاریخ و سانسور برای ایجاد انحراف استفاده شد و در آخر معلوم نشد که سائل به دنبال چیست؟! آیا می‌خواهد بداند که در شرع اسلام انتقاد از ولی فقیه جایز یا خیر؟ یا می‌خواهد نظرات آیت‌الله مصباح یزدی را آن هم به جملات معنا دار سیاسی رد کند یا می‌خواهد پیامبر و اهل عصمت را اهل خطا و گناه بداند و یا ...؟! حال شما بفرمایید که پاسخ دهنده باید به کدام یک از موارد مطروحه در ذیل سؤال اصلی پاسخ دهد؟!

البته یادآوری می‌شود که این ترفندها به هیچ وجه «زرنگی» نیست، بلکه نوعی «خودزنی» محسوب می‌گردد. چرا که سائل با این گریزها و پیچ و خم‌هایش نشان می‌دهد که فرض معقول، مشروع، علمی و ثبیت شده‌ای را در ذهن ندارد، بلکه فقط به دنبال خالی کردن عقده‌ها و تحقق اهداف است.

پ – توجه داشته باشید که همیشه کسانی که «در دلهایشان مرض است» دوست دارند که مخاطبشان احمق باشند! یک سؤال بپرسند و یک جواب بی شرط و شروط بگیرند و زیر بیرق آن جواب هر چه خواستند بکنند و بعد به قول معروف به ریش طرف مقابل و همه‌ی ملت بخندند! مثلاً بپرسند: آیا شما آزادی را قبول دارید یا خیر؟ اگر بگویید: خیر. معلوم است که دیکتاتوری را قبول دارید و مرتجع هستید و باید به قرون 18 و 19 برگردید و ...! اما اگر بگویید: آری، قبول دارم. می‌گویند: پس هیچ مخالفتی با هیچ کار ما نداشته باش تا پدرت را در بیاوریم، چون هر کسی آزاد است که هر چه می‌خواهد بگوید و هر چه می‌خواهد انجام دهد! و اگر بگویید آزادی را قبول دارم، ولی مشروط، و شرایطش این است. می‌گویند: این که نشد آزادی! و این همان حقه‌ای است که بر اذهان عمومی ملت‌ها سوار کردند و همه‌ی آزادی آنها را از دستشان درآوردند و در مقابل، دیکتاتوری خود را به نام آزادی بر آنها تحمیل و حاکم نمودند.

سؤال فوق هم همین طور است. آیا می‌توان از ولی فقیه انتقاد کرد؟ پاسخش فقط یک کلمه است: بله. اما معلوم است که این «بله» مانند هر «بله» و «نخیر» دیگری شرط و شروطی دارد. اما به محض این که شرط‌هایش را بیان کردید و آن شرط‌ها سد راه مقاصد اصلی آنها از طرح سؤال بود، خواهند گفت: این که شد شیر بی‌ یال و کوپال! اینک اصل سؤال را با هم مرور می‌کنیم:

« آیا می‌توان از ولی فقیه انتقاد کرد و عملکرد او را زیر سئوال برد و به رعایت عدالت و انصاف هشدارش داد؟!»

چنان چه بیان شد، پاسخ یک کلمه است: بله. و آن همه گریزهای کج و کوله به آیات قرآن و تاریخ و نظرات علما را لازم نداشت و اصلاً دلیل و اثبات هم نمی خواهد. انتقاد نه تنها جایز است، بلکه لازم است و هر کجا انتقاد نباشد، تعقل هم نیست، چه رسد به تعامل، تبادل و رشد.

اما آهنگ سؤال نشان از حقدهای دیگر دارد. مضاف بر این که اگر هر کسی حق دارد انتقاد کند، دال بر آن نیست که انتقاد هر کسی حتماً درست است. چه بسا او نسبت به اطلاعات، معلومات و اهداف از پیش‌ تعیین شده‌اش، انتقادی را وارد دانسته است، در حالی که ممکن است ابداً وارد نباشد. و اما لفظ «... و به رعایت عدالت و انصاف هشدارش داد»، نه تنها نسبت به پدر سائل هم بی‌ادبانه است، چه رسد به یک عالم یا مجتهد یا سید و ولی‌فقیه، بلکه دو معنای مستتر [پنهانی] را حمل و القا می‌کند: اول آن که او عدالت و انصاف ندارد و باید به او هشدار داد و دوم: این ما هستیم که همه‌ی ملاک‌های عدل و انصاف را می‌دانیم و رعایت می‌کنیم و حال می‌خواهیم ولی‌فقیه را هشدار دهیم! البته این هم عیبی ندارد و کاری هم با فرهنگ و ادبشان نداریم. اگر چیزی به نظرشان می‌رسد بیان کنند، هشدار دهند و ... . اما گمان نکنند که هیچ کس نفهمید منظور و مقصود از طرح این گونه‌ی سؤال یا انتقاد چه بود؟ این دیگر تحمیق [احمق فرض کردن مخاطب] است، نه انتقاد یا هشدار!

در هر حال منتقد حتی می‌تواند [العیاذ بالله] به پیامبر و اهل بیت (ع) انتقاد کرده و هشدار دهد، اما حتماً وارد نیست. چون آنها معصوم هستند و از علم، تقوا، ایمان، بصیرت، خلوص و ... بیشتری برخوردارند.

اما در خصوص اشاره به فرمایشات آیت‌الله مصباح یزدی: اولاً چه کسی گفته است «فیلسوف و تئوریسین دولت و جناح حاکم»،‌ آیا به جز دشمنان عنود و لجوج؟ در هر حال یا ایشان فیلسوف و تئوریسین هست یا نیست؟ اگر باشد، کافیست شما که طرفدرا نقد هستید، نظرات ایشان را نقد کنید و اگر نیست، پس این القاب چیست؟ مضاف بر این که «آهنگ و لفظ دولت و جناح حاکم» بیانگر است که گوینده ضد دولت و جناح حاکم است و اصلاً با فلسفه و تئوری کاری ندارد و چه بسا حتی دو خط از نظریات ایشان یا دیگران را نیز مطالعه نکرده باشد، اما بغضی القا شده و هدفدار را پی‌می‌گیرد. پس نظرش صائب نیست.

ثانیاً شروطی که ایشان بیان فرمودند: مانند «رعایت قداست و ممانعت از سوء استفاده‌ی دشمن»، اختصاصی به روش و شروط انتقاد از ولی‌فقیه ندارد، بلکه حکم عقل و شرع است در بیان حدود انتقاد از هر کسی. مثل این است که بنده از شما بپرسم که آیا می‌توانم از نظریات یا عملکرد شما یا پدرتان انتقاد کنم؟ و شما بفرمایید: بله، به شرط آن که اولاً به قداست او توهین نکنید، چرا که در حال انسان موقر و پدر است و ثانیاً دشمنان از انتقاد شما سوء استفاده نکنند. حال آیا می‌توان گفت: این که شد شیر بی یال و کوپال؟! اینجاست که معلوم می‌شود، هدف از سؤال چیز دیگری است.

همان‌طور که بیان شد، گاهی هدف از سؤال همان مفهومی است که از جمله‌ی سؤالی ادراک می‌شود و گاهی اهداف دیگری تعقیب می‌شود. لذا اگر سؤال کنید: آیا می‌توان از پیامبر‌اکرم (ص) و معصومین (ع) و ولی‌فقیه ... و هر کس دیگری انتقاد نمود؟ پاسخ مثبت است. اما اگر به صراحت همان اهداف پنهان شده زیر نقاب انتقاد را سؤال کنید و بپرسید: آیا می‌شود به بهانه‌ی انتقاد به او [هر کسی] اهانت نمود؟ آیا می‌شود او را تخریب نمود؟ آیا می‌شود اذهان عمومی را نسبت به او منحرف نمود؟ آیا می‌توان او را استهزاء نمود؟ آیا می‌توان حرمت‌ها را شکست؟ آیا می‌توان به بهانه‌ی انتقاد از کسی وارد شد، اما اهداف دیگری را دنبال نمود؟ آیا می‌توان انتقاد از او را دستاویز مطرح کردن خود نمود؟ و ... ؟ پاسخ از طرف هر انسانی که کمی تعقل و انصاف داشته باشد، منفی است و با قاطعیت خواهند گفت: خیر نه تنها جایز نیست، بلکه بسیار مزورانه، ناجوانمرادنه، مخربانه، ظالمانه و پلید است و در این معنا فرقی نمی‌کند که مخاطب انتقاد ولی فقیه باشد یا نانوای سر کوچه.

اما، در خصوص مراقبت و ممانعت از سوء استفاده‌ی دشمن نیز چنین است و ضرورت رعایت این امر نیز اختصاصی به ولی فقیه ندارد. ما از شما سؤال می‌کنیم: آیا می‌توان از محبوب و معشوق شما [هر کس که باشد] انتقاد نمود؟ بدیهی است که چاره‌ای جز پاسخ مثبت ندارید. وگرنه خود محکوم خواهید شد. حال سؤال می‌کنیم: آیا می‌توانیم به بهانه‌ی انتقاد از فرد محبوب شما، بر علیه‌اش فتنه کنیم؟ آیا می‌توانیم به بهانه‌ی انتقاد از او، بر علیه‌اش جوّسازی کنیم؟ آیا می‌توانیم به نوعی از او انتقاد کنیم که آب به آسیاب دشمنش بریزیم؟ اگر محبوب شما هدف حملات دشمنان ظالمش بود، آیا فرصت مناسبی است که به میدان آمده و ما نیز با انتقادهای خود به او حمله کنیم تا درون و برون تضعیف شود و دشمن بر او غلبه کند؟ آیا می‌توانیم به بهانه‌ی انتقاد، دشمن را به مرخصی فرستاده و خود رسالت او را [خواسته یا ناخواسته] به انجام رسانیم؟ و ....؟ معلوم است که پاسخ نه تنها منفی است، بلکه هر عاقلی – چه مسلمان و انقلابی باشد و چه نباشد – خواهد گفت: چنین رفتاری یا از حماقت سرچشمه می گیرد و یا از کینه و بغض و لجاجت، که این دیگر انتقاد نیست، بلکه حمله‌ی ناجوانمردانه و ستون پنجمی، تحت لوای انتقاد است. یعنی جنگ نرم.

حال، چرا انتظار دارند که مخاطبین احمق باشند و در پاسخ سؤال، بدون اشاره به جوانب و شروط آن بگویند: بله، بله، می‌توانید انتقاد کنید، اتفاقاً چقدر انتقاد خوب است، اصلاً تا حالا کجا بودید؟ لطفاً بیایید و هر چه می‌خواهید بگویید و در هر کجا می خواهید بگویید ...، اصلاً مهم نیست که دشمن شاد شویم، چه اشکالی دارد اگر شما بلند‌گو و حربه‌ی دشمن بر علیه خودمان شوید، به جایش شما انتقاد کردید و ما ثابت کردیم که نزد ما انتقاد جایز است و اصلاً لازم و واجب عقلی و شرعی است و ...! آیا سائل خود به این حماقت نمی خندد؟

بدیهی است که ضرورت رعایت دو اصل فوق [که در مقابل هر فردی لازم است] در مورد افراد و شخصیت‌های حقیقی و حقوقی که نقش بیشتری در اجتماع کوچک یا بزرگ دارند، مضاعف می‌شود و هر چه منافع دیگران بیشتر به وجود و عملکرد آنها وابسته باشد، مضاعف‌تر می‌گردد.

به عنوان مثال شما اگر به نویسنده این پاسخ (با بهانه‌ی انتقاد یا بی‌بهانه) هر چه اهانت، تحقیر، تمسخر، فتنه و ... دشمن شادی نمایید، به هیچ کجای عالم بر نمی‌خورد و به جز خود شما و احیاناً نویسنده، کسی متضرر نمی‌گردد، اما اگر کسی این رفتار را با پدر یا مادر یک خانواده انجام دهد، چه بسا منافع مادی و معنوی افراد آن خانواده را مورد تعدی قرار دهد و اگر کسی در مقابل «ولی فقیه» چنین فتنه‌ای نماید، یقیناً منافع اسلام و مسلمین را نه در کشور و زمان حال، بلکه در جهان و آینده نیز به خطر می‌اندازد. پس، ایجاب عقل و شرع این است که انسان در انتقاد از هر کس، به ویژه بزرگان اعم از معلم، مربی یا ولی‌فقیه، اصول یاد شده را با دقت بیشتر رعایت نماید.

ت: اما راجع به اتخاذ روش‌های قانونی و منطقی برای طرح انتقاد از هر کسی و به ویژه شخصیت‌های حقوقی. حضرات بفرمایند که اگر روش قانونی را نمی‌پسندند، پس چه روشی را می‌پسندند؟! روش غیر قانونی را؟ روش هوچی‌گری را؟ روش تخریب را؟ روش جنگ روانی را؟ ... کدام روش را می‌پسندند؟ شما که انتقادی به نویسنده دارید، اگر سالم هستید، کدام روش منطقی و قانونی است؟ آیا انتقاد را به نویسنده و یا مسئول و مقام بالاتر او ارجاع می‌دهید، یا در مطبوعات جنجال می‌کنید؟ هوچی‌گری می‌کنید؟ فتنه می‌کنید؟ یا به خیابان‌ها می‌ریزید؟ و نامش را هم «انتقاد» می‌گذارید؟! و اگر کسی با این رفتارهای شما مخالفت کرد، او را به دیکتاتوری یا دگمی محکوم می‌کنید؟

مگر این حضرات مدعی طرفداری از قانون نیستند؟ چطور شد وقتی می‌خواهند انسان‌ها را بربایند و شکنجه کنند و حتی بدون محاکمه در زندان‌های طولانی مدت در نقاط نامعلوم حبس کنند نیز برایش قانون می‌گذارند و مدعی می‌شوند که طبق قانون عمل کردیم، اما نوبت به حمله، تضعیف، تخریب، اهانت ... و سلطه بر اسلام و مسلمین که می‌رسد، هر قانونی را مخل آزادی دانسته و عمل در چارچوب آن را تمثیل به شیر بی‌یال و کوپال می‌کنند؟! آیا خود ساده‌اند؟ یا دیگران را ابله فرض کرده‌اند؟ یا دوست دارند که مخاطبانشان احمق باشند؟!

در خاتمه‌ی این بخش از باب تبرک، آیه‌ای را تقدیم می‌نماییم:

يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذينَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَ مِنَ الَّذينَ هادُوا سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرينَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ يَقُولُونَ إِنْ أُوتيتُمْ هذا فَخُذُوهُ وَ إِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَ مَنْ يُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً أُولئِكَ الَّذينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظيمٌ (المائده -41)

ای رسول ما، تو را محزون نکنند آنان که در کفر سبقت گرفته‌اند. همان‌هایی که با دهانشان می‌گویند ایمان آوردیم، ولی قلب‌هایشان ایمان نیاورده است. [و محزون نکند تو را رفتار] آن دسته از یهودیان (جاسوسی) که برای تکذیب به حرف‌های تو گوش می‌دهند و از [قول تو] سخنان دروغ به کسانی که نزد تو نیامده‌اند تحویل می‌دهند. کلمات حق را بعد از آن که در مواضع خود مقرر گشت تحریف کرده و گویند: اگر حکم قرآن این گونه [که وفق مراد ماست] آورده شد، بپذیرید و اگر چنین نبود از آن دوری کنید. و هر کس را که خداوند اراده نمود به فتنه‌ی (رسوایی) دچار شود، هرگز تو مالکیتی نداری [که بتوانی از عذاب خدا نجاتش دهی]. آنها کسانی هستند که خداوند نخواسته قلب‌هایشان مطهر گردد و برای آنان در دنیا ذلت است و در آخرت عذاب عظیم.

ملاحظه: در مورد قداست نداشتن اهل عصمت (ع) از نظر خداوند و قرآن (؟!) و شبهه‌ی دیگری که مطرح نمودید، در بخش بعدی پاسخ داده خواهد شد. إن شاء الله

چرا امام (ره) فرمودند: حفظ نظام از اوجب واجبات است

چرا امام (ره) فرمودند: حفظ نظام از اوجب واجبات است و آیا این سخن برای هر عصری صادق است، حتی زمانی که به بیراهه کشیده شود؟

بدیهی است که این سخن امام (ره) ناظر به نظام اسلامی (و مصداق فعلی آن یعنی جمهوری اسلامی ایران) است و نه هر نظامی، که اگر چنین بود، تناقض داشت و قیام و انقلاب بر علیه نظام باطل (شاهنشاهی) معنایی نداشت. پس حفظ نظام اسلامی از اوجب واجبات است و نه هر نظامی که به بیراهه رفته است. (البته باید دقت شود که این معنا مورد سوء استفاده قرار نگیرد و نگویند که خوب پس چون در نظام اسلامی فلان اتفاق افتاد یا فلان کس مال زیادی از بیت‌المال به جیب زد، پس به بیراهه رفته است! خیر. بلکه نظام در مسیر حق خود حرکت می‌کند و البته چنین اتفاقاتی اگر چه نکوهیده است، اتفاق می‌افتد. چنان چه در زمان رسول‌الله (ص) و ائمه (ع) نیز اتفاق افتاده است. اما نظام اسلامی مکلف است که جلوی انحراف را بگیرد و مسلمانان نیز مکلف‌اند که از نظام – اگر چه ضعیف باشد – حمایت کنند تا به قدرت برسد.)

اما در باره‌ی چرایی آن؟ که دلایل بسیار عقلی و نقلی دارد که ذیلاً به صورت اختصار به یک مورد کلی اشاره می‌گردد:

یکی از تفاوت اساسی اسلام با سایر ادیان الهی [که البته تحت نفوذ طواغیت تحریف شده است] نگاه به دین و ضرورت اجرای احکام الهی است. چنان چه آنان دین را مسئله‌ای کاملاً شخصی دانسته و جایگاه اوامر الهی را صرفاً موعظه، نصیحت و ارشاد تلقی می‌کنند.

چنان چه مشهود است این نوع نگاه به دین، مسخره‌ کردن دین و دینداری و به تعطیل کشاندن آن با هدف سلطه‌ی قدرتمندان دنیا‌گرا می‌باشد. معنی ندارد که خداوند جهان را خلق کند، اما در چگونگی شئون و ارتباطات انسانی و چه باید کردها و نباید کردها، عقب نشینی کرده و بفرماید که من فقط نصیحت می‌کنم و شما هر کاری که دلتان خواست می‌توانید انجام دهید و دستور هر طاغوتی را به جای اوامر من لازم الاطاعت دانسته و اجرا کنید!

سلاطین دوره‌ی یهودیت برای آن که هم به صورت علنی مقابل اذهان عمومی نایستد و اعلام کفر نکند و هم نقش دین در زندگی فردی و اجتماعی مردم را خنثی نموده و اوامر ملوکانه‌ی سلاطین را جایگزین نماید، چنین اعلام نمود که خداوندی هست و جهان و آدمیان را او خلق کرده است. اما پس از خلقت کنار کشیده و دستش بسته است و دیگر نمی‌تواند کاری کند و امور را به خودمان واگذار نموده است. و البته روزی هم قیامت را برپا می‌کند:

«وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْديهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ وَ لَيَزيدَنَّ كَثيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدينَ» (المائده - 64)

ترجمه: و يهود گفتند: «دست خدا (با زنجير) بسته است.» دستهايشان بسته باد! و به خاطر اين سخن، از رحمت (الهى) دور شوند! بلكه هر دو دست (قدرت) او، گشاده است هر گونه بخواهد، مى‏بخشد! ولى اين آيات، كه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، بر طغيان و كفر بسيارى از آنها مى‏افزايد. و ما در ميان آنها تا روز قيامت عداوت و دشمنى افكنديم. هر زمان آتش جنگى افروختند، خداوند آن را خاموش ساخت و براى فساد در زمين، تلاش مى‏كنند و خداوند، مفسدان را دوست ندارد.

اما دیدگاه اسلام این است که پیامبران فقط به عنوان شخصیت‌های معنوی، مرشد و نصحیت‌گو ارسال نشده‌اند، بلکه باید از آنان اطاعت کرد. چرا که اطاعت حق تعالی بر بندگان واجب است و خداوند متعال نیز اوامرش را از طریق وحی به آنان نازل نموده است و آنان را مأمور رساندن پیام و نیز حاکم و جاری نمودن احکام خودش نموده است:

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّه‏...» (النساء – 64)

ترجمه: و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود.

و به همین دلیل مکرر در کلام وحی (قرآن کریم) فرمود:

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في‏ شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً» (النساء - 59)

ترجمه: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الأمر [اوصياى پيامبر] را! و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين (كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است.

در اطاعت از اوامر خدا (بندگی) که در اطاعت از رسول، اهل بیت (ع) و فقها در زمان غیبت متجلی می‌گردد، باید دقت نمود که همه‌ی احکام الهی واجب الاطاعت است و سعادت دنیا و آخرت انسان در گرو این اطاعت نهاده شده است و احکام الهی محدود به احکام نماز، طهارات یا سایر عبادات شخصی نبوده و جامع الاطراف و کامل است.

بدیهی است اگر دین در شئونی از شئون زندگی فردی یا اجتماعی انسان دستورالعملی از جانب خداوند متعال نداشته باشد، آن دین ناقص است. لذا اسلام عزیز از آن جهت که دین کاملی است، در همه‌ی شئون فردی و اجتماعی دستور العمل دارد.

اگر در احکام عبادی قرآن کریم تأمل و تدبر و تفحص شود، این نتیجه به دست می‌آید که احکام فردی حدود یک سوم احکام اجتماعی است و حاکمیت و اجرای احکام اجتماعی نیز (مثل: قضا – اقتصاد – سیاست – جنگ و صلح – فرهنگ و ...) منوط و مستلزم حاکمیت اسلام و برخورداری از حکومت اسلامی است. لذا شاهدیم که شخص پیامبر اکرم (ص) نیز در اولین فرصت [برای استقرار و اجرای احکام الهی]، حکومت اسلامی را بر قرار نمود.

پس، «حکومت» خود نیز یکی از احکام اولیه و ضروری اسلام است که مجرای تحقق دیگر احکام می‌باشد. لذا بر قراری حکومت اسلامی وظیفه‌ی مردم است و وقتی برقرار شد، حفظ آن نه تنها واجب، بلکه واجب‌تر از سایر واجبات الهی می‌باشد و این دستور نیز دستور و حکم خداوند متعال است.

دقت شود که در تمامی احکام، گاهی یک حکم به خاطر حکم اولی‌تر اجرا نمی‌شود. مثلاً: روزه در ماه مبارک رمضان بر هر مرد و زن مسلمانی واجب است، اما حفظ جان روزه‌دار (که بتواند روزه بگیرد) از آن واجب‌تر است، لذا اگر روزه برای او مضر باشد، حفظ جان و سلامت واجب‌تر بوده و روزه بر او حرام می‌گردد.

در مسئله‌ی حکومت نیز همین‌طور است. اگر انجام واجبی مزاحم استقرار و تداوم حکومت شود، حفظ نظام اولی‌تر است. بدیهی است که اگر نظام و حکومت اسلامی بر جامعه‌ی مسلمان حاکم نگردد، حتماً نظام و حکومت غیر دینی و طاغوتی حاکم می‌گردد و نه تنها بستر اجرای احکام اجتماعی را از بین می‌برد، بلکه حتی امکان حفظ دین شخصی نیز باقی نمی‌ماند. مضاف بر این که دین به دست قدرت طواغیت تحریف و در نهایت تعطیل شده و مردمان به انحراف کشیده می‌شوند (مانند جهان غرب). به همین دلایل [و دلایل دیگر] حفظ نظام از اوجب واجبات است.

امام خمینی (ره) می فرمایند: «حکومت که شعبه‌ای از ولایت مطلقه‌ی رسول الله(ص) است یکی از احکام اولیه‌ی اسلام است و مقدم برتمام احکام فرعیه، حتی نماز و روزه و حج است ...» صحیفه نور ج20ص170

مقایسه رهبر معظم انقلاب که با حضرت علی (ع)

 با سلام. سوال من این است که رهبر معظم انقلاب که با حضرت علی (ع) مقایسه می شوند چه وجه تشابهی دارند که این مقایسه صورت می گیرد آیا نه اینکه که امام معصوم بوده و کسی همتای ایشان نیست و رهبر معظم معصوم نیست و در ادوار مختلف اشتباهاتی از ایشان دیده شد. پس چرا با مقایسه یک انسان عادی با معصوم مقام و منزلت معصوم را پایین آورده به شکلی که در اذهان عمومی اصطلاح علی زمان یا علی دوران به شکلی لوث گردیده و این امر باعث می گردد تا منافقین و مخالفین مذهب شیعه از این قیاس به ضرر مسلمین استفاده نمایند.

به طور قطع اگر عده‌ای ایشان یا هر کس دیگری به جز امام زمان «عج‌الله تعالی فرجه الشریف» را امیرالمؤمنین زمان بداند و یا بخواند، بسیار خطا کرده است و شخص ایشان نیز مکرر از این امر نهی نموده‌اند. البته افکار عمومی سلیقه‌ها و بصیرت‌های متفاوتی دارند و چه بسا گاهی «بد دفاع کردن»، بیش از «خوب حمله کردن» به نفع دشمن باشد.
اما در نظر داشته باشید که مقایسه‌ی یا تطبیق شخصیت‌ها، رفتار‌ها و جریان‌ها، نه تنها هیچ اشکالی ندارد، بلکه جهت شناخت بیشتر لازم و ضروری است. وقتی معصوم (ع) می‌فرماید که تاریخ تکرار می‌شود، و عقل و بصیرت حکم می‌کند که «کلّ یوم عاشورا و کل ارض کربلا»، یعنی هر روز خود را در عاشورا ببینید و در هر کجا که باشید، آن جا کربلا است. چرا که مقابله‌ی کفر و ایمان، ظالم و مظلوم و حق و باطل همیشه و در همه جا جاری و ساری است و انسان باید ببیند که در عاشورا و کربلا‌‌ی زمان خود، در کدام جبهه است. امام حسین (ع) یا یزید. پس، در چنین حالتی نمی‌توان گفت: آقا امام حسین و یزید تکرار نمی‌شوند، چرا مقایسه می‌کنید(؟!) لذا شهید مطهری می‌فرماید: یزید بیش از 1300 سال پیش مرد، شما ببینید یزید زمان شما چه می‌کند!
در طول انقلاب امثال این قیاس‌های به حق زیاد داشته‌ایم. چنان چه حضرت امام خمینی رضوان‌الله علیه، در همان ابتدای انقلاب که گروه‌ها و جریان‌های متفاوتی (مانند اوضاع پس از انتخابات) با هم متحد شدند و قرار گذاشتند که در استادیوم امجدیه برای براندازی یا تغییر ساختارهای اصلی نظام تجمع کنند، امام طی برنامه‌ای فرمودند: من نمی‌گویم که من علی زمان هستم، ولی شما دارید کار خوارج را می‌کنید! و یا نسبت به شهدای حزب جمهوری و شهید بهشتی فرمودند: 72 تن و در رأسش سید مظلوم. یا نسبت به مرحوم آیت‌الله طالقانی فرمودند: زبانش مانند شمشیر مالک اشتر (برای علی علیه‌السلام) بود و ... .
پس، قیاس‌ها یا تشبیه‌ها اگر در حدّ مشابه یا برابر دانستن غیر معصوم با معصوم باشد، اشکال دارد و مضرّ است. اما اگر در همین حدّ باشد، مثلاً گفته شود: مردمان صدر اسلام، در دوران حکومت حضرت امیر علیه‌السلام، با ولی‌ امر خود چنین و چنان کردند و یا فلان گروه‌ها و جریانات (مانند خوارج) چنین و چنان کردند و ما باید امروز ببینیم که نسبت به حکومت اسلامی و ولی امر چه می‌کنیم و در کدام جناح هستیم؟ نه تنها اشکالی ندارد، بلکه لازم است. و جا ندارد کسی معترض شود که مگر ولی امر ما معصوم است که چنین قیاسی می‌نمایید؟

اهمیت بیت المقدس

بیت المقدس به دلایل متعددى، براى مسلمانان و جهان اسلام از قداست و اهمیت ویژه اى برخوردار است:
یکم. فلسطین، سرزمینى است که در آن اولین قبله مسلمین، دومین مسجد اسلام، سومین حرم شریف (بعد از مکّه و مدینه) قرار دارد و بنا به فرموده امام على علیه السلام یکى از چهار قصر بهشتى در دنیا (مسجدالحرام، مسجد النبى صلى الله علیه و آله، مسجد بیت المقدس و مسجد کوفه) است. این شهر به طور یکسان براى پیروان هر سه دین ابراهیمى، مقدس است و قبله امت هاى پیشین نیز بوده است.[۱] در سیزده سال اول بعثت ـ که پیامبر صلى الله علیه و آله در مکّه زندگى مى کرد ـ و نیز تا هفده ماه بعد از هجرت به مدینه، آن حضرت و مسلمانان به سوى مسجدالاقصى نماز مى گزاردند.
دوم. مسجدالاقصى از جهت دیگرى هم براى مسلمانان حائز اهمیت است و آن، قداست و اهمیت معراج پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله است که از مسجدالحرام به قصد مسجدالاقصى و از آنجا به آسمان ها صورت پذیرفت. قرآن کریم در این باره مى فرماید: �سُبْحانَ الَّذِى أَسْرى بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِى بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ �[۲]؛ �پاک و منزه است خدایى که بنده اش را در یک شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصى ـ که گرداگردش را پربرکت ساختیم ـ برد، تا آیات خود را به او نشان دهیم ...�. جمله �بارَکْنا حَوْلَهُ� بیانگر این مطلب است که مسجدالاقصى، علاوه بر اینکه خود سرزمین مقدسى است، اطراف آن نیز سرزمین مبارک و پربرکتى از نظر مادى و معنوى است. این سرزمین مقدس در طول تاریخ، کانون پیامبران بزرگ خدا و خاستگاه نور توحید و خداپرستى بوده است.[۳] از امام صادق علیه السلام نقل شده است: �مسجدالاقصى یکى از مهم ترین مساجد اسلام است و عبادت در آن فضیلت بسیار دارد�.[۴]
سوم. در شهر بیت المقدس، علاوه بر مسجدالاقصى، ۳۶ مسجد دیگر وجود دارد که ۲۹ مسجد در داخل شهر و ۷ مسجد نیز در خارج از بافت قدیمى و در حومه شهر قرار دارد. علاوه بر آن، مقبره ها و زیارتگاه هاى بسیارى از رهبران بزرگ اسلام و اصحاب پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در این شهر واقع است.[۵]
چهارم. افزون بر مسئله قداست و پایگاه ممتاز بیت المقدس و این سرزمین در منابع اصیل اسلامى، آنچه که در شرایط کنونى مسئله فلسطین را براى جهان اسلام، از اهمیت ویژه اى برخوردار نموده، موضوع اشغال آن به وسیله صهیونیسم و استکبار جهانى و رویارویى غرب با جهان اسلام است. به گونه اى که اشغال فلسطین، هرگز اشغال یک سرزمین و یک کشور نیست؛ بلکه ایجاد یک کانون استعمارى ضداسلامى، در جهت نابودى جهان اسلام و جلوگیرى از شکل گیرى مجدد تمدن اسلامى است. از این رو قضیه فلسطین، علاوه بر بعد دینى، با استقلال، امنیت و منافع ملى سایر کشورهاى اسلامى نیز به شدّت در ارتباط است. این واقعیتى است که هم از آرمان ها، اصول و برنامه هاى نژادپرستانه و توسعه طلبانه رژیم صهیونیستى (شعار گسترش اسرائیل از نیل تا فرات و ادعاى تصاحب بسیارى از اماکن اسلامى) و هم از نظر تاریخى و عملکرد آن رژیم در قبال مردم فلسطین و کشورهاى همجوار آن، به خوبى قابل اثبات است. بنابراین اسرائیل براى کشورهاى منطقه و جهان اسلام، تهدیدى بسیار جدّى است. مهم ترین این تهدیدها عبارت است از:
۱. تهدیدهاى ناشى از فعالیت هاى نظامى؛
۲. تهدیدهاى ناشى از حضور سیاسى؛
۳. نقش عملکرد اقتصادى اسرائیل در منطقه؛
۴. انرژى و مسائل مترتب بر آن؛
۵. محیط زیست و منابع طبیعى.[۶]
اسرائیل تاکنون خود را مقیّد به هیچ یک از معاهدات بین المللى ـ که درباره منع تولید و استفاده از سلاح هاى هسته اى و کشتار جمعى، منعقد شده ـ نکرده است. اسرائیل ششمین قدرت هسته اى جهان است و برابر بعضى گزارش ها، این کشور حدود ۱۸۰ تا ۲۰۰ کلاهک هسته اى در اختیار دارد. تسلیحات تهاجمى و اتمى اسرائیل، با توجه به شمار جمعیتش، ۱۵۰ برابر تسلیحات دفاعى اعراب است. غرب به شدّت اسرائیل را پایگاه خط مقدم و حامى منافع مختلف خود مى داند و برترى و تسلط اسرائیل را بر منطقه و جهان اسلام خواستار است.
استاد مطهرى در مورد اهمیت قضیه فلسطین مى گوید: �اگر پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله زنده مى بود، امروز چه مى کرد؟ درباره چه مسئله اى مى اندیشید؟ واللّه و بالله! قسم مى خورم که پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله در قبر مقدسش امروز از یهود مى لرزد ... این یهودیانى که شما امروز اسمشان را مى شنوید ـ موشه دایان، زلى اشکول، گلدامایر ـ آخر ببینید از کجاى دنیا آمده اند؟ مدعى هستند که این سرزمین، سرزمین ما است... هدف مگر تنها همین است که یک دولت کوچک در آنجا تشکیل شود؟ ... او مى داند که یک دولت کوچک بالاخره نمى تواند آنجا زندگى کند؛ یک اسرائیل بزرگ که دامنه اش از این طرف ـ شاید ایران خودمان هم ـ کشیده شود. به قول عبدالرحمن فرامرزى: این اسرائیل که من مى شناسم، فردا ادعاى شیراز را هم مى کند و مى گوید: شاعرهاى خود شما همیشه در اشعارشان، اسم شیراز را گذاشته اند: �ملک سلیمان�. هر چه بگویى آقا! آن تشبیه است، مى گوید: سند از این هم بهتر مى خواهید؟ مگر ادعاى خیبر را که نزدیک مدینه است، ندارند؟ مگر �روزولت� (رئیس جمهور آمریکا) به پادشاه وقت عربستان سعودى پیشنهاد نداد که شما بیایید این شهر را به اینها بفروشید؟
مگر اینها ادعاى عراق و سرزمین هاى مقدس شما را ندارند؟ واللّه بالله! ما در برابر این قضیه مسئولیم. به خدا قسم! مسئولیت داریم ... والله! قضیه اى که دل پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله را امروز خون کرده است، این قضیه است ... [ امروز ]اگر [ امام] حسین بن على علیه السلام بود، مى گفت: اگر مى خواهى براى من عزادارى کنى، براى من سینه و زنجیر بزنى؛ شعار امروز تو باید فلسطین باشد. شمر امروز موشه دایان است. شمر هزار و سیصد سال پیش مرد، شمر امروز را بشناس ...[۷].
علاوه بر این از دیدگاه مقام معظم رهبرى: �مسئله فلسطین، تنها یک مسئله اسلامى نیست؛ بلکه مسئله اى انسانى و بشرى است و هر کس مى تواند با تکیه بر ارزش ها و مبانى انسانى، در مورد فاجعه فلسطین قضاوت کند و واکنش نشان دهد�[۸].
_______________
[۱]. دایرة المعارف تشیع، ج ۳، ص ۵۵۸. 
[۲]. اسراء ۱۷، آیه ۱. 
[۳]. تفسیر نمونه، ج ۱۲، ص ۱۰. 
[۴]. ر.ک: فصلنامه حضور، ش ۴۰، بهار ۱۳۸۱، ص ۱۱۱. 
[۵]. همان، ص ۱۱۲. 
[۶]. ر.ک، سیدحسین موسوى، تهدیدهاى جدید امنیتى اسرائیل در منطقه خاورمیانه، مجله مطالعات منطقه اى، ش ۸. 
[۷]. شهید مطهرى، حماسه حسینى، ج ۱، سخنرانى استاد در عاشوراى ۱۳۹۰ ۱۳۴۸ شمسى. 
[۸]. بیانات مقام معظم رهبرى در خطبه دوم نماز جمعه ۱۶/۱/۸۱.

عوامل دین گریزی

مطلب فوق کلیت ندارد ولی همانطور که در جامعه ما اندکی موضوع دین گریزی مطرح است چین مساله ای در کشورهای غربی امری شایع و فراگیرتر می باشد. دین و مذهب عمده در کشورهای غربی ، دین مسیحیت است ، دینی که از قرن ۱۶ و در واقع بعد از قرون وسطی به کنار نهاده شد و تبدیل به دینی شخصی گشت که هر فرد برای خود آن را بگونه ای تغییر داد که تمایلاتش را بهتر برآورده سازد. از این رو شاید مساله دین گریزی به معنایی که در جامعه ما مطرح است در آن جا مطرح نباشد بلکه دین ستیزی و الحاد گرایی است که بر سر زبانهاست.
دانشمندان و اندیشمندان کشورهای غربی نه به حکم مسیحی بودنشان بلکه بخاطر اینکه جامعه خود را در گرداب بی هویتی و پوچ گرایی می بینند از خدا سخن می گویند تا شاید موثر افتد و نوری بر جهان بی امیدشان افکند. البته باید توجه داشت که دانشمندان منکر دین نیز بسیارند – هر چند ممکن است آنها دین تحریف شده و ناکارآمد خود را انکار کنند اما به هر حال می توان بدانها چنین عنوانی را با تسامح اطلاق کرد.
شاید بتوان گفت که عامل اصلی دین گریزی محصلان کشور ما ، گرفتاری شان در ورطه از خود بیگانگی و فراموش کردن داشته های خود و فریفته گشتن از پیشرفت صنعتی غرب و نادیده گرفتن بحرانها و گرفتاری هایی- از جمله پوچی و نا امیدی و بی هویتی – که گریبان گیرشان گشته است.
به هر حال ، ما در این مجال سعی می کنیم تا با بررسی عوامل دین گریزی در ایران به ارائه دورنمایی از فضایی که روشنفکران و محصلان ما در آن قرار داشتند بپردازیم و بدین وسیله از هجوم همه جانبه دشمنان عقیده و سرزمین خود پرده برداریم.


عوامل دین گریزى در سده اخیر ایران

قرآن با بیان مسائل جامعه شناسى، مسلمانان را تشویق مى کند تا به مطالعه در احوال و سرگذشت اقوام پیشین بپردازند و از آن درس و عبرت بگیرند. (مرتضى مطهرى، آشنایى با قرآن، ج ۱، ص ۵۱ / نرم افزار مطهّر) از این روست که قرآن کریم مردم را به سیر در زمین تشویق مى کند تا با تفکر در سرنوشت گذشتگان، به راه نجات دست یابند. خداى سبحان در این باره مى فرماید: «أَفَلَمْ یَسیرُوا فى الاَرضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها أَوْ ءَاذَانٌ یَسْمَعُونَ بِها.») (حج: ۴۶) : آیا در زمین گردش نکرده اند، تا دل هایى داشته باشند که با آن بیندیشند یا گوش هایى که با آن بشنوند؟
در این مجال، به صورت گذرا به عوامل دین گریزى در دوران معاصر ایران نظر مى شود. در تمام این دوران، نقش افراد و گروه هاى خاصى را در تغییرات فرهنگى، فکرى و عقیدتى (از جمله دین گریزى) به خوبى مشاهده مى کنیم. لازم به ذکر است که هدف این نوشتار تبیین و توضیح مبانى مکاتب و افکار مؤثر در تحولات فرهنگى ایران نیست؛ زیرا پرداختن به آن ها ما را از هدف اصلى پژوهش باز خواهد داشت.
در ایران معاصر، عوامل بسیارى در بروز پدیده دین گریزى نقش داشته اند، که ما در این فرصت به بیان عواملی که سهم بیش ترى در این زمینه داشته اند می پردازیم:

۱- آموزش و پرورش وابسته به غرب

دین گریزى نوعى تحوّل فکرى و فرهنگى است که در ساختار فرهنگى یک جامعه به وجود مى آید و در رفتار فرد یا جامعه بروز و ظهور مى یابد. جامعه شناسان «مدرسه» را یکى از عوامل مؤثر در شکل گیرى شخصیت انسان مى دانند، به گونه اى که بسیارى از ارزش ها و هنجارهایى که در خانه بر آن ها تأکید مى شود، در مدرسه تحکیم و تقویت مى شوند. (بروس کوئن، مبانى جامعه شناسى، ترجمه غلام عباس توسّلى و رضا فاضل، چ دوم، تهران، سمت، ۱۳۷۲ ، ص ۱۲۲ )
به دلیل آن که آموزش و پرورش و دانشگاه مرکز سعادت و در مقابل، مرکز شقاوت یک ملت است، (امام خمینى، صحیفه نور، ج ۸، قم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى قدس سره ، ۱۳۷۸، ص ۶۱ ) به همین دلیل، براى بررسى عوامل مؤثر در پدیده دین گریزى، باید فرایند تحوّلات فرهنگى در مراکز فرهنگى ایران مطالعه شود.
در دهه دوم قرن سیزدهم ه.ش (سال ۱۲۱۵ ش)، اولین مدرسه میسیونرى (محمد معین، فرهنگ فارسى معین، ج ۴، ص ۴۴۹۶ میسیون (Mission) را چنین تعریف کرده است: هیأتى مرکّب از چند نفر که به منظور خاصى (تبلیغات مذهبى، امور سیاسى و فرهنگى) به جایى اعزام مى شوند. میسیونر (Missioner) یعنى عضو هیأت مذهبى، مبلغ دینى ) در ارومیه با کمک ملک قاسم میرزا، عموى محمد شاه قاجار، تأسیس شد و به مرور زمان، گسترش و توسعه یافت. این مدارس در شهرهایى همانند تبریز، تهران، همدان، کرمانشاه، اصفهان، رشت، مشهد، قزوین، شیراز، یزد، کرمان و حتى در بعضى از روستاهاى ایران تأسیس شدند، به گونه اى که «در سال ۱۲۷۴ ش تعداد این گونه مدارس در ایران به ۱۱۷ باب رسید. (کمسیون ملى یونسکو در ایران، ایرانشهر، تهران، چاپخانه دانشگاه، ۱۳۴۳، ج ۲، ص ۱۲۰۸/ ج ۲، ص ۱۲۱۰ )
مدرسه شبانه روزى کشیش امریکایى به نام ساموئل وارد، یکى از این مدارس بود که در سال ۱۲۶۶ ش با ۲۵ شاگرد تأسیس شد و آغاز به کار کرد. دامنه فعالیت و سرعت توسعه این مدرسه به گونه اى بود که بین سال هاى ۱۲۹۹ ش تا سال ۱۳۰۹ ش به طور متوسط، سالانه یک هزار شاگرد داشت. این در حالى بود که نیمى از محصّلان آن فرزندان مردم مسلمان این آب و خاک بودند.( همان )
این مدارس تحت تأثیر ساختار آموزش و پرورش انگلیس بودند؛ زیرا میسیونرهاى مسیحى دقیقا برنامه هاى خود را با هدایت دولت انگلیس اجرا مى کردند. چنین مدارسى بعدها به مرور زمان، با تأثیر پذیرفتن از برنامه هاى فرهنگى و آموزشى فرانسه، و پس از کودتاى ۲۸ مرداد با هدایت و نفوذ امریکا به فعالیت خود ادامه دادند.
روشن است که در مجموعه اى که ساختار آن متأثر از فرهنگ اروپا و امریکا باشد، انسان هاى مهذّب و الهى تربیت نخواهند شد؛ چرا که فرهنگ و اساس تعلیم و تربیت در اروپا و امریکا بر اساس مکتب وحى و آیین اسلام بنا نهاده نشده است. اگر هم بپذیریم هدف متفکران غربى هدایت انسان به سوى سعادت است، باز هم نمى توان از آنان پى روى کرد؛ زیرا اندیشه آن ها بر اساس تفکر حاکم بر کلیسا و یا مکاتب مادى، همانند «اومانیسم»( Humanism) و «سکولاریسم»( Secularism) شکل گرفته است و اصولاً برنامه هاى رسمى تعلیم و تربیت در غرب، بر اساس خدامحورى تنظیم نمى شوند، بلکه آن ها در تمام امور آموزشى، خواست و میل انسان را محور برنامه ریزى ها و قوانین خود قرار داده اند. (ر.ک: على شریعتمدارى، فلسفه تعلیم و تربیت، چ نهم، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۵)
نظام آموزش و پرورش ایران از سال ۱۲۱۵ ش تا سال ۱۳۲۵ ش، یعنى قریب ۱۱۰ سال، مستقیما توسط میسیونرهاى مسیحى اداره مى شد.( محمدعلى حاضرى، «فرایند خودى شدن نهاد آموزش و پرورش»، نامه پژوهش، ش ۲، ص ۲۲۴ ) به عبارت دیگر، مکتب پروتستان و کاتولیک قریب ۱۰۰ سال نقش اساسى را در تأسیس و اداره آموزش و پرورش جدید ایران بر عهده داشته است و پس از آن پرورش یافتگان این مدارس با تأسیس مدارسى همانند دبیرستان «البرز» و «ایرانبتیل» (در سال ۱۳۱۸) همان راه را ادامه دادند.
مهم ترین مراکز فرهنگى کشور در سده اخیر، به دست کسانى اداره مى شد که با دین سر سازش نداشتند. روشن است که این افراد دانش آموختگان خود را بر اساس اهداف فرهنگى غرب تربیت مى کردند. به همین دلیل، هر چه مى گذرد حرکت ها و تنش هاى ضد دینىِ بیش ترى در سطح جامعه و مراکز فرهنگى کشور نمود مى یابند، تا آن جا که سخن از «پروتستانتیسم اسلامى» به میان مى آورند.
از دوران نهضت مشروطه به بعد، در مقاطع گوناگون، حرکت هاى ضد دینى زیادى از سوى دانش آموختگان غرب زده به وقوع پیوسته اند. یکى از عوامل این امر، تأثیر فرهنگ ضد دینى است که در مراکز فرهنگى روز به روز عمیق تر و پیچیده تر مى شود. همه این تحوّلات، ریشه در همان تعالیم غیر الهى دارند که در طول سال ها به تدریج به این مرحله رسیده اند.
در کنار فعالیت هاى مدارس میسیونرها و ترویج آزادانه فرهنگ دین ستیز غرب، اگر تحمیلِ انواع سختى ها و محدودیت ها را نسبت به آموزش و پرورش سنّتى از سوى رضاخان اضافه کنیم، به خوبى مى توان نتیجه گرفت که ظهور حزب «توده» و شیوع افکار مارکسیستى در ایران، چیز دور از انتظارى نبود.
تاریخچه اعزام محصّل به خارج از کشور، مدارس میسیونرى، دست پروردگان این مدارس همانند میرزا ملکم خان و امین الدوله، تأثیر کلیساى کاتولیک و پروتستان بر آموزش و پرورش ایران، استبداد رضاخانى و تحمیل انواع محدودیت ها علیه اندیشمندان متعهد، فقها و مراجع عظیم الشأن شیعه، سرانجام گرایش نسل جوان ایران به مادیگرى و در پى آن گرایش به التقاط، و تساهل و تسامح، داستان غم انگیزى است که در این مختصر نمى گنجد.( ر.ک: نگارنده، پایان نامه، ۱۳۸۰، فصل سوم)

۲-شرایط سیاسى حاکم بر جامعه
همان گونه که در میان اقوام و ملت هاى گذشته همانند قوم حضرت نوح علیه السلام و حضرت موسى علیه السلام دینداران در شرایط سختى به سر مى بردند و محدودیت ها و سخت گیرى هایى از سوى حاکمان براى جلوگیرى از گرایش مردم به دین انجام مى شد، در سده اخیر ایران نیز شاهد نوعى استبداد از سوى دولت ها و سران و صاحب منصبان بوده ایم که با نام «طرف دارى از آزادى»، رسیدن به تمدّن و پیشرفت انجام مى گرفت.
یکى از نمادهاى بارز این استبداد مسأله کشف حجاب در زمان حکومت پهلوى است. رضا خان براى دور کردن مردم از دین و کنار نهادن یکى از ضروریات دین، یعنى «حجاب»، افراد متدین را شدیدا تحت فشار قرار داد، به گونه اى که هیچ کس، حتى کودکان، از تهدید و ارعاب حکومت در امان نبودند. در این زمینه، اسناد معتبرى را مى توان ارائه کرد که در این جا تنها به یک نمونه از آن ها اشاره مى شود:
در یکى از اسناد، به دنبال تصمیم رضا خان مبنى بر ممنوعیت حجاب در سراسر کشور «دستور تعقیب و پیگرد اشخاصى صادر مى شود که براى حفظ حجاب فرزندان خود، دست از ادامه تحصیل آنان برداشتند.»( (بى نام)، «گزارشى کوتاه از روند واقعه کشف حجاب»، خبرنامه صدف، ش ۱ (شهریور ۱۳۷۹)، ص ۶ / به نقل از سند شماره ۳۲، (۲/۱۰/۱۳۱۴)، مرکز اسناد ملى ایران)
تهدید علیه رهبران دینى، برهم زدن مجالس عزادارى و ممنوعیت فعالیت روحانیت اصیل در رساندن پیام الهى به مردم، زندان، تبعید، شکنجه و به شهادت رساندن مردان الهى همانند شهید مدرّس از دیگر اعمالى است که حکومت مستبد رضاخانى در جهت رسیدن به اهداف خود به کار مى گرفت. اگرچه روشن فکرمآبان و دگراندیشان براى رسیدن به اهداف شیطانى خود، اکنون سخت در تلاشند تا حکومت سراسر جنایت و خفقان رضاخان را تحریف کنند، ولى واقعیات تاریخى، که در آن زمان تأثیر فراوانى بر دین گریزى عده زیادى از مردم داشتند، هرگز قابل انکار نیستند.
پسر رضاخان نیز پس از آن که پایه هاى حکومت خود را محکم دید، با شیوه اى دیگر به تهدید علیه دین و دینداران اقدام کرد. در این زمینه هم مى توان به دست گیرى افرادى همانند شهید نوّاب صفوى و یارانش در دهه دوم حکومت پسر رضاخان و حبس طولانى او در روزهاى اولیه دولت مصدق و سرانجام، شهادت آن روحانى متدیّن و همرزمانش و نیز حوادث پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ و پس از آن اشاره کرد.
به هر حال، این اقدامات سرکوبگرانه رضاخان و فرزندش که با تأیید عوامل داخلى و با حمایت قدرت هایى همچون امریکا همراه بود، در نهایت کارگر افتاد و بسیارى از مردم ایران را به همان سویى سوق داد که آن ها مى خواستند. مطالعه وضعیت نابهنجار دانشگاه ها و اوضاع اجتماعى پیش از انقلاب بهترین دلیل بر این مدعاست.
۳. دگراندیشان و روشنفکران غربگرا
با دقت در تحولات اجتماعى سده اخیر ایران، تأثیر حملات روشن فکرانه علیه دین و علماى دین به خوبى مشهود است. این گروه با استفاده از شگردهاى گوناگون تبلیغى، زیان هاى جبران ناپذیرى بر عقاید دینى مردم وارد کرده اند.
روشن فکران غربگرا همیشه به عنوان دست هاى پنهان و زمینه ساز اهداف کفر جهانى مطرح بوده و در هر برهه، با طرح برنامه اى پیچیده، مقاصد شوم خود را دنبال مى کرده اند، چنان که جلال آل احمد در این باره مى گوید: «اکثریت خیل روشن فکران، چه در ایران و چه در هر جاى دیگر، معمولاً در اختیار طبقه حاکمند.» (جلال آل احمد، در خدمت و خیانت روشنفکران، بى جا، بهروز، ۱۳۷۵، ص ۵۹)
به دلیل آن که بدنه و بافت اجتماعى مردم ایران یک بافت مذهبى و اسلامى است، دگراندیشان این نکته را به خوبى دریافته اند که براى رسیدن به اهداف خود، باید از طرحى مناسب با بافت مذهبى جامعه ایران استفاده کنند. با توجه به این مطلب، نفوذ در طیف مذهبى را آغاز نمودند و افکار خود را از زبان تنى چند از منبرى هاى نه چندان خوش نام و یا گروهى از روشن فکرانى که در ظاهر روحانى و تحصیل کرده در حوزه هاى علمیه بودند، در میان مردم منتشر کردند. بدین سان آن ها کوشیدند آراء و افکار مکتب «سکولاریسم» را با رنگ و بوى مذهبى و ایرانى در ذهن و فکر مردم القا کنند.
در این باره، مى توان از تأثیر تحرّکات و افکار سیدجمال واعظ و میرزا ملکم خان ناظم الدوله در صدر مشروطه، کسروى، ارانى، التقاطى ها، طرفداران اسلامِ منهاىِ فقاهت و سرانجام، از قایلان به تساهل و تسامح و قرائت هاى مختلف از دین یاد کرد که نقشى مؤثر در جدایى مردم از دین ایفا نموده اند.
دگراندیشان و روشن فکران بى دین، که با شگردهاى گوناگون به تبلیغ علیه رهبران دینى مى پرداخته اند، یکى از عوامل مهم و زمینه ساز دین گریزى مردم در سده اخیر بوده اند؛ چنان که شبیه این حرکت از سوى سران و اشراف قبایل با بررسى بعضى از آیات آشکار شد.
۴. رسانه هاى جمعى
مستکبران عالَم براى بهره بردارى از منافع مادى و دنیایى، راهى جز در بند کشیدن ملت ها نمى شناسند. این نکته را نیز به خوبى دریافته اند تا ملت ها به یک دین الهى معتقد و به انجام دستورات آن اصرار داشته باشند، امکان سلطه بر هیچ ملتى فراهم نخواهد شد. به همین دلیل تمام امکانات خود را به کار مى گیرند تا به هر وسیله ممکن، انسان ها را از مبدأ هستى بیگانه سازند. آنان در قرن هاى گذشته، براى رسیدن به این هدف، از ابزارى همانند شعرا و خطبا استفاده مى کردند، ولى امروز آن ابزار جاى خود را به انواع رسانه هاى خبرى از قبیل مطبوعات، رادیو، تلویزیون و اینترنت داده اند.
در میان رسانه هاى خبرى وابسته به مستکبران، مطبوعات نقش مهمى در دور نمودن مردم از دین در سده اخیر ایران ایفا کرده اند. نقش این رسانه در شکل گیرى و جهت دهى به افکار عمومى جامعه به اندازه اى است که والتریسین، دانشمند امریکایى، درباره آن مى گوید: «عقاید ناشى از تصوراتى است که اشیا و مسائل در ذهن ایجاد کرده اند و مطبوعات یومیّه در قسمت اعظم این تجسّم شرکت دارند.» (مرکز تحقیقات اسلامى سپاه، تهاجم فرهنگى، چ سوم، بى جا، معاونت انتشارات مرکز فرهنگى سپاه، ۱۳۷۸، ص ۱۳۳ )
روشن فکران غرب زده و دگراندیشان وابسته به مستکبران در صدر مشروطه، روزنامه ویژه الجمال را، که هدف اصلى آن ترویج افکار سکولاریسم در ایران بود، تأسیس کردند و به این وسیله، مبادرت به چاپ مطالب و سخنرانى هاى سید جمال واعظ نمودند، واعظ روشن فکرى که شهید حاج شیخ فضل الله نورى او را «زندیق جهنمى» مى نامید. (موسى نجفى، اندیشه دینى و سکولاریزم، تهران، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، ۱۳۷۵، ص ۱۱۴) جالب تر آن که نویسنده اى همچون کسروى در این باره مى گوید: «وى على رغم لباس آخوندى و پیشه واعظى، به دین اسلام و مؤسّس آن اعتقادى نداشت و این را گاهى در مجالس خصوصى نیز مطرح مى کرد.» (احمد کسروى تبریزى، تاریخ مشروطه ایران، چ پانزدهم، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۹، ص ۵۹۶ ) کسروى معتقد بود که زبان سید جمال واعظ در گسترش حرکت روشن فکرى علیه دین بسیار کارساز بوده است.
پس از گذر از حوادث تلخ ابتداى مشروطه، در دهه ۱۳۲۰ ش مطبوعات ضد دینى از سوى گردانندگان حزب «توده» منتشر مى شدند. خطیب توانا، آقاى فلسفى رحمه الله در یکى از سخنرانى هاى خود در سال ۱۳۲۴ ش در این باره چنین مى گوید: «امروز پاره اى از مطبوعات، حتى به خدا و پیغمبر هم ناسزا مى گویند.» (فلسفى، روزنامه اطلاعات، سال بیستم، ش ۵۸۴۶، شنبه ۱۰/۶/۱۳۲۴، ص ۴ ) سران حزب «توده»، که ایرانیان وابسته به دولت شوروى بودند، با انتشار مطبوعات، همان کارى را با دین و مذهب مى کردند که امروز دگراندیشان و گروه هاى به اصطلاح ملّى ـ مذهبى به وسیله مطبوعات مرتکب آن مى شوند. (شاهد این مدعا نشریات دهه ۱۳۲۰ به ویژه روزنامه ستاره مى باشد) ترویج ابتذال و تضعیف غیرت دینى، استفاده از واژه ها و تعابیر خلاف عفّت عمومى، ترویج روابط نامشروع (به ویژه ارتباط دختر و پسر)، موجّه جلوه دادن رقص و موسیقى هاى مبتذل، تکیه بیش از حد بر نوع خاصى از ورزش بانوان (فوتبال و دوچرخه سوارى)، ترویج آزادى بى قید وبند، حمله به حجاب اسلامى، تهمت به یگانه بانوى جهان اسلام صدّیقه کبرى علیهاالسلام در رابطه با آموزش موسیقى، زیر سؤال بردن فداکارى یاران باوفاى سیدالشهدا علیه السلام و حمله به مقدّس ترین و محبوب ترین شخصیت انقلاب اسلامى (امام راحل قدس سره ) از جمله هزاران مطالب غم انگیزى هستند که در مطبوعات این کشور اسلامى با مجوّز رسمى منتشر مى شوند! (در این زمینه، مى توان به مجلات و روزنامه هایى که در سال ۱۳۷۷ منتشر شده اند، از قبیل دنیاى تصویر، زن امروز، پسران و دختران، مردم و زندگى، ایران جوان، مهتاب، هفته نامه مهر، هفته نامه توانا، هفته نامه ماهان، روزنامه زن و روزنامه ایران مراجعه کرد ) و آشکارا ترویج دین گریزى مى کنند.
چه بسیار از نسل جوان این ملت که با انتشار این گونه مطالب در سال هاى اخیر، در بدیهى ترین مسائل دینى دچار شک و تردید شدند و در نهایت، از دین رویگردان شدند. شاهد بر این مدعا، وضعیت اخلاقى تأسف بارى است که گروهى از نسل جوان امروز به آن مبتلا شده اند.
امروز روشن فکران سکولار، دگراندیشان و گروه هاى ـ به ـ اصطلاح ملّى ـ مذهبى، که «وابستگى آن ها به استکبار جهانى روشن شده است» ، (در این رابطه، اعترافات دستگیرشدگان باند برانداز موسوم به «ملّى ـ مذهبى»، به ویژه اعترافات عزت الله سحابى و نیز نامه هایى که به فرزندان و پدر خود از زندان ارسال نموده، هشداردهنده و قابل توجه است) همان سیاست معاویه را براى رسیدن به اهداف شیطانى خود در پیش گرفته اند. «سیاست معاویه این بود که اگر یک حرف غلطى، غلط بودنش مانند آفتاب براى همه هم روشن باشد، زیاد تکرار کنند؛ زیرا به واسطه تکرار، کم کم جا مى افتد و مردم قبول مى کنند.» (مصباح، آذرخشى دیگر از آسمان کربلا، ویراسته محمود پاک روان، قم، مؤسسه امام خمینى، ۱۳۷۹، ص ۱۰۰ ) آن ها نیز یک مطلب دروغ را آن قدر در محافل و مطبوعات خود تکرار مى کنند که پس از چندى، به عنوان یک واقعیت غیرقابل انکار و عقیده اى صحیح در ذهن مردم و نسل جوان جاى مى گیرد.
آنچه اشاره شد، گوشه اى از فعالیت مطبوعات وابسته به بیگانگان است که با نشر افکار الحادى به وسیله دگراندیشان و روشن فکران غربگرا و با حمایت رسمى برخى از مراکز دولتى، با نام «آزادى اندیشه»، زمینه دین گریزى نسل جوان را فراهم مى کنند. در عملکرد این گروه نیز مى بینیم که همانند ملأ مترف در زمان انبیا علیهم السلام با حربه آزادى، در پى سلطه بر اندیشه و عقاید مردم هستند.

جمع بندى مطالب
به نظر مى رسد در میان عوامل مطرح شده، آنچه به عنوان ریشه سایر عوامل توجه انسان را به خود جلب مى کند، روحیه استکبار است که به سبب خودخواهى ها و خودمحورى ها در انسان رشد پیدا مى کند و زمینه دین گریزى را در درون و باطن انسان ایجاد مى نماید. این، نکته اى است که در سوره «هود» و نیز دیگر سوره هاى قرآنى به خوبى مشهود است.
«استکبار» از صفاتى است که کم و بیش در همه انسان ها وجود دارد، اما بعضى آن را مهار مى کنند و زمام نفس خود را به دست این صفت شیطانى نمى دهند، بلکه بر اساس عقل سلیم در زندگى حرکت مى کنند؛ برخى هم که چه بسا در خدمت دین بوده و سال ها در راه دین الهى رنج و زحمت کشیده اند، ولى بر اثر عدم مهار این صفت، تمام زحمات خود را از دست داده و همانند شیطان، امر خداى سبحان را نادیده گرفته اند.
باطن و حقیقت دین چیزى جز پذیرش ولایت الهى نیست و عبادت هرگاه همراه با آن باشد، ارزش مى یابد. مهم ترین عاملى که موجب سرپیچى شیطان از اطاعت دستور پروردگار شد، مخالفت با ولایت الهى بود. از این رو، اگرچه شیطان ظاهرا خداى سبحان را عبادت مى کرد، ولى تسلیم امر خداى سبحان نبود. او با شش هزار سال عبادت، به شهادت آیات قرآن فردى مستکبر بود. (بقره: ۳۴ )
بشر در طول تاریخ، به هر مکتب و اندیشه اى غیر از اسلام روى آورد، جز آسیب و زیان چیزى به دست نیاورد. به همین دلیل، قدرت تفکر و اندیشه بشر در زمان ظهور حضرت حجت علیه السلام چنان رشد مى یابد و به این واقعیت پى مى برد که حتى براى تأمین منافع دنیایى هم نباید از مدار ولایت الهى و ولایت منصوب از سوى خالق هستى خارج شود. انسان در آن عصر مى یابد که گسترش روحیه استکبار در عالم و سرپیچى از دستورات الهى از سوى هر کس که باشد، بشریت را به نابودى نزدیک مى کند.
بنابراین، عصر ظهور عصر ولایت پذیرى و بازگشت به نداى فطرت است. با پذیرش ولایت از سوى مردم، نه تنها دنیاى مردم تأمین مى شود، بلکه دین احیا مى گردد.
اهل بیت علیهم السلام که هدایت مردم را به عهده دارند، در این راه تا پاى جان از هیچ تلاشى فروگذار نکرده اند. اما از سوى دیگر، چون مستکبران تأمین منافع خود را در خروج مردم از محور توحید و ولایت مى دانند، به همین دلیل، تمام سعى آنان در برابر دعوت انبیا علیهم السلام و اولیاى خداوند آن بوده است که جامعه بشرى را به گریز از ولایت دعوت کنند. اگر مردم از ولایت امام عادل سرپیچى کنند، نشانه آن است که از پذیرش ولایت الهى خوددارى کرده اند. پى روى از ولایت الهى یکى از ارکان اصلى دین دارى است. این رکن که فرو ریزد، دیانت وجود خارجى نخواهد داشت.
از آن جا که شیطان مى داند هیچ گاه نمى تواند مردم را به پذیرش ولایت خود دعوت نماید، براى رسیدن به هدف خود، روحیه استکبار را در انسان بر مى انگیزد. تمام هنر او این است که انسان را به خودمحورى، نفس پرستى و انسان مدارى دعوت کند و به او چنین القا نماید که آنچه تو مى پسندى خوب است؛ تو بهتر از هر کس مى فهمى؛ تو باید محور تمام امور باشى؛ چرا زمام اداره حکومت به دست فرزند ابى طالب، على علیه السلام ، باشد؟ چرا حاکم از قبیله و قوم تو نباشد؟ و سرانجام، چرا فرمان تو حاکم نباشد و امر دیگرى حاکم باشد؟ تمام مبارزه شیاطین و مستکبران با انبیا علیهم السلام به خودمحورى و نفى ولایت خداوند منتهى مى شود.
به همین دلیل بود که جبهه نفاق در برابر رسول اکرم صلى الله علیه و آله شکل گرفت، تا آن که سرانجام به داستان «سقیفه» منتهى شد و مردم را وادار به پذیرش ولایت نفاق نمود. در نتیجه، با گذشت زمانى کوتاه، بزرگ ترین مظاهر دین گریزى یکى پس از دیگرى با شهادت فرزندان و عزیزان پیامبر صلى الله علیه و آله نمایان گردیدند و آشکارا گفتند:
«لعبتْ هاشمُ بالمُلک فلا
خبرٌ جاءَ و لا وحىٌ نَزل» (ابومخنف، مقتل الحسین، ص ۱۹۹ / نرم افزار المعجم ۳، قم، مرکز معجم فقهى، حوزه علمیه قم، ۱۳۷۹)
اما کسى دم نزد. این است سرانجام روحیه استکبار، که اگر حاکمان به آن مبتلا شوند، در اندک زمانى، خود و جامعه را به بى دینى و نابودى هر آنچه رنگ و بوى دین دارد، مبتلا مى کنند.
در هر صورت، آنچه شیطان را به روى گردانى از امر الهى وا داشت نه فقر مالى بود، نه جهل بود و نه تهدید. آنچه او را به نافرمانى از خداى سبحان مبتلا کرد، همان روحیه استکبار و غرور و خودخواهى بود.
البته هدف از این سخن انکار نقش دیگر عوامل به دست آمده از سوره «هود» علیه السلام نیست، بلکه سخن در این است که ریشه بسیارى از نافرمانى ها در برابر دستورات دینى، گسترش روحیه استکبار در میان صاحبان قدرت و حاکمان است؛ زیرا در طول تاریخ، بسیارى از افراد بوده اند که در نهایت فقر و تهى دستى شب را به صبح رسانده اند، ولى دین خود را حفظ کرده اند.
بنابراین، بازگشت تمام گستاخى ها در برابر خداى سبحان به استکبار است. «تمام انبیا که مبعوث شده اند و تمام کتب آسمانى که آمده اند، براى این است که انسان را از این بت خانه بیرون بیاورند. این بت نفس را بشکنند و انسان خدا پرست بشود» (امام خمینى قدس سره ، تفسیر سوره حمد، ص ۳۲ ) و از سلطه نفس نجات یابد؛ زیرا حبّ نفس منشأ تمام آفت ها و لغزش هاست. خود خواهى ها و نفس پرستى هاست که انسان را از دین و خداى سبحان دور مى کند.
در عصر حاضر نیز ریشه نافرمانى و گستاخى انسان در برابر خداى سبحان همان روحیه استکبار و خودبزرگ بینى است. به عبارت دیگر، اندیشه هاى انسان مدارانه اى که امروزه توسط دگراندیشان و نوگرایان غربگرا ترویج مى شود، از جمله عوامل اصلى دین گریزى انسان مى باشند. بر اساس این اندیشه ها است که آگوست کنت «انسانیت کلى» را به عنوان وجود واحد، موضوع عبادت قرار مى دهد و «وجود اکبر» (The Great Being ) مى خواند و خود را امام یا پیغمبر (The High Priest ) این دین مى داند. (ر.ک: سید احمد رهنمایى، غرب شناسى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى، ۱۳۷۹ )

حال بهتر است کمی نیز در مورد روشنفکری سخن بگوییم تا مساله واضح تر گردد:

روشنفکری


[کامل از کد۱۰۹۱۵۹]
نخستین رگه هاى نهضت روشنفکرى قرنها پیش از عصر روشنگرى (۱)۱- Enlightenment«American HeritageDicticnary ، یعنى در دوران رنسانس (۲)۲- Renaissance ، یافت مى شود که در آن اولین مقولات روشنفکرى شکل مى گیرد. خردگرایى، رهایى از سنت فکرى و مرجعیت کلیسا، تکیه بر عقل و تجربه بشرى، نقد اندیشه، شکاکیت (اسکپتیسیزم) (۳)۳- Scepticism ، علم گرایى ۴- Scientismافراطى و پشت کردن به ماوراء الطبیعه همه از ویژگیهاى دوران پس از رنسانس است. از همه مهمتر رواج الحاد و بى دینى و انواع مکاتب دینى ضد کلیسایى (چرا که برخى از اندیشمندان مى خواستند در عین مخالفت باکلیسا، به نوعى دین خودساخته یا خداى تنهاى غیر کلیسایى پایبند بمانند مکتبهاى دئیسم دئیسم - Deism : اعتقاد به اینکه حقانیت وجود خدا را تنها خود فرد مى تواند از طریق شواهد عقلانى و طبیعى کشف کند، بدون هیچگونه وابستگى به دین یا مذهبى.و تئیسم تئیسم - Theism : اعتقاد به وجود یک یا چند خدا، خصوصا اعتقاد به خداى شخصى به عنوان خالق و مدبر عالم. از این دسته اند). با پیشرفتهایى که در علوم و صنایع پدید مى آمد، انسان را بیش از گذشته باور کردند و وى را بر آنچنان مسند رفیعى . این تحولات در قرن ۱۷ و ۱۸ که به عصر خرد مشهور شد با رعت بیشترى دنبال گردید و مقولاتى چند نیز بر آنها افزوده شد. بحثهاى تازه پیرامون آزادى، طبیعت، جامعه، قانون، حقوق انسانى، حکومت، ترقى، مالکیت و... رواج یافت. و بدینسان قرن ۱۸ به نام عصر روشنگرى (Enlightenment) شناخته شد. اهم مقولات مطروحه در این عصر از این قرارند: ۱) عقل گرایى (راسیونالیسم)عقلگرایان مى خواستند پاسخ تمام پرسشهاى انسان را خود بیابند، بدون اینکه جایى براى ولایت فکرى گذشتگان و مرجعیت و وثاقت کلیسا، باقى بگذارند. به گفته کانت مهمترین شعار دوره روشنگرى این بود: «جرئت دانستن داشته باش » Sapere aude این شعار عمدتا در مقابل کلیسا و اقتدار و حاکمیت فکرى اش بود که جرئت دانستن و تحقیق را از مردم و دانشمندان سلب مى کرد. مبادا چیزهایى بیاموزند که با اندیشه هاى کلیسایى در تعارض آید. کانت در مقاله کوتاه «روشنگرى چیست » چنین مى گوید: «روشنگرى بیرون شدن انسان از کمینه گى است که خود بر خویش تحمیل کرده است... شعار روشنگرى این است که جسارت بورز و بدان! شجاع باش و از فهم خود بهره گیر» و گلدمن چنین مى نویسد: «من دستاورد اصلى روشنگرى را یعنى بیرون شدن انسان را از کمینه گى خود کرده خویش میان امور آیینى جاى مى دهم ». لوسین گلدمن، منصوره کاریانى، فلسفه روشنگرى، ص ۲۸ از همین اندیشه است که سنت روشنگرى بر مى خیزد و مبارزه با هر تقدسى که تا آن زمان به طور سربسته پذیرفته شده بود آغاز مى شود. اینک مى گویند جرئت چون و چرا داشته باش! نقادى اندیشه و ظهور فلسفه نقدى (کانت) و شکاکیت نیز فرزندان مشروع و نامشروع همین اندیشه اند. بى مهرى به عواطف و احساسات انسانى نیز نتیجه عقلگرایى خشک است و ثمره اش بعدها به پا شدن نهضت رمانتیسیزمرومانتیسیزم Romanticism : جنبش هنرى، ادبى، و فلسفى که اواخر قرن ۱۸ در اروپا شکل گرفت و تا اواسط قرن ۱۹ استمرار یافت - این حرکت در مقابل نهضت کلاسیک جدید که به دست امثال ژان ژاک روسو ترویج شده بود و بر طبیعت تاکید فراوان داشت به پا شد و بر عاطفه و خیال و احساس تاکید کرد. مهمترین شاعران رومانتیک هوگو (در فرانسه)، و هاینه Hene (درآلمان)، وبایرون Byron و کیتس Keats و شلى Shelley و ووردز وورث Worth ک Words و کولریج Coleridge (در بریتانیا) هستند و مهمترین نقاش آن دولاکروا Delacrax و برترین موسیقدانان آن بتهوون Beethoven و برلییوز Berlioz هستند. به عنوان آنتى تز آن شد تااینکه حق احساس را از عقل بازستاند. ویلیام و وردز ورث چنین مى سرود: «کافى است این همه علم، این همه فن، آن کتابهاى عقیم را ببندید، در عوض دلى پاک بیاورید که بفهمد و ببیند» Enough of science and of art close up thosebarren leavescome forth with clean heartthat watches and perceives به نقل از:عبدالکریم سروش،«راز دانى روشنفکرى ودیندارى »، ص ۱۳۹ البته همانطور که پیشتر بیان شد پاره اى از این مقولات مدتها قبل از عصر روشنگرى و به دنبال رنسانس پدید آمده بود که به تدریج به تکامل رسید. ۲)انسان گرایى(اوماتیسم یاهومانیزم) در مغرب زمین حاکمیت سیاسى، مشروعیت خویش را از دین به دست مى آورد. نظامهاى پادشاهى و کلیسا دست در دست یکدیگر داشتند و دین و سیاست کاملا به هم آمیخته بودند. علاوه بر صحنه هاى سیاست، در عرصه فرهنگ نیز اقتدار مطلق از آن دین و دستگاه روحانیت مسیحى بود. تاریخ مغرب زمین، آکنده از جنگها و خونریزیهایى است که به انگیزه هاى دینى و مذهبى به پا شده است. پیوند کلیسا با حکومت چنان محکم بود که پادشاه مشروعیت و بخشى از اقتدار خود را از کلیسا و شخص پاپ دریافت مى کرد. تاج شاهى به دست پاپ بر سر سلطان نهاده مى شد و از این طریق بر تمامى فجایع و زشتیهاى حکومتهاى استبدادى و ظالم مهر صحت دینى زده مى شد. مردم نیز حق هیچگونه اعتراضى نداشتند ومى بایست به عنوان یک تکلیف دینى از پادشاه ظالم اطاعت کنند. زیرا پادشاه را پدر مردم معرفى مى کردندوکتاب مقدس هم اطاعت پدر راواجب مى شمرد:«عزت نهید و فرمان برید پدرتان را و مادرتان را» فرمان پنجم از ده فرمان معروف که در تورات آمده و نزد مسیحیان نیز محترم است. ر. ک. ج. بلاک هام، امیر پرویزى، «رشد اندیشه ها»، ص ۲۴ که با تفسیرى غلط از این فرمان، لزوم اطاعت از پدر به عنوان یک حق موروثى براى پادشاه شناخته مى شود. در آئین مسیحیت انسان به عنوان موجودى شناخته مى شود که ذاتا گناهکار. گناه ذاتى، [Onginal Sin] ؛ است و شرارت از وجودش سر مى کشد. بدى او تا آنجاست که حتى نمى تواند مستقیما براى رفع این شرمسارى قیام کند و در محضر خدا حاضر شود و عذر تقصیر بطلبد و نیاز به توسل به آباء کلیسایى است. پس از رنسانس و برداشته شدن پاره اى از آن قیود سنگین کلیسایى، پیشرفتهایى در علم و صنعت حاصل آمد و انسان اروپایى طعم شیرین آزادى را چشید و به دنبال آزادى بیشتر همچون فنرى تحت فشار یک مرتبه رها شده و فراتر از آنچه بایسته بود رفت. براى دستیابى به حقوق فطرى و طبیعى خود به افراط گرائید و به خدا هم پشت کرد و انسان را خداى روى زمین نمود. از اینجاست که آزاد فکر آزاد فکر Free Thinker : کسى که اعتبارى براى گفتار هیچ موجودى قائل نیست و آزاد از هر عقیده اى مى باشد و خصوصا در تفکر دینى اش به پژوهش و نظریه پردازى عقلانى مى پردازد. American Heritage Dicticnary فیلسوف و حقوقدان انگلیسى ۱۸۳۱- ۱۷۴۸ م. بر مى آید و در مقابل کلیسا مى ایستد و به کلى به هرگونه تعبدى پشت پا مى زند. انسان حرمت پایمال شده اش را باز مى یابد. «حقوق الهى » جاى خود را به «حقوق طبیعى » مى دهد. جرمى بنتام Jeremy Bentham مکتب سودگروى (یوتیلیتا ریانیسیم) را که معتقد است باید حداکثر خوشى و آسایشى را براى حداکثر افراد تامین کرد، بوجود آورد. فرد گرایى نیز از دیگر مقولات فکرى روشنگرى است که به دنبال نابود سازى شرایط هر نوع حاکمیت غیر بر فرد است. اصل را بر عدم ولایت انسان یا دستگاهى بر افراد مى گذارد. «آزادى اندیشه حاکم عصر مى شود» (دنى دیدرو) و به «میثاق اجتماعى » که خود یکى دیگر از مقولات این عصر است نیاز مى افتد. برابرىیکى از سه رکن شعار اصلى انقلاب فرانسه: آزادى، برابرى، برادرى ط Liberte Egalite, Fraternite افراد بشر مورد تاکید واقع مى شود. زن از آزادى بیشترى برخوردار شده، ارج و قرب مى یابد و از خانه به خیابان کشیده مى شود. عیش و عشرت بى محابا و رها از قیود دینى و اخلاقى رایج مى گردد. دنیا پرستى (سکولاریسم) سکولاریسم: Secularism : بى تفاوتى یا شکایت دینى - نظریه اى که مى گوید باید ملاحظات دینى از تعلیمات عامه و اشتغالات مدنى و نظامهاى سیاسى، اقتصادى، و فرهنگى جامعه حذف گردد.فیلسوف اجتماعى و عالم اقتصادى اسکاتلندى (۱۷۹۰-۱۷۲۳ شایع مى شود. سودگروى فردى در اقتصاد به عنوان عامل محرکه جامعه شناخته شده، مورد تحسین واقع مى شود. آدام اسمیتAdam Smiths با کتاب مهم «ثروت ملل » نام اصلى آن «تحقیقى در ماهیت و علل ثروت ملل Nations Causes of the Weath of Nations ( ۱۷۷۶) An Inguiry in to the Nature and است که به اختصار آنرا «ثروت ملل » مى خوانند. اقتصاد کلاسیک لیبرال را پایه ریزى مى کند. دستور عرضه و تقاضا و اقتصاد بازار مبناى کار قرار مى گیرد. طبیعت بهترین مدبر شناخته مى شود و مى گویند «بگذار که به مغالطه لیبرالیسم Liberal Fallacy نیز شهره است تکرار شده خیر جامعه را در خیر تک تک افراد ملاحظه مى کنند. لازمه این همه تحولات وپدیدآمدن افکار و مکاتب گوناگون، ایجاد و رشد روحیه تساهل و مدارا و احترام به افکار و نظریات دیگران و پرهیز از تعصب بود. و این یکى دیگر از ویژگیهاى روشنفکرى است. چنانکه مى بینیم ولتر در نامه اش به ژان ژاک روسو مى نویسد: «با اینکه اندیشه هاى تو نقطه مقابل اندیشه هاى من است، حاضرم بمیرم تا تو حرفت را بزنى » ۳)«طبیعت گرایى » (ناتورالیسم) ظهور ناتورالیسم در قرن ۱۸ و رشد آن همپاى شیوع داروینیسم در قرن ۱۹ و ابتداى قرن ۲۰ بود. این مکتب چیزى بیرون از طبیعت را نمى پذیرد و آن را داراى نظام و حیات پویش عقلانى مى داند. حق آن است که طبیعت اقتضاء کند. این نهضت به صورت اعتراض علیه پیشداورى ها و قرار دادهاى اخلاقى ظهور مى کند. حوزه زبان و قلم را با چیزهایى مى آراید که تا آن زمان در اندیشه و هنر جایى نداشته. بى هیچ حجب و حیاء و با بیانى عریان زشتى ها، فجایع، کژیها، بى عدالتیها، جاه طلبیهاى فردى واجتماعى راعیان مى سازد. در نظر روشنگرایان ماوراء طبیعت چیزى جز وهمیات زائیده تخیل و ابزار کشیشان براى جلوگیرى از به کار افتادن تعقل بشرى و راه بردن او به رموز طبیعت، نیست. لذا نباید از طبیعت تخطى کرد. همه چیز باید این دنیایى (سکولاریزه) شود. سعادت در همین دنیا دنبال مى شود و وعده کشیشان به آخرت و پاداش و جزاى خوب و بد نامفهوم مى شود. اگر قانون و ولایتى هست و اگر انسان را اخلاقى باید، همه از این جهان مادى بر گرفته مى شود. هر چه به طبیعت نزدیکتر باشد بر حق تر است. از همین روست که روسو آن وحشى نجیب را مى ستاید و او را بهتر از دهقان بى - دست و پا و مطیع مى داند. زیرا او به طبیعت آزاد خویش نزدیکتر است و این یکى دربند جامعه اى تدبیر شده گرفتار آمده و از طبیعت دورتر است. دونى دیدرو نیز ابتدایى ترین مردم روى زمین همچون اهالى تاهیتى را که به سادگى از قوانین طبیعت پیروى مى کنند از مردمان متمدن به قوانین نیکو و اخلاق نزدیکتر مى داند. در تمام علوم نهضتى طبیعت گرایانه به پا شد. از مسئله معرفت و فلسفه و ریاضیات گرفته تا علوم اجتماعى و روانشناسى و تاریخ، از متافیزیک و علوم دینى تا اخلاق و حقوق همه از نو مورد بررسى طبیعت باورانه قرار گرفت. در همه این مقولات مسیحیت راه حل و پاسخ به دست مى داد، اما راسیونالیست عصر روشنگرى مى خواست همه چیز را از نو شروع کند، لذا خود نو بودن نیز برایش تقدس یافت و از هر چه کهنه بود گریخت. خیر و سعادت را در چیزهاى تازه مى یافت. این نوعى خاص از مغالطه از راه قدمت است که به نام مغالطه از راه نویى خوانده مى شود. از همینجا تقابل تفکرمرتجعانه واندیشه مترقى مطرح شد. ۴) اندیشه پیشرفت و ترقى با اکتشافات تازه در قرن ۱۷ و پیشرفتهاى اجتماعى بزرگ که ناگهان پیش آمده بود کم کم متفکران به اندیشه پیشرفت و تکامل رهنمون شدند و این سؤال مطرح شد که آیا بشر در طول تاریخ خود رو به پیشرفت و ترقى بوده است یا انحطاط و سقوط؟ مثلا آیا یک نویسنده قرن هفدهم مى تواند آثارى همسان یا برتر از نویسندگان بزرگ یونان و روم خلق کند؟ نزاع میان گذشته گرایان و نوجویان بالا مى گیرد. اوایل قرن هجدهم نوگرایان بر افکار عمومى مسلط مى شوند. البته روشنفکر واجد اندیشه پیشرفت قرن ۱۸ فاقد آن نظام فکرى سامان یافته اى بود که در قرن ۱۹ با نظریه تکامل داروین پدید آمد. تنها از آن پس بود که اندیشه پیشرفت در جهات مختلف مطرح شد. متفکران تاکنون شش نوع پیشرفت را براى بشر تصویر کرده اند. این مجموعه بر اساس تعداد اندیشمندانى که تفکر پیشرفت را در زمینه خاصى قبول دارند به صورت هرمى در مى آید که هر چه بالا بروى از قائلین به آن کم مى شود. در قاعده این هرم پیشرفت در علوم تجربى قرار دارد و در قله آن پیشرفت جسمى - روانى انسان. این شش دسته به ترتیب عبارتند از: ۱- پیشرفت علوم تجربى که با اکتشافات جدید و دستیابى به قوانین تازه طبیعت متوجه شدند که علوم بشرى تازه در ابتداى مسیر خویش است و راهى دراز در پیش دارد که به کمال مطلوب برسد. ۲- پیشرفت در فن و صناعت، با توفیقاتى که در اختراعات جدید حاصل شده بود که کم کم به توانائیهاى بیش از پیش انسان پى بردند و وى را قادر بر ایجاد صنایع بدیعترى دانستند. ۳- پیشرفت در امور مادى و رفاهى، در اثر اختراعات و ایجاد صنایع جدید و بهره ورى از آنها در زندگى مردم و کشف قاره جدید و سرازیر شدن ثروتهاى آن مناطق به اروپا این اندیشه نیز قوت گرفت. ۴- پیشرفت آرمانهاى اجتماعى و سیاسى، که خصوصا محل بحث ما است. اندیشمندان معتقد شدند که بشر در زمینه امنیت، برابرى، برادرى، آزادى و... هر چه جلوتر رود از ترقى بیشترى برخوردار مى شود. آینده از گذشته و حال روشن تر است زیرا که هم اکنون وضعیت از گذشته بهتر است. و این ارتکاب مغالطه دیگرى است به نام تعمیم شتابزده. ۵- پیشرفت اخلاقى، بدینسان که مثلا حق طلبى در این اعصار بیش از گذشته است. صفات رذیله اى همچون حسادت، حقد، غیبت، دروغگویى و ...کمتر شده واین به دلیل رشد فکرى و فرهنگى بشر است. ۶- پیشرفت جسمى - روانى، نیز اینگونه تصویر مى شود که قابلیتهاى بدنى و روحى انسان در طول زمان تغییر مى کند وضعیتى مناسبتر پیدا مى کند. مثلا هزاران سال پیش انگشتان دست انسانها به نرمى و انعطاف پذیرى این زمان نبوده است. بدیهى است که در هر یک از این شش دسته خصوصا در این دو مورد آخر، مناقشات و اختلاف نظرهایى وجود داشته باشد، که جاى ذکر آنها نیست. در مجموع مى توان گفت که به قول فرانکلین بومر بر روشنفکرى مغرب زمین چهار دوره گذشته است. اول دوره شکاکیت که نماینده اش رابرت بویل شیمیست مشهور است و کتابى دارد به نام «شمیست شکاک ». و دوره دوم، دوره دئیسم یعنى نفى مسیحیت و قبول خدا که نماینده اش ولتر در قرن هجدهم است. سوم دوره الحاد صریح که نمایندگانش هاکل، بوخنر، و فوئرباخ اند در قرن نوزدهم. و بالاخره دوره چهارم که دوره حسرت و رنج از فقدان معنویت است که نماینده اش آرتور کوستلر در قرن بیستم است. اما در این دیار این ادوار طى نشد و روشنفکران یک راست سراغ دوره سوم آن رفتند و هنوز هم برخى، به آن مباهات مى کنند. برخى دیگر نیز کارشان به عیاشى و بهیمیت و وصف نان و شراب و فرج و گلو کشیده است. «روشنفکرى على الاغلب در دیار ما بر خلاف آنچه در اروپا گذشت، با بى دینى و سست عقیدگى آغاز شد و با بى بندوبارى درآمیخت و اغلب به مارکسیسم منتهى گردید. میرزا آقاخان و احمد روحى و افضل الملک بى دین بودند. و فروغى، سست عقیده اى عمله ظلمه. و هدایت فرویدیستى بورژوامنش و دشتى، هوسرانى فرومایه و بى اعتقاد و از همه جلیل تر جلال بود [هر چند آن دیگران جلالتى نداشتند] که از پشت کردن به عقیده دینى شروع کرد و به سوسیالیسمى معتدل و ظلم ستیز و سنت گرا رسید». و دوباره با دین آشتى نمود و در آن ماند تا در گذشت. اگر بخواهیم خلاصه اى از ویژگیهاى روشنفکران اولیه این دیار را به دست دهیم بهتر از همه آن است که جلال آورد: اول) فرنگى مآبى. کسى که لباس و کلاه و کفش فرنگى مى پوشد. دستش رسید مشروب مى خورد. روى صندلى مى نشیند. ریش مى تراشد. کراوات مى بندد. با قاشق و چنگال غذا مى خورد. لغت فرنگى بکار مى برد. یا به فرنگ رفته است یا مى خواهد برود. و در هر فرصتى از فرنگ مثال مى آورد... دوم) بى دینى یا تظاهر به آن یا سهل انگارى نسبت به دین. یعنى روشنفکر اعتقاد به هیچ مذهبى را لازم نمى داند. به مسجد نمى رود یا به هیچ معبد دیگرى. اگر هم برود کلیسا را به علت «ارگى » که در آن مى نوازند بر دیگر معابد مرجح مى دارد. نماز خواندن را اگر هم لغو نداند نوعى ورزش صبحانه مى داند. هم چنین روزه را که اگر بگیرد براى لاغر شدن مى گیرد. یعنى اگر از ته دل هم لامذهب نباشد اعمال مذهبى را با شرایط روز توجیه مى کند و با مقدمات علمى. سوم) درس خواندگى و این در اصطلاح عوام آخرین شرط روشنفکرى است نه اولین آن. یک روشنفکر دیپلمه است یا لیسانسیه [و امروزه باید یا لیسانسیه باشد یا دکتر و بالاتر] یا از اینجا یا از فرنگ. و البته اگر از فرنگ فارغ التحصیل شده باشد یا از آمریکا در ذهن عوام روشنفکرتر است، یا خودش خودش را نسبت به محیط روشنفکرتر مى داند، فیزیک و شیمى را مختصرى مى داند. اما حتما درباره «روانشناسى »، و «فروید» و «جامعه شناسى » و «تحلیل روانى » صاحب نظر است.» روشنفکر در ایران اغلب درخدمت اغراض استعمار بوده تا خدمت مردم خویش چرا که اولى را بیشتر شناخته و به آن عشق مى ورزیده تا دومى و اصلا مردم خود را به حساب نمى آورده است. آزادى را هم اگر مى خواسته نه آزادى در برابر حکومت (که آن پر خطر بوده است) بلکه آزادى از سنتها و دین و تاریخ وزبان و آداب و فرهنگ ... خویش. خود کمتر محرومیت کشیده یا لااقل از آن دسته است و در غم نان نیست و فرصت فکر کردن به مقولاتى دیگر را هم دارد. هر چند که جرئت بیرون آمدن از کافه هتل پالاس و قدم گذاشتن در بازار و رفتن میان کارگران کوره پز خانه و مسجد و ده محمدآباد و دیدن قیافه آن توده مردمى که بر ایشان غیابا حکم صادر مى کند و از پشت سر به آنها ارادت مى ورزد را نداشته است. روشنفکر واقعى اگر بخواهیم تعریفى از روشنفکر به معنى اتم آن ارائه دهیم کارى است نه چندان دشوار . تمامى مقولاتى که باید در وصف روشنفکر برشمریم از یک اصل اساسى عقلگرایى استنباط مى شود. با این حال مى توان چهار مقوله دیگر را نیز به آن افزود و بقیه ویژگیهاى روشنفکر واقعى را تحت آنها به نظم در آورد: ۱) عقلگرایى مهمترین شرط روشنفکرى عقل و بصیرت است. هیچگاه انسان کم عقل و بى فکر را روشنفکر نمى خوانند. در تمامى فرهنگهاى غربى و شرقى چیزفهمى، به درستى شرط اولیه روشنفکرى شمرده مى شود. و از همینجا لازم مى آید که روشنفکر اهل تامل و تدبر و عاقبت اندیشى باشد. با خرافات و اندیشه هاى باطل و پوچ و خیالات واهى بستیزد و در امور خویش روشمند باشد. پایبند لوازم عقل بوده و از تبعیت بى منطق از دیگران بپرهیزد. اهل رفق و مداراى با جاهلان باشد و با اهل فضل و دانش هم نشین. تمایز تعبد منطقى و تعبد بى منطق را به خوبى بشناسد و همانطور که از دومى پرهیز مى کند بر اولى ملتزم باشد. زیرا که خود در همه چیز تخصص ندارد و به ناچار باید به اهل فن مراجعه کند و از آنان تقلید نماید و این همان تقلید ممدوح است. در مقابل تقلید مذموم است که روشنفکر باید به سختى از آن اجتناب کند، همچون تقلید در مسائل اصلى تفکر و اعتقاد و جهان بینى. بدون تردید باید گفت انسانهایى که چشم به دهان و قلم دیگران مى دوزند تا اعتقاد و مرامشان را از آنان بگیرند و بدون کار فکرى و تامل کافى همه را مى پذیرند از روشنفکرى بسى دورند. همینطور کسانیکه از آن طرف به افراط رفته و بدون داشتن صلاحیت کافى به اصطلاح مى خواهند اداى روشنفکران را در آورند و مستقلا اندیشه کنند، در وادى اى قدم مى گذارند که توان طى آن را نداشته و در همان قدمهاى اولیه تحقیق، به بیراهه کشیده مى شوند و بى عقلى خویش بر اهل عالم نمایان مى سازند. خوشبختانه در فرهنگ اسلامى به اندازه کافى به عقل و خرد بشرى بها داده شده است. بر خلاف سنت کلیسایى، هیچگونه مرجعیت و ولایت فکرى و نظرى براى هیچ شخص یا دستگاهى وضع نشده است. سنت دینى خصوصا نت شیعى (به خاطر اجتهاد آزادش) ابناء بشر را به تامل و تفکر بیشتر سوق داده است. تا جایى که در فرهنگ قرآنى و روایى هیچ عبادتى برتر از تفکر و تعقل شمرده نشده است. بنابراین، براى انسان روشنگراى این عصر، هیچ عذرى باقى نمانده که مسائل مهم و خطیر حیات را لااقل براى خویش به صورت حل نشده باقى بگذارد. وى باید موضعى روشن در قبال مسائل فکرى جریانات عمده حیات بشرى گرفته باشد و تکلیف خود و خلق خدا را با آنها یکسره کند، باقى ماندن در تردید و شک از آفات جدى روشنفکرى است که هر چند ممکن است آب و رنگى از روشنفکرى فرنگى با خود داشته باشد، اما از شیوه عاقلان به دور است و در فرهنگ روشن بینان جایى ندارد. از اینجاست که به مقوله دوم روشنفکرى مى رسیم: ۲) آرمان و ایمان بى شک روشنفکرى با تردید و ابهام، هرهرى مذهبى و عضویت حزب باد سازگار نیست. روشنفکر باید بالاخره از مرام و مکتبى برخوردار باشد. اصلا آزاد بودن از هر مرامى ممکن نیست. چنانکه پوچ گرایى و نهیلیسم نیز مکتبى پر اسم و رسم است. مهم، داشتن اعتقاد و ایمان و پایبندى به آن است، به گونه اى که به وى جهت و هدف دهد و وى را از آرمانهاى بلند بشرى بهره مند سازد. البته پذیرش هر مکتبى نیز باید بر مبناى عقلانى باشد. و درست از همین نقطه است که راه روشنفکر ایرانى از راه روشنفکر اروپایى عصر روشنگرى جدا مى شود. چه وجهى دارد که روشنفکر مسلمان به تقلید از روشنفکر اروپایى با هرگونه تقدسى مبارزه کند؟ تقدس بى دلیل آنهم براى مفت خوران شکم پرست دنیاطلب که در لباس دین به رهزنى فکر و دین مردم اشتغال دارند البته که پذیرفتنى نیست و باید با آن ساخت. اما تقدس و حرمت برخاسته از ایمان پاک و مبتنى بر پایه هاى محکم خردپسند را باید به جان پذیرفت. اگر کلیسا یک دین ضد عقل با پاره اى مقدسات خردستیز رابه انسان مظلوم و دربند اروپایى عرضه مى داشت و خردمند اروپایى حق مى یافت با آن مقدسات، و به تبع با هر مقدسى، ستیزه کند، چه دلیلى وجود دارد که در این گوشه عالم نیز عده اى به تقلید از آنان با مقدسات معقول فرهنگ خود به مبارزه برخیزند؟ و آیا این جز تقلید مذموم و ناشى از بى مایگى و عدم استقلال فکرى چیز دیگرى است؟ سکولاریسم در اروپا در زمینى روئید که در حوزه فرهنگ اسلامى از آن زمین شوره زار خبرى نیست. اسلام چه در بعد اقتصادى و چه در سایر ابعاد به اندازه کافى به زندگى این دنیا بها داده است به طورى که مثلا کار در آن از عبادات بزرگ محسوب مى شود و راه حیات آخرت از حیات دنیا جستجو مى شود و اصلا حیات آخرت همان باطن حیات دنیا است. در این فضاى فکرى دیگر چه جاى سکولاریسم؟! ایمان به انسان جرئت ابراز عقیده و دفاع از آن را مى دهد.ترس یکى ازبزرگترین آفاتى است که بسیارى از روشنفکران را از اثر انداخته است. این ترس مى تواند ترس از حکومت استبدادى باشد یا از جو غالب بر یک حوزه اندیشه یا ترس از عوام الناس و یا ترس از طبقه خاصى از مردم مثل روشنفکرنمایان وابسته یا... ممکن است از اتهام به کفر بترسد یا از تهمت تحجر و تقدس مآبى. در هر صورت یک روشنفکر باید آنقدر شهامت داشته باشد که دست کم بدون واهمه حرف خویش را بزند و به آرمانهاى خویش پاى بند باشد. حق را بطلبد هر چند به ظاهر متضرر شود. روشنفکر از تعهد کافى و روحیه مسئولیت پذیرى برخوردار است. در بند جاه و مال نیست. در غیراین صورت «ریاکارى سالوس » یا «هنرمندى بى درد»یا«تحصیلکرده اى رفاه طلب » یا«نویسنده اى در غم نان و نام »یا «سیاستمدارى رذل » یا «متفکرى بریده از مردم » و ازاین قبیل نام مى گیرد نه روشنفکرى متعهد و فضیلت مند. پر واضح است که اگر دوستى انسانها و ارزش نهادن به آنها جایى در ایمان و اعتقاد وى نداشته باشد، کوس رسوایى و ورشکستگى اش از ابتدا زده شده است. ولى این به معناى اومانیسم به شکل غربى اش نیست. نباید بى جهت انسان را بر مسند خدایى نشاند. روشنفکر واقعى سعى نمى کند با سرکشى در مقابل خالق خویش اداى روشنفکران عصر روشنگرى اروپا را در آورد. تازه روشنفکر اروپایى در مقابل کلیسایى قد علم کرد که انسان را موجودى مى داند ذاتا گناهکار که چنان بى ارزش است که حق مکالمه مستقیم باخدا از او سلب مى شود. شاید وى حق داشته باشد بخواهد حق انسانیت را از چنین دینى بازستاند. اما این کجا و اسلام که انسان را خلیفه خدا بر روى زمین و مسجود ملائک و اشرف خلائق و محبوب و مورد توجه خداى مهربان مى داند. آنگاه دیگر چه جاى اومانیسم؟! جلال نمونه اى از روشنفکران بى ایمان و خالى از تعهد را عرضه مى دارد: «حزب ایران » نمونه کامل مجمع آدمهاى خوب و بى خاصیت و دنباله رو بود. روشنفکران از فداکارى بى خبر، خالى از شور و شوق بیزار ازایجاد درد سر، همه در فکر نان و آب خویش ». ۳) علم و آگاهى عشق به علم و اندیشه و کار و مشغله فکرى و دانستن هر چه بیشتر، از مقدمات روشنفکرى به حساب مى آید. روشنفکران غالبا با درس و مدرسه و کتاب و محصل و معلم و... سرو کار دارند. در بوستان اندیشه از شخم زدن زمین ذهن و کاویدن انبان حافظه لذتى سرشار مى برند. روشنفکر علاوه بر آنکه درس خوانده و با سواد است و دست کم در یکى از علوم نیمچه تخصصى دارد، از حوزه تخصصى خویش بیرون آمده و سرى هم به مسائل عام بشرى مى زند و پیگیر آن مسائل است. وى باید از امور جارى عالم باخبر باشد تا نام روشنفکر را برازنده گردد و بتواند با بهره گیرى از تجارب تلخ و شیرین انسانها به کار ملت خود آید و بر توش و توان فرهنگ خود بیفزاید. باید از مسائل ملت خود آگاه تر باشد و بیشتر به آنها بیندیشد و در پى گره گشایى کار ملت خویش باشد. و الا آن مى شود که جلال گفت: «روشنفکر ایرانى ... به مسائلى مى اندیشد که محلى نیست; وارداتى است. و تا روشنفکر ایرانى با مسائل محلى محیط بومى خود آشنا نشود و گشاینده مشکلات بومى نشود وضع از همین قرار است که هست ». در زمینه علوم و معارف باید پیش از آنکه به معارف بیگانه روى آورد، از فرهنگ خویش تغذیه کند. و بیش از آنچه از علوم و تمدن جدید مطلع است، از فرهنگ و تمدن ملى و دینى خویش برخوردار باشد. و این نداى رساى اقبال لاهورى همواره در گوش جانش باشد که: «همچو آیینه مشو محو جمال دگران از دل و دیده فرو شوى خیال دگران در جهان بال و پر خویش گشودن آموز که پریدن نتوان با پروبال دگران » ۴) کردار نیک اصلاح گرى یکى از ویژگیهاى مهم روشنفکر واقعى است. بسیار بوده اند روشنفکران پرحرف و لاف زنى که در میدان عمل کارى و اثرى از آنها پدید نیامده است. خوب مى دانند و پندارهایشان نیک است. خوب هم حرف مى زنند و حرفهاى خوب هم مى زنند اما پاى عمل که مى افتد همه از میدان به در مى روند و هر کس بهانه اى مى تراشد. روشنفکر واقعى با ظلم و بى عدالتى مى جنگند و بر حق کشى و ستم عصیان مى کند. تا آنجا که برخى، روشنفکر را به عصیان گرى آگاه تعریف مى کنند. در مسائل اجتماعى پیشرو و پیشاهنگ است. در صحنه کارزار سیاسى بدون ترس و واهمه به مبارزه اش ادامه مى دهد. نه همچون رهبران جبهه ملى که براحتى وبراى حفظ وجهه خویش صحنه را ترک کرده به گوشه عزلت پناهنده شوند. به قول جلال:«واماجبهه ملى که محل تمرکزاحزاب ضداستعمارى بود و اولین تشکیلات سیاسى پس از مشروطه بود که براى روحانیت اعتبارى قائل شده بود و به همین دلیل نفوذ و دست بیشترى در مردم داشت، متاسفانه تشکیلات نمى شناخت و وحدت نظر و عمل نداشت و رهبرانش به همان نفوذ داشتن در مردم اکتفا کرده بودند و براى حفظ همین نفوذ اخلاقى بود که جبهه ملى در حوزه هاى عملى هر چه کمتر جنبش داشت وفعال بود و کم کم به صورتى در آمده بود که همچون هاله اى فقط از دور پیدا بود و هر چه بیشتر نزدیکش مى شدى وجودش را کمتر لمس مى کردى ». «محتواى روزنامه قانون [منتشره از سوى میرزا ملکم خان] و مشى عملى ملکم بار دیگر یاد آور جدایى «اندیشه » و «عمل » در تاریخ سیاسى ایران زمین است. معدود کسان را مى توان یافت که هم چون امام محمد غزالى، آنهم پس از ترک نظامیه بغداد و سیر و سلوک ده ساله اش، میان نظریه و عمل حتى الامکان تطابق و هم خوانى بوجود آورده باشد. ایران مهد پیامهاى عدالت، آزادى، ترقى، حقیقت و... بوده است بدون آنکه اندکى از این پیامها به جامه عمل و در شکل بنیاد و نظامهاى سیاسى، اجتماعى، اقتصادى، متحقق شده باشد. فقدان ارتباط میان نظریه و عمل جزء معضلات و مشکلات پیشینه تاریخى ما است. این فقد را باید در دو موضوع یافت: ابتدا بى اعتقادى قائلین و گویندگان و بى مسمى بودن لفظ است... موضوع دوم در توجیه فقد ارتباط میان نظریه و عمل، عدم میانجى و واسطه هایى است که بتواند آرمان را به عمل مبدل سازد و یا عمل را در سطح آرمان ارتقاء دهد». روشنفکر واقعى باید در عین حال با سنتهاى غلط نیز در افتد. با جهالت مردم مبارزه کند، خرافات را کنار گذاشته و مردم را به تعقل و خرد ورزى سوق دهد. نه کهنه پرست باشد و نه نوپرست. نه حکم به خوبى هر چه قدیمى است بکند و نه حکم به بدى آن. حساب هر کهنه و نویى را جداگانه و با معیارهاى درست عقلى مورد رسیدگى قرار دهد. پیشرفت جامعه را به سوى اهداف بلند و آرمانهاى والاى انسانى مى خواهد و اگر خدا باور است سیر به سوى خدا و ترقى جامعه در هت بندگى و قوت دفاع از دین حق را مى طلبد. روشنفکر واقعى در همه حال با مردم است و دستش در دست آنها. غم آنها را مى خورد. براى آنها کار مى کند و همچون آنان زندگى مى کند. خود را تافته جدا بافته از آسمان افتاده نمى داند. یکى از موجبات بریده شدن روشنفکر از مردم خود تقلید از روشنفکر غربى است. جلال در وصف روشنفکران پس از مشروطه مى گوید: «روشنفکر ایرانى وارث آموزشهاى روشنفکران قرون ۱۸ و۱۹ متروپل که اگر در حوزه ممالک مستعمره نمى توانست پذیرفته باشد (بود) ... و درست به همین دلیل است که روشنفکر ایرانى هنوز ازجمع خلایق بریده است. دستى به مردم ندارد. و ناچار خود او هم در بند مردم نیست ». اشرافیت از آفات روشنفکرى است. اخلاق کاخ نشینى جایى براى در فکر مردم بودن و انس و الفت با آنان باقى نمى گذارد. اخلاق اشرافى انسان را از حشر و نشر با مردم کوچه و بازار باز مى دارد و انسان کم کم از آنها و مسائلشان بى خبر مى شود و تبدیل به غریبه اى مى گردد که دلش هواى دیار دیگر را دارد. اشرافیت که آمد به دنبالش بى خاصیتى، خودخواهى،تملق وچاپلوسى،طفیلى شدن، در لاک خویش فرو رفتن و بى غیرتى و... مى آید و به قول جلال: «به این ترتیب روشنفکر ایرانى هنوز یک آدم بى ریشه است و ناچار طفیلى. و حکومت ها نیز به ازاى حقى که از او دزدیده اند او را در محیط اشرافیت دروغینى که بر مبناى تمدن رفاه و مصرف بنا شده است، محصور کرده اند تا دلزده از سیاست و سر خورده از مردم، عین کرمى در پیله اى آنقدر بتند تا شیره جانش تمام بشود واین جورها که شد روشنفکر ایرانى مالیخولیایى مى شود ویا هروئینى یا پرادا یا مدرنیست[پست مدرنیست]یا دیوانه یا غربزده، و به هر صورت از اثر افتاده و تنها مصرف کننده مصنوعات معنوى ومادى غرب و نه سازنده چیزى که مردم بومى بتوانند مصرف کنند. به این دلیل است که او کم کم همه ایده آلهاى روشنفکرى رافراموش مى کند وازنظر اجتماعى بى خاصیت مى شود و ناچار عقیم مى شود». ۵) حریت روشنفکر باید در بعد اندیشه آزاد فکر کند، اما نه به معناى آزاد فکر اروپایى (Thinker Free) که در مقابل کلیسا قیام کرد و قید هر گونه تعبدى را از گردن خود باز کرد. به خیال خام خود التزام به هیچ مکتبى را نپذیرفت. رهایى از همه مکاتب و رهایى از فکر و عقیده نه شدنى است و نه مطلوب. آزادى مطلق در بعد اندیشه امکان ندارد، اگر هم ممکن بود دلچسب نبود. مگر مى توان به سخن حق تعهد نداشت و روشنفکر باقى ماند. بدون فکر که نمى توان زیست پس چه بهتر که به حقیقت دل بست و از قید غیر حق آزاد شد. روشنفکر واقعى در درجه اول از قید اهواء نفسانى خویش رهیده و تسلیم عقل و منطق مى شود. واین البته کارى است بس دشوار. در رتبه بعد نوبت به آزادى از اهواء دیگران و تعصبهاى گروهى وحزبى مى رسد.پس ازآن آزادى از افکار وارداتى و بى تناسب با فرهنگ ملى و دینى خود.نه آنکه عین سرمشق هاى اصلى روشنفکرى ابزارمثلادموکراسى وارداتى باشد. سپس باید از قید استعمار رهیده باشد. و «تا روشنفکر ایرانى متوجه نشود که در یک حوزه استعمارى اولین آموزش اوباید وضع گرفتن در مقابل استعمار باشد. اثرى بر وجود او مترتب نیست ». بنیانگذار جمهورى اسلامى چنین کرد که موفق شد. وابستگى فکرى و سیاسى به جذبه هاى مغناطیسى وارداتى بود که حزب توده را با آن همه یال و کوپال از کار انداخت و با وجود اینکه «در یک دوره کوتاه از صورت پاتوق روشنفکرى به در آمد و دستى به مردم یافت اما چون نتوانست صورت بومى وملى به خود بدهد و مشکلات مردم را حل کند ناچار زمینه هاى توده اى خود رابر روى امواج مى ساخت، نه در عمق اجتماع... و به علت دنباله روى از جذبه مغناطیسى سیاستهاى مسلط زمان، قادر به حل هیچیک از مشکلات مملکت نشد.» در انتها نیز باید این را اضافه کنیم که روشنفکر را با جمود و سکون و قشرى نگرى کارى نیست. و به همین دلیل است که برخى روحانیان با همه تعهد و جسارت برخاسته از ایمانى که داشتند نتوانستند نقش یک روشنفکر را بازى کنند. هر چند به برکت انقلاب اسلامى این نقیصه روحانیان نیز به تدریج برطرف مى شود و تحجر و تقدس مآبى جاى خود را به بیدارى و هشیارى و توسعه دانش و اطلاعات مى دهد. و از این رهگذر بر توان رهبرى آنان در زمینه فرهنگ وتفکرجامعه افزوده مى شود و به حق داعیه اصلاح وتدبیرتوده هاى عظیم انسانى در داخل و خارج را در سر مى پروراند. بگذریم از چهره هاى تابناک و روشن بینى از این قشر که همیشه تاریخ در فرهنگ این دیار و سایر ممالک اسلامى درخشیده وخواهند درخشید. منبع: روشنفکر کیست؟! هادى صادقى ،فصلنامه معرفت شماره ۱۴

این آیه از سوره احزاب آیه 51 قرآن رو برای قرن 21 تفسیر کنید

🔆متن شبهه:

این آیه قرآن رو برای قرن 21 تفسیر کنید👇👇

سوره احزاب آیه 51

تُرْجِي مَنْ تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَتُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشَاءُ ۖ وَمَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْكَ ۚ ذَٰلِكَ أَدْنَىٰ أَنْ تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ وَلَا يَحْزَنَّ وَيَرْضَيْنَ بِمَا آتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ ۚ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا فِي قُلُوبِكُمْ ۚ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَلِيمًا


 ترجمه:
 (موعد) هر یک از همسرانت را بخواهی می‌توانی به تأخیر اندازی، و هر کدام را بخواهی نزد خود جای دهی؛ و هرگاه بعضی از آنان را که برکنار ساخته‌ای بخواهی نزد خود جای دهی، گناهی بر تو نیست؛ این حکم الهی برای روشنی چشم آنان، و اینکه غمگین نباشند و به آنچه به آنان می‌دهی همگی راضی شوند نزدیکتر است؛ و خدا آنچه را در قلوب شماست می‌داند، و خداوند دانا و بردبار است (از مصالح بندگان خود با خبر است، و در کیفر آنها عجله نمی‌کند)!


🔆پاسخ شبهه:


1⃣یک رهبر بزرگ الهى، همچون پیامبر(صلى الله علیه وآله)، آن هم در زمانى که در کوره حوادث سخت گرفتار است، و توطئه هاى خطرناکى از داخل و خارج براى او مى چینند، نمى تواند فکر خود را زیاد مشغول زندگى شخصى و خصوصیش کند، باید در زندگى داخلى خود داراى آرامش نسبى باشد تا بتواند به حل انبوه مشکلاتى که از هر سو او را احاطه کرده است، با فراغت خاطر بپردازد.

2⃣آشفتگى زندگى شخصى و دل مشغول بودن او به وضع خانوادگى در این لحظات بحرانى و طوفانى، سخت خطرناک است.
با این که ازدواج هاى متعدد پیامبر(صلى الله علیه وآله) غالباً جنبه هاى سیاسى و اجتماعى و عاطفى داشته، و در حقیقت جزئى از برنامه انجام رسالت الهى او بوده، ولى در عین حال، گاه اختلاف میان همسران و رقابت هاى زنانه متداول آنها، طوفانى در درون خانه پیامبر(صلى الله علیه وآله) برمى انگیخته و فکر او را مشغول مى داشته است.

3⃣اینجا است که خداوند یکى دیگر از ویژگی ها را براى پیامبرش قائل شد و براى همیشه به این ماجراها و کشمکش ها پایان داد و پیامبر(صلى الله علیه وآله) را از این نظر آسوده خاطر و فارغ البال کرد.
و چنان که در آیه 51 سوره «احزاب» مى خوانیم فرمود: (مى توانى [موعد] هر یک از این زنان را که بخواهى به تأخیر بیندازى و به وقت دیگرى موکول کنى و هر کدام را بخواهى، نزد خود جاى دهى)؛ «تُرْجِی مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِی إِلَیْکَ مَنْ تَشاءُ».

4⃣مى دانیم یکى از احکام اسلام در مورد همسران متعدد آن است که شوهر، اوقات خود را در میان آنها به طور عادلانه تقسیم کند، اگر یک شب نزد یکى از آنها است، شب دیگر نزد دیگرى باشد، تفاوتى در میان زنان از این نظر وجود ندارد و این موضوع را در کتب فقه اسلامى به عنوان «حق قَسْم» تعبیر مى کنند.
یکى از خصایص پیامبر(صلى الله علیه وآله) این بود که: ـ به خاطر شرائط خاص زندگى طوفانى و بحرانیش در «مدینه» که در هر ماه تقریباً یک جنگ بر او تحمیل مى شد و در همین زمان همسران متعدد داشت ـ رعایت «حق قسم»، به حکم آیه فوق از او ساقط بود و مى توانست هرگونه اوقات خود را تقسیم کند، هر چند او با این حال حتى الامکان مساوات و عدالت را ـ چنان که در تواریخ اسلامى صریحاً آمده است ـ رعایت مى کرد.

5⃣ولى وجود همین حکم الهى، آرامشى به همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله) و محیط زندگى داخلى او مى داد.
با توجه به این که:
1⃣ـ این حکم، یک حکم عمومى درباره همه آنها است و تفاوتى در کار نیست .
2⃣حکمى است از ناحیه خدا که براى مصالح مهمى تشریع شده بود.

3⃣ خود پیامبر(صلى الله علیه وآله) حتى الامکان تساوى را در تقسیم اوقات خود رعایت مى کرد، بنابراین آنها باید با رضا و رغبت به آن تن دهند و نه تنها نگران نباشند بلکه خشنود نیز گردند.
منابع:
گرداوری از تفسیر نمونه ایت الله مکارم ج17

آیا حدیث زیر که مخالفانِ حجاب به آن استناد می کنند معتبر است

🔆متن شبهه:

آیا حدیث زیر که مخالفانِ حجاب به آن استناد می کنند معتبر است:

 زنی انصاری با موهای آراسته و شانه‌زده ، واردِ خانۀ رسول‌خدا شد و درخواست کرد چنان‌چه پیامبر بپذیرد خود را به آن حضرت ببخشد و زنش شود. پیامبر سخنان ملاطفت‌آمیزی در حقّ او فرمودند و وعده بهشت به او دادند ...
📚 کافی کلینی ، ج 5 ، ص 568

🔆پاسخ شبهه:

🔮اشاره به « موهای شانه زده» در این روایت دلیل بر واجب نبودن حجاب نیست زیرا این ماجرا مربوط به زمان نزول سوره احزاب یعنی « قبل از واجب شدن روسری » بوده است. با اینهمه قطعا پیامبر (ص) رفتار بسیار ملاطفت آمیزی با عموم مردم – بجز دشمنان دین - داشتند. نکات تکمیلی مهم را در زیر مطالعه کنید:


1⃣ - این روایت مربوط به ماجرایی است که مدتها پیش از نزول آیه مربوط به « #وجوب_پوشاندن کامل سر و گردن با روسری » رخ داده است. دلیل ما اینست که وقتی بقیه متن روایت را می خوانیم می بینیم صریحا بیان کرده که پس از این ماجرا ،
 📖آیه 50 سوره احزاب (و امرأة مؤمنة إن وهبت نفسها للنبي إن أراد النبي أن يستنكحها ... ) نازل شد. روشن است که در آن زمان هنوز حکم شرعی روسری که در آیه 31 سوره نور آمده نازل نشده بود زیرا سوره نور مدتها پس از سوره احزاب نازل شده است

حتی با فرض اینکه این ماجرا مربوط به بعد از وجوب روسری (📖نزول آیه 31 سوره نور) باشد - که البته چنین نیست- باز هم مربوط به اوایل نزول حکم حجاب است که هنوز مردم تحت تاثیر #فرهنگ_جاهلی بودند و به اندازه کافی توجه یا آگاهی در این مورد نداشتند و طبیعی بود که پیامبر (ص) با آنها مدارای بیشتری می فرمود.

2⃣ - روایت مورد بحث با 5 واسطه به کلینی رسیده و ممکن است برخی از کلماتش تحریف شده باشند. این پنج واسطه طی حدود 200 سال متن روایت را دست به دست نقل کرده اند تا از امام باقر(ع) به کلینی (قرن چهارم) برسد و چه بسا یکی از راویان کلمه « متمشطة » (با موهای شانه زده) را به متن افزوده تا زیبایی تصویری داستان را بیشتر کند. تضمین قطعی نداریم که هیچیک از راویان - هرچند موثق باشند - هیچیک از واژه های متن را سهوا یا عمدا تغییر نداده باشند مخصوصا که بسیاری از آنان عادت به نقل مضمون روایات  داشتند و اصرار به حفظ کردن یکایک واژه های روایت نداشتند.

3⃣ - سند و متن این روایت را باید با معیارهای مختلف از جمله بر اساس قرآن و احادیث دیگر بررسی کرد زیرا صرف وجود یک روایت در یک کتاب حدیثی دلیل بر صحت کامل متن آن یا عدم وقوع تحریف در برخی از واژه هایش نیست. کسانی که برای زیر سؤال بردنِ حجاب به این روایت استناد می کنند چرا به احادیث دیگری که با سند صحیح نقل شده و « حجاب را بجز صورت و جز دستها تا مچ » تکلیف نموده اند توجه نمی کنند؟! طبعا تمسک به یک دسته از روایات و رها کردن احادیث دیگر شیوه بحث علمی نیست.

4⃣ – عبارتِ « با #موی آراسته و شانه زده » در روایتِ مورد بحث ، لزوما نشان نمی دهد که آن بانو روسری نداشته و بی حجاب بوده است بلکه ممکن است مقدار اندکی از موهایش بیرون آمده باشد. حتی اگر آن بانو کاملا سربرهنه بوده باشد باز هم این ناشی از ناآگاهی بوده و نتیجه گیری منطقی از ماجرا چنین خواهد بود که بگوییم : « پیامبر ص با پدیده #بد #حجابیِ ناآگاهانه ، با ملایمت تعامل می فرمودند »
بنابراین این ماجرا - که قبل از واجب شدن #حجاب رخ داده - با پدیده جدیدی که امروزه در جامعه ما با عنوان « چهارشنبه های سفید » و « دختران بی حجاب انقلاب » و ... مطرح می شود و مصداق « تلاش سازماندهی شده برای ترویج کشف حجاب با همکاری رسانه های خارجی » است تفاوت اساسی دارد. وقتی این دو موضوع با هم فرق دارند پس نمی توان ادعا کرد که حکم آنها یکسان است.

5⃣ - واژه « متمشطه » در روایت گرچه غالبا به معنای « با موهای شانه کرده » فهمیده می شود ولی ممکن است منحصر به آراستگی موها نباشد بلکه گاهی به معنای « آراستگی ظاهری » و « شیک پوشی » باشد و چنانکه اساسا به « آرایشگرِ عروس » ، « ماشطة » می گفتند که طبعا کارش فقط « شانه کردن موی عروس » نبوده بلکه « همه امور مربوط به آراستگی ظاهری » را بر عهده داشت.

منابع 👇👇👇
(1) الکافی ، کلینی ، ج 5 ، ص 568 ، روایت 53
(2) التمهيد في علوم القرآن (قم، مؤسسة النشر الاسلامى، چاپ دوم: 1415ق) ، محمد هادي معرفت ، ج1 صص:135 -136
(3) وسائل الشيعة ، شیخ حر عاملی ، ج20 ، صص:200-202

این است حکمت حج

🔆متن شبهه:
نمیدونم چراانقداصراربرای حج!!؟مگه نه اینکه وقتی سپاهیان دشمن قرآن هاروبرسرنیزه هاگذاشتن دوگفتندکه مابرطبق این قرآن برادریم ونبایدباهم بجنگیم؛حضرت علی فرمودندای مردم قرآن هایی که برسرنیزه هستندچیزی جزتکه های کاغذنیستندوقرآن شمامن هستم وبه حرف های دشمن وکاغذهای برسرنیزه توجه نکنیدوبه جنگ ادامه دهید؟؟؟؟مگه نه اینکه مابه حج میریم تابه دین عمل کنیم؟مگه حج نمیریم تاسنت رسول خدا وانجام داده باشیم؟حاج اقاوحاج خانمی که میخای بری حج بخداوندی خدا اون پولی که میخاستی امسال باش بری حج و به اونی که به این پول نیاز داره ببخشس ثوابش خیلی بیشتره,میدونی چقددخترهستندکه دلشون میخادشوهرکنند امابخاطرنداشتن جهیزیه فقط میتونندارزوی ازدواج داشته باشند؟(متن شبهه توسط قرارگاه پاسخ به شبهات و شایعات خلاصه شد)
🔆پاسخ شبهه:
1⃣سفر زیارتی مکه و مدینه، دو قسم است:
🔸عمره مفرده مستحب
🔸حج تمتع واجب
2⃣حال در خصوص عمره ی #مفرده نظر بزرگان دین، بر این است که اگر مواردی وجود داشته باشند که ثواب آن بیشتر از ثواب زیارت مستحبی ست، پرداخت هزینه ی سفر برای آن موارد در اولویت است همچون هزینه ی ازدواج.کمک به فقرا.ایجاد اشتغال و آبادانی و...
3⃣امام خمینی(ره)
« ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﺩ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﻤﮏ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ، ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﯿﭻ ﻋﺒﺎﺩﺗﯽ ﺑﺎﻻ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ. ﺑﻠﮑﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺷﺨﺎﺻﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻣﮑﻪ ﻣﻌﻈﻤﻪ ﻭ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﻣﻨﻮﺭﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺍﺳﺘﺤﺒﺎﺏ ﺑﺮﻭﻧﺪ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻭ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺛﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﮑﻪ ﻣﺸﺮﻑ ﺑﺸﻮﯾﺪ ﻭ ﯾﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﻣﻨﻮﺭﻩ ﻭ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻋﺘﺒﺎﺕ ﻣﺸﺮﻑ ﺷﻮﯾﺪ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺛﻮﺍﺑﯽ ﺑﺎﻻ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯿﺪ. ﻭ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺩﺭﺳﺖ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﺸﻮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺷﻤﺎ ﻧﺠﺎﺕ ﯾﺎﺑﻨﺪ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺟﺮ ﻋﻨﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﺛﻮﺍﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ، ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ.»26/3/58
4⃣امام خامنه ای:
"ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﺆﺍﻝ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﺴﯽ ﺛﺮﻭﺗﯽ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﮐﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﯿﺴﺖ ﻧﻔﺮ ﯾﺎ ﺻﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﺎﻥ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺤﺮﻭﻣﯿﺖ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﻧﻮﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ، ﯾﺎ ﻣﺜﻼ‌ً ﻓﺮﺽ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ ﮐﻪ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﻼ‌ﻥ ﺷﻬﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻗﺒﺮ ﻣﻄﻬﺮ ﻋﻠﯽ‌ﺑﻦ‌ﻣﻮﺳﯽ ﺍﻟﺮﺿﺎ ﺩﺭ ﺣﺴﺮﺗﻨﺪ ﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﺮﻭﻧﺪ، ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺛﺮﻭﺗﺶ ﺑﻪ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﺑﺒﺮﺩ، ﺍﯾﻦ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﭘﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺗﻮﻟﯿﺪ #ﺛﺮﻭﺕ ﮐﻨﺪ، ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﻋﻤﺮﻩ ﺑﺮﻭﺩ، ﺑﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻗﻄﻊ ﻭ ﯾﻘﯿﻦ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ ﺍﻭﻟﯽ ﻣﻘﺪﻡ ﺍﺳﺖ. ﺣﺎﻻ‌ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﻋﻤﺮﻩ ﻧﺮﻭﺩ".30/11/85
5⃣اما در خصوص حج #واجب باید گفت؛
تا زمانیکه #عزت و #کرامت مسلمان در آن پایمال نشود و منافع ملی مسلمین که منافع اسلام است، به خطر نیفتد،ادای #حج برای آنانیکه استطاعت دارند واجب است.
6⃣حج، عملی عبادی-سیاسی ست.
بعد سیاسی و اجتماعی آن از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است.
حج کنگره ایست جهانی،که میتواند تریبون بین المللی برای بازگو کردن اسلام ناب هم برای سایر مسلمین و هم سایر ملل باشد.
حج، میتواند تجمعی واحد با جبهه گیری واحد علیه استکبار و استبداد جهانی باشد.
حج، میتواند مجمعی متشکل از همه ی قومیت های بلاد اسلامی باشد برای حل مشکلات مسلمین و رفع نابسامانیها، از کشورهای اسلامی باشد.
7⃣اکنون؛ میتوانیم با حضور خود در حج، علاوه بر ادای اعمال عبادی خود، وظیفه ی #سیاسی اجتماعی مان را بعنوان یک مسلمان، در حد توان بجا بیاوریم.و عدم حضور ما باعث خشنودی دشمن است.
همچنانکه چند روز قبل، نتانیاهو نخست وزیر اسراییل، خوشحالی خود را از عدم حضور ایرانیان در #حج را آشکارا ابراز کرد.
آنچنانکه مشاهده شد در حج امسال برائتي از مشرکین شکل نگرفت.
و از آمریکا بعنوان #شیطان_بزرگ و نماد استکبار یاد نشد!!
و از اسراییل و #آل_سعود بعنوان ایادی استکبار نامی برده نشد!!
✅این است حکمت حج

امروزه افراد فراوانی از علما و مردم نسبت به ساخت وساز حرم امام خمینی اشکال می گیرند

🔆متن شبهه:
امروزه افراد فراوانی از علما و مردم نسبت به ساخت وساز حرم امام خمینی اشکال می گیرند که چرا برای امام #ساده زیست چنین حرم مجللی ساخته اند  آیا ساختن حرم برای امام خمینی موافق تعلیمات اسلام است یامخالف ❕

🔆پاسخ شبهه:

🔮ساختن حرم و گنبد و بارگاه ساختن بر روی قبور علما و صلحاء خصوصا امام خمینی ( ره )  که از سادات و #فرزندان پیامبر گرامی  نیز می باشند از چند جهت رجحان دارد ؛

1⃣از آیات قران استفاده می شود که احترام به قبور افراد با ایمان و بزرگان ، یک نوع امر رایج در میان ملل قبل از اسلام بوده است آنجا که درباره اصحاب کهف می فرماید ؛

« هنگامی که وضع آنان بر مردم روشن شد ومردم به دهانه غار رفتند درباره مدفن آنها دو نظر ابراز داشتند ؛1_ بر روی قبور آنان بنایی بسازید_ 2_ مدفن انان را مسجد انتخاب می کنیم»  (کهف 21)

👌 قران این دو #نظریه را نقل می کند بدون آنکه از آنها انتقاد کند لذا می توان گفت اگر هر دو نظریه بر خلاف قوانین الهی  بودند قطعا قران از آن انتقاد می کرد. از این داستان بدست می آید که یکی از طرق بزرگداشت صالحان حفظ و آباد سازی #مدفن آنان است .

❕اصولا بناهاى يادبود كه خاطره افراد برجسته و با شخصيت را زنده مى دارد هميشه در ميان مردم جهان بوده و هست، و يك نوع قدردانى از گذشتگان، و تشويق براى آيندگان در آن كار #نهفته است، اسلام نه تنها از اين كار نهى نكرده بلكه آن را مجاز شمرده است.

👌وجود اينگونه بناها يك سند تاريخى بر وجود اين شخصيتها و برنامه و تاريخشان است، به همين دليل #پيامبران و شخصيتهايى كه قبر آنها متروك مانده تاريخ آنها نيز مورد ترديد و استفهام قرار گرفته است.

📚تفسیر نمونه ج 12 ص 388

2⃣قران در آیه 32 حج می فرماید ؛

« هرکس شعایر الهی ونشانه های دین خداوند را تعظیم و #تکریم کند آن نشانه تقوای دلها است »

♻️ ایه شریفه می گوید هر چیزی که شعار و نشانه دین باشد بزرگداشت آن مایه تقرب به #درگاه خداوند است ،  به طور مسلم علمای ربانی وفقهای برجسته از بزرگترین و بارزترین نشانه های دین الهی هستند که وسیله ابلاغ دین و مایه گسترش آن در میان مردم بوده اند .

🔹امام صادق علیه السلام فرمود ؛

« هرکس #فقیه مسلمانی را اکرام و احترام کند ، خداوند را در روز قیامت در حالی ملاقات می کند که از او راضی است »

📚بحار الانوار ج 2 ص 44

👌یکی از طرق بزرگداشت و اکرام  علماء و فقهای ربانی ، حفظ آثار و قبورشان و آباد کردن وصیانت از فرسوده شدن و از بین رفتن قبور آنها می باشد .

3⃣در روایات #متعددی دستور به حب و دوست داشتن و محبت به علما و فقهای ربانی داده شده است ؛

📚بحار الانوار ج 1 ص 186 باب 2 فضل حب العلماء

👌همینطور در روایات متعدد دیگری دستور به حب سادات و نیکی کردن به آنها خصوصا اگر از #صلحاء باشند ، داده شده است .

📚وسایل الشیعه، ج16 ص332 باب 17

❕روشن است که یکی از مظاهر محبت و نیکی به علماء و فقهای ربانی خصوصا اگر از سادات باشند ، بازسازی و آباد #ساختن قبور آنها می باشد .

👌البته در روایاتی از بنای بر روی قبور و گنبد و #بارگاه ساختن آن نهی شده است ؛

📚وسائل الشیعه ج 3 ص 211 باب 44

 این روایات ، #مستمسک برای عده ای قرار گرفته است تا ساخت و سازهای حرم امام خمینی را زیر سوال ببرند ، توجه به پاسخی که در گذشته داده ایم  لازم است که این روایات #نهی کننده ، ناظر به قبور عموم مردم است و شامل قبور انبیاء و امامان و علماء و صلحاء نمی شود

زیرا ما برای بازسازی و گنبد و بارگاه ساختن بر روی قبور امامان و علماء و صلحا دلیل خاص داریم که در سطرهای #پیشین به آن اشاره شده است

مرحوم صاحب #حدائق می نویسد ؛

« از روایاتی که از بناء بر قبور نهی می کند ، استثناء می شود قبور انبیاء و امامان ...همینطور بعید نیست استثناء شود قبور علماء و صلحاء چرا که بازسازی قبور آنها ، تعظیم #شعائر اسلام است و مصالح دینی فراوانی بر آن مترتب می شود»

📚الحدائق الناضره ج 4 ص 131

برای جلوگیری از اختلاط مساله مهدویت با عرفان های جدید مثل عرفان کابالا ( فراماسون و شیطان پرست ها )

برای جلوگیری از اختلاط مساله مهدویت با عرفان های جدید مثل عرفان کابالا ( فراماسون و شیطان پرست ها ) چه راهی را پیشنهاد می دهید؟
➖➖➖➖➖
شما باید تفاوت مسئله مهدویت با عرفان های کاذب و ویژگی های عرفان های کاذب را بدانید :
1⃣نادیده گرفتن خدا به عنوان هدف اصلی خلقت
2⃣شادمانی و سرخوش بودن در زندگی به عنوان هدف نهایی
3⃣خردستیزی و منطق گریزی
4⃣شریعت ستیزی و فقه گریزی و ...
شایان ذکر است که اساساً هر چیزی که اصلی و دارای ارزش باشد، فریبکاران به دنبال ساخت بدل آن می افتند و مهدویت به خاطر اینکه ستون شیعه است، دشمنان به فکر محو کردن آن به واسطه عرفان های نوظهور نموده اند.
شاخصه اصلی این قبیل عرفان ها نادیده گرفتن عنصر دین و خدامحوری در زندگی است.
در این خصوص جهت مطالعه بیشتر به کتاب « در آمدی بر عرفان حقیقی و عرفان های کاذب » نوشته حجت الاسلام احمد حسین شریفی مراجعه کنید.

چرا ارتباط جوانان و نوجوانان با مساله مهدویت کم رنگ است؟

چرا ارتباط جوانان و نوجوانان با مساله مهدویت کم رنگ است؟
➖➖➖➖➖
🎯اصولاً ارتباط انسان با افراد و اشیاء سودمند و اثرگذار پیرامون خود زمانی ایجاد می شود که نسبت به آنها شناخت، آگاهی و معرفت داشته باشد. این آگاهی هر قدر بیشتر باشد، درجه این ارتباط قویتر و پررنگ تر خواهد شد.
🍀در خصوص مسئله امام زمان عج و مهدویت هم دقیقاً همین قاعده وجود دارد. اگر در جایی جوانان و نوجوانان با این مساله ارتباط کم رنگ دارند، گواه بر این مطلب است که ابعاد وجودی آن حضرت برای آنان تبیین نشده است.
آیا کسی هست که معرفت پیدا کند که امام زمان عج آخرین حجت خدا و ذخیره او برای عالم هستی است که به واسطه او زمین از عدل و قسط پر می گردد، دین الهی اسلام پابرجا شده و استقرار می یابد، مردم به سمت عبادت و عبودیت خداوند حرکت می کنند، واسطه فیض الهی به عالم وجود است، عنایات و الطاف الهی، از طریق او به مخلوقات می رسد، آخرین وصی پیامبر خاتم است که خداوند به واسطه وجود او بلاها را از مردم - به خصوص شیعیان ۰ دفع می کند، وارث علم انبیآء و اولیای الهی است، ویژگی ها و خصایص آنها در او جلوه گر است، مظهر رحمت بی منتهای خداوند است که دوران حکومت او، انسان ها معنای کامل مهر و عطوفت الهی را با همه ابعادش حس می کنند و به تعبیر مقام معظم رهبری آغاز زندگی انسانی است، حافظ دین خداوند و مبین آیین او بوده و وظیفه هدایتگری را بر عهده دارد، با احاطه بر قلوب مردمان، هر آن کس را که خواهان سعادت و نیک بختی است، تربیت و راهبری می کند و به طور کلی آنکه حتی در دوران غیبت همچون خورشید پشت ابر بر همه ذرات عالم می تابد، و عاشق و واله و حیران او نگردد.
🔆آیا کسی هست که بهره مندی و ارتباط خود را با خورشید نادیده بگیرد؟
❤️آیا کسی هست که بداند به برکت وجود آن حضرت روزی می خورد و با او ارتباط عاطفی نداشته باشد؟

در پاسخ به نوجوانی که می پرسد چرا خداوند را نمی بینیم چه باید بگوییم؟

در پاسخ به نوجوانی که می پرسد چرا خداوند را نمی بینیم چه باید بگوییم؟
➖➖➖➖➖
🎯تنها خداوند نیست که دیده نمی شود، چیزهای زیادی در این عالم است که دیده نمی شوند مانند تشنگی یا گرسنگی . با اینکه آنها را در خود می یابیم اما دیده نمی شوند و یا مثل علم با اینکه وجود دارد اما دیده نمی شود و همچنین مانند هوا و جریان الکتریسیته که با چشم دیده نمی شوند اما کسی نیست که آنها را انکار کند. وجود خداوند متعال نیز چنین است که انسان در خود دلیل بر وجودش می یابد و لذا در موارد درماندگی به او رو می آورد و از او طلب کمک می کند اما در عین حال دیده نمی شود.
خداوند با چشم سر دیده نمی شود زیرا که جسم ندارد و با چشم ظاهری چیزهایی دیده می شوند که جسم داشته باشند و در محدوده ی دید و مشاهده انسان قرار بگیرند و اگر خداوند جسم داشت در این صورت کوچک و محدود می شود و چگونه یک خدای محدود می تواند جهانی به این بزرگی را خلق و تدبیر کند؟!

اهميت فعاليت سياسي در اسلام چيست؟

اهميت فعاليت سياسي در اسلام :
از منظر آموزه هاي ديني و با مراجعه به نصوص و مباني اسلامي، مشاركت سياسي و حساسيت به امور جامعه، به عنوان يک حق، وظيفه و تکليف همگاني، مورد اهتمام آموزه هاي ديني مبين اسلام مي باشد ؛ بر اساس جهان بيني اسلامي و آيه شريفه « اِنِّي جَاعِلٌ فِي الاَرضِ خَليِفَه» انسان، جانشين خدا در زمين و موجودي آزاد و خود مختار است؛ و اين آزادي و اختيار آن گاه که با آگاهي و قدرت قرين گردد، مسئوليت را به بار مي آورد. از اين منظر انسان در برابر خدا، خود، انسان هاي ديگر و طبيعت مسئول است. اين مسئوليت از سويي سبب مي شود که انسان در قبال سرنوشت، کمال و سعادت خويش احساس وظيفه کند و از سويي ديگر چون به تعامل و تاثير و تاثّر خود با اجتماع واقف است خود را نسبت به اجتماع مسئول بداند. پيامبر گرامي اسلام (ص) مي فرمايد:« اَلَا کُلُّکُم رَاعٌ وَ کُلُّکُم مَسئُولٌ عَن رَعيتِه؛ شما همه ناظر و راهبر و نسبت به يکديگر مسئول هستيد.» از سوي ديگر ايفاي مشاركت سياسي و حساسيت نسبت به امور سياسي نيازمند داشتن بينش و آگاهي هاي سياسي دقيق، تحليل صحيح و منطقي قضايا و تفسير و تأويل رفتار شخصيت‏ها، دولت ها و جريانات، شرايط داخلي و بين المللي مي باشد. چنانکه امام علي (ع) مي فرمايد: « مَن عَرَفَ الاَيام لَم يغفل عَن الِاستِعدَاد؛ کساني که آشنايي با شرايط و اوضاع زمانه دارند، از فراهم کردن و کسب آمادگيهاي لازم غافل نمي شوند.» و از حضرت صادق(ع)چنين روايت شده است :« العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس ؛ امور شبه ناک و مشتبه به کسي که آگاه از زمانش باشد هجوم نمي آورد . » ( بحار ، ج78 ، ص269 )شخص يا جامعه اي كه عالم به زمان خود باشد مورد هجوم اشتباهات واقع نمي‏شود. و در مقابل بحرانهاي داخلي و بين المللي همواره آمادگي لازم را دارد مقام معظم رهبري نيزدر اين زمينه مي فرمايد: « يك نكته اساسي... كه من هميشه در مواجهه با دانشجويان، روي آن تكيه مي كنم؛ و آن، پيدا كردن قدرت تحليل مسائل و جريانهاي مهم كشور است. سياست در دانشگاهها - كه بنده هميشه روي آن تأكيد كرده ام - به اين معناست. ما دو كار سياسي داريم: سياست زدگي و سياست بازي؛ اين يك جور كار است. اين را من به هيچ وجه تأييد نميكنم؛ نه در دانشگاه و نه در بيرون دانشگاه؛ به خصوص در دانشگاه. يكي هم سياستگري است؛ يعني حقيقتاً فهم و قدرت تحليل سياسي پيدا كردن؛ كه يكي از وظايف تشكلهاي دانشجويي اين است. من تأكيد مي كنم، تشكلهاي دانشجويي...نوع برنامه ريزي و كار را به كيفيتي قرار دهيد كه دانشجو قدرت تحليل سياسي پيدا كند؛ هر حرفي را به آساني نپذيرد و هر احتمالي را به آساني در ذهن خودش راه ندهد يا رد نكند؛ اين قدرتِ تحليل سياسي، خيلي مهم است. ما غالباً چوب اين را خورده ايم؛ نه ما، بلكه ملتهاي ديگر هم بر اثر خطاها و خبط هايي در فهم سياسي شان، گاهي مشكلات بزرگي را از سر گذرانده اند. اين، يك مسئله مهم است.» بر اين اساس داشتن قدرت تحليل سياسي و قبل از آن آگاهي صحيح و دقيق از پديده ‏هاي اجتماعي و اتخاذ موضع آگاهانه، صحيح، به جا، مناسب و برخاسته از مباني اسلامي، و عدم تبعيت از هواي نفس، از ديگر ويژگي‏ هاي يک جوان مسلمان است که مسلماً تأثيرات شگرفي در پيشرفت ، رشد و بالندگي امور شخصي و اجتماعي افراد جامعه خواهد داشت.
در ادامه مناسب ديديم تا «بخشهائي از بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامي‏ در ديدار هزاران نفر از اعضاي بسيج دانشجويي دانشگاههاي سراسر كشور » که حاوي مطالب بسيار ارزشمندي پيرامون تبيين بسيج دانشجويي و ضرورت و محدوده فعاليت سياسي دانشجويان و...در شرايط حاضر مي باشد ، ارائه گردد : « ... آن چيزي كه هميشه من آرزو داشتم، از خدا مي‏خواستم و براي آن تلاش مي‏كردم، در بيانات شما جوانان عزيز بسيجي به‏طور مجسم مشاهده كردم و آن عبارتست از: وجود يك ذهنيت شفاف و روشن، يك درك متعالي از مسائل كشور و مسائل جهان، اهميت بسيج و اهميت حضور جوان در محيط علمي و در محيط سياسي. نقطه‏نظرهايي كه من هميشه تلاش مي‏كردم كه جامعه‏ي جوانِ مؤمن و انقلابي ما، به آنها توجه كنند و در آنها پيشرفت كنند، در بيانات عزيزاني كه صحبت كردند، في‏الجمله مشاهده كردم. مطمئنم اگر تعداد بيشتري هم صحبت مي‏كردند، اين باور و اين احساس بيشتر مي‏شد. ابتدا اشاره‏اي كوتاه به برخي از مطالبي كه برادران و خواهرمان در اينجا بيان كردند مي‏كنم؛ بعد هم چند جمله‏اي در جمع‏بندي مسائل بسيج و بسيج دانشجويي و مسائل كلي كشور عرض خواهم كرد. اولاً اين كه جوان بسيجي بيايد و درباره‏ي اين‏كه: «خوب است دولت مشكلات صنفي دانشجويان را - كه به آساني قابل حل است - حل بكند» صحبت كند يا از اين كه: «كار علمي در ميان بسيج، حمايت و پشتيباني لازم را پيدا نمي‏كند» گلايه بكند، اين من را خوشحال مي‏كند؛ اين همان توقعي است كه ما از بسيج داريم. بسيج يعني آن عنصر دلسوزي كه كشور را متعلق به خود و آينده را وابسته‏ي به تلاش خود مي‏داند؛ نگران است،چون صاحبخانه است. اگر در خانه يك شيشه بشكند، ممكن است مهمانها و تماشاكن‏ها خيلي اهميتي ندهند، اما براي صاحبخانه فرق نمي‏كند كه شيشه‏ي كدام اتاق بوده و نگران مي‏شود؛ صاحبخانه است ديگر. اين نگراني را من در شما مجموعه‏ي جوان بسيجي، قدر مي‏دانم. راجع به مسأله‏ي ورود در سياست بحث شد. من حالا مطالبي عرض خواهم كرد و اميدوارم كه اين معنا روشن بشود. به نظر من سئوال ندارد! مگر مجموعه‏ي بسيجي - آن هم بسيجي انقلاب و دانشجوي انقلاب - مي‏تواند نسبت به مسائل سياسي كشور بي‏تفاوت يا بدون موضع و بدون نظر باشد؟! مگر چنين چيزي ممكن است؟! من، شما دانشجوهاي بسيجي را توصيه مي‏كنم به اين كه محافظه‏كار نشويد و همواره دانشجو و بسيجي - به همان معناي مثبت و پُرخون و پُرتپش - باقي بمانيد. البته دنباله‏ي اين كه مي‏گوئيم «محافظه‏كار نشويد» اين است كه «ولي هوشيار هم باشيد». كاملاً هوشيار باشيد. شعار مي‏دهيد: دانشجو بيدار است! بله، همين توقع هست؛ من مي‏خواهم به شما عرض بكنم: بيدار باشيد. بيداري دانشجو هم فقط بيزاري از امريكا نيست. امريكا چيست؟ امريكا به معناي يك منطقه‏ي جغرافيايي يا يك ملت مطرح است؟ يا نه، به عنوان يك حجم و هويت سياسي، امنيتي، تشكيلاتي، فرهنگي كه به چشم ديده نمي‏شود؟ آن هم تشكيلاتي با پشتوانه‏ي عظيم مالي و تجربه‏ي فراوان در كار تبليغات و جنگ رواني. بيزاري از اين، بيداري مضاعف لازم دارد. مثل بيداري در ميدان جنگ نظامي نيست كه شما اگر در سنگر بيدار باشيد، به مجردي كه دشمن كوچكترين تحركي نشان داد، او را هدف قرار بدهيد. در جنگ فرهنگي، در جنگ سياسي، در جنگ امنيتي، تحرك دشمن را درست نمي‏توان ديد. گاهي اوقات، دشمن كار را به گونه‏اي ترتيب مي‏دهد كه حرف حقي، از زبان يك نفر صادر بشود! دشمن ناحق و باطل است، پس چرا مي‏خواهد اين حرف حق از زبان آن شخص صادر بشود؟ چون مي‏خواهد پازل خودش را كامل كند. اين پازل از صد يا دويست قطعه تشكيل شده؛ يك قطعه‏اش هم همين حرف حقي است كه آن شخص بايد بزند تا اين پازل را كامل كند! اينجا اين حرف حق را نبايد زد. پازل دشمن را كامل نبايد كرد. در اين حد هوشياري لازم است! بله، وارد سياست بشويد و فكرِ سياسي كنيد؛ اما بسيار هوشيار. دشمن نبايد بتواند از هيچ حركت و اظهار و موضعگيري شما استفاده كند. اين، اصل اول و يك خط قرمز است. چه‏طور دشمن را بشناسيم؟ چه‏طور تمايلات او را كشف كنيم؟ چه‏طور بفهميم كه اين كار به نفع دشمن يا به ضرر دشمن است؟ اين همان نقطه‏ي اساسي است. اين همان جايي است كه به اهتمام كامل، مطلقاً سهل‏انگاري نكردن و هوشياري و بيداري كامل احتياج دارد. اگر هم در جايي براي انسان مطلب روشن نيست، آن جا نبايد حركت كند. اگر ديديد زير پا محكم است، پا بگذاريد؛ اگر ديديد مشكوك است، پا نگذاريد. بنابراين محافظه‏كار نباشيد، اما هوشيار باشيد؛ اين، آن خط سياسي است. البته سخت است و آسان نيست؛ اما شما هم مرد كارِ سختيد؛ بسيجي هستيد و بايد اين كار سخت را به عهده بگيريد. ممكن است فلان تشكل ديگر دانشگاهي اين ظرفيت را نداشته باشد كه حتّي اين حرف را بشنود؛ اما شما بعنوان بسيج، بايد اين ظرفيت را داشته باشيد كه اين كار را بكنيد؛ تفاوت شما اينقدر است. ... شما بايد برويد و عرصه‏هاي علمي را، عرصه‏هاي فناوري را، نوآوري‏هاي علمي و آفاق شناخته‏نشده‏ي علم را تصرف كنيد. البته درس‏نخوانده و كارنكرده نمي‏شود؛ ... البته جوانها حواسشان باشد، من هيچ توصيه نمي‏كنم كه شما اولِ درس خواندن برويد و عضو عالي فلان اداره - مشاور وزير يا غير آن - بشويد؛ نه، اين طور چيزها را اصلاً من قبول ندارم؛ اسم و عنواني كه انسان را از لحاظ اعتبار بالا بياورد، اما از لحاظ واقعيت در آن چيزي نباشد، فايده‏اي ندارد. ...بسيج دانشجويي نيازهائي دارد؛ نيازهاي اصلي و عنصري و اساسي: نياز اولش به فكر و تحليل و روشن‏بيني است. فكر، تفكر، انديشه‏پردازي - يا به قول شماها كارِ تئوريك - در زمينه‏ي مسائل اسلام، در زمينه‏ي مسائل انقلاب، در زمينه‏ي مسائل بين‏المللي و در زمينه‏ي مسائل جاري؛ به طوري كه دانشجوي بسيجي، در هر جمع دانشجويي، ذهن روشنتر، زبان گوياتر و ابتكار بيشتري داشته باشد. همان طوري كه گفتم و اشاره كردم، حقايق را از وراي جناح‏بندي‏هاي سياسي نگاه كنيد و ببينيد؛ از بالا نگاه كنيد و جبهه را ببينيد. در يك جبهه‏ي گسترده‏اي كه ممكن است طول آن صد كيلومتر باشد، واحدهاي گوناگوني هستند؛ يك نفر در يك واحد، فقط خودش را مي‏بيند. اما آن كسي كه با هلي‏كوپتر از بالا عبور مي‏كند، آرايش جنگي مجموعه‏ي اين واحدها را مي‏بيند. از بالا اوضاع كشور را نگاه كنيد؛ آن وقت جاي خودتان را درست پيدا مي‏كنيد كه كجا بايد باشيد، چه كار بايد بكنيد، به چه چيز بايد حساسيت نشان بدهيد، به چه چيز بايد حساسيت نشان ندهيد. همان طور كه گفتم گاهي يك حرف حق را نبايد زد؛ چون گفتن اين حرف، پازل دشمن را تكميل مي‏كند. مواظب باشيد در هيچ مرحله‏اي، شما تكميل‏كننده‏ي پازل دشمن نباشيد. يك نياز ديگر عبارت است از جهاد علمي. جهاد علمي براي شما لازم است. بايد در ميدانهاي علم وارد بشويد؛ وزارتخانه‏ها هم بايد كمك كنند؛ معاونتهاي تحقيقاتي هم بايد كمك كنند؛ معاونتهاي اداري مالي دانشگاه‏ها و وزارتخانه‏ها هم بايد كمك مالي كنند؛ خود سازمان مقاومت بسيج هم در بخشهايي بايد كمك و پشتيباني كند. يكي ديگر از نيازهاي عمده‏ي شما مسأله‏ي اخلاق و معنويت است. شماها جوانهاي خوبي هستيد؛ اين را بدون تعارف مي‏گويم؛ انصافاً جوانهاي بسيجي ما، جوانهاي خوبي هستند. اما خوبي مراتبي دارد. هيچ وقت در خوب بودن و خوب شدن حد نشناسيد؛ مرتب در حال بالاتر رفتن باشيد. سعيتان اين باشد كه گناه نكنيد. فرائض را با شوق و رغبت انجام بدهيد. از ياد خدا غفلت نكنيد. با قرآن انس پيدا كنيد. در محيطهاي گوناگون كه با همديگر هستيد، سعي كنيد به دينداري و معنويتِ يكديگر كمك كنيد. اگر رفيقي در جايي پايي كج مي‏گذارد، او را برادرانه و مشفقانه باز بداريد. عزيزان من! از لحاظ اخلاق خودسازي كنيد. انسان با تمرين، همه‏ي كارها را، همه‏ي خلقيات و خوي‏ها را مي‏تواند به خودش بدهد؛ بخصوص در فصل جواني كه شما هستيد. در فصل ما - فصل پيري - محال نيست، اما خيلي سخت است. در فصل شما نه، خيلي آسان است. اگر بي‏نظميد و بخواهيد به خودتان نظم بدهيد، آسان است. اگر بخيليد و بخواهيد به خودتان سخاوت بدهيد، آسان است. اگر بداخلاق و اخم‏رو و ترش‏رو و بهانه‏گيريد و بخواهيد به خودتان خوش‏اخلاقي بدهيد، آسان است. اگر غيبت‏كننده و ايرادگيرنده‏ي از اين و آنيد و بخواهيد خودتان را نگه داريد، آسان است. با تمرين! با تمرين حقيقتاً مي‏توانيد به سمت تعالي حركت كنيد؛ به اين احتياج داريد. اين جوانهايي كه اول وارد دانشگاه مي‏شوند، غالباً دلهاي پاكي دارند و دلشان هم مي‏خواهد كه يك كانون معنويتي پيدا كنند و به او بپيوندند؛ بسيج مورد نظر آنهاست و از بسيج توقع دارند. شما به يك معنا، شبيه ما طلبه‏ها هستيد: مردم از طلبه‏ها انتظار بيشتري دارند؛ از بسيج هم انتظار بيشتري دارند. پس اخلاق و معنويت هم از نيازهاي عمده‏ي شماست! درسهاي اخلاقي را در بين خودتان رائج كنيد. از اساتيد اخلاق و موعظه‏گرها استفاده كنيد. البته مواظب باشيد در دام عنكبوتهاي دنيادار و دكاندار گرفتار نشويد؛ اين روزها از اين چيزها هم زياد است: دكاندارهايي كه به اسم معنويت، ادعا مي‏كنند كه امام ديديم و ...! هيچ واقعيتي هم ندارد. حواستان باشد كه اسير آنها نشويد. از جمله‏ي نيازهاي شما، يك مجموعه‏ي انديشه‏ورز است. من دلم مي‏خواهد ما گرته‏برداري از لغات خارجي را كمتر كنيم. متأسفانه كم‏كاري‏هاي ما موجب شده كه گرته‏برداري كنيم. اتاق فكر، درست ترجمه‏اي از انگليسي است. من دلم نمي‏خواهد كلمه‏ي «اتاق فكر» را به كار ببرم، اما چاره‏اي نيست. يك مجموعه‏ي فكري درست كنيد - همان اتاق فكر در مراكز - اينها بنشينند فكر كنند، فكرهاي عالي بكنند. از افراد مطمئن، خاطرجمع و خوشفكر استفاده كنيد. نشريات بسيج دانشجويي جزو پُرمايه‏ترين و غني‏ترين نشريات باشد كه هر دانشجويي يا هر استادي يا هر كسي بيرون از محيط دانشگاه آن را نگاه كرد، از آن استفاده كند؛ اين جزو نيازهاي شماست. يكي از نيازها، گزينش افراد باصلاحيت در بخشهاي مختلف اين تشكيلات بزرگ است. امام (رضوان‏اللَّه‏تعالي‏عليه) هميشه به همه - از جمله به دانشجوها - توصيه مي‏كردند كه از نفوذي‏ها بپرهيزيد؛ واقعش هم همين بود. آن اوايل جزو مجموعه‏هاي ماهر در نفوذ، اعضاي حزب توده بودند كه با چاپلوسي و ظاهرفريبي و رياكاري، خودشان را جا مي‏زدند. بعد البته يك عده‏ي ديگر هم از آنها ياد گرفتند و وارد تشكيلاتهاي گوناگون و بخشهاي مختلف نظام شدند و كار را به جايي رساندند كه حاكميت دوگانه را هم ادعا كردند. شماها كه يادتان هست؛ مال چهار پنج سال پيش است. حاكميت دوگانه، انشقاق، انشقاق در رأس! خيلي چيز عجيبي است! به اين جا هم رسيدند. حواستان باشد؛ انشعاب و انشقاق و دودسته شدن خطرناك است؛ يكي به خاطر يك فكري از مجموعه‏اي جدا بشود، باز يكي ديگر از آن طرف به خاطر يك فكر ديگر جدا بشود؛ در حالي كه اين فكرها ممكن است درست هم باشد، اما آنقدر اهميت نداشته باشد كه انسان اين يكپارچگي را به خاطر آن به هم بزند. بنده كه عرض كردم اتحاد ملي، خوب، اتحاد ملي براي شما دانشجويان بسيجي از همين بسيج خودتان شروع مي‏شود: اتحاد سازماني و تشكيلاتي. نگذاريد شما را تكه‏تكه و پاره‏پاره كنند. و يك توصيه هم كه واقعاً به آن احتياج داريد - با اينكه شماها بسيجي هستيد و تحرك شما زياد است - اين است كه مراقب باشيد تحرك خود را از دست ندهيد و از تنبلي بپرهيزيد؛ اين چيز مهمي است. تن‏آسايي نكردن، چيز مهمي است. ...»(مورخه31/ 02/ 86)
(لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 26/100117935)

خدا به انسان اختیار داده و بعد فرموده اگر عبادت و اطاعت نکنی معذب می‌شوی! آیا این جبر نیست؟

«ایکس شبهه»: دقت بفرمایید که اولاً اختیار جامع، کامل، مطلق و در همه‌ی امور نیست. نه این که در شرع و فرامین اسلام چنین باشد، بلکه در کل نظام خلقت چنین است. اختیارات انسان و هر موجود زنده و مخلوق دیگری چنین است. نه خورشید می‌تواند به میل خودش از مغرب به مشرق حرکت کند و نه زمین می‌تواند لحظه‌ای جاذبه‌اش را تعطیل کند و نه انسان می‌تواند به اختیار خودش آب ننوشد. بلکه نظام خلقت چون حکیمانه و عالمانه و هدفدار است، قوانینی دارد و این قوانین به هیچ وجهی متغیر نمی‌گردد.

ثانیاً: معنای اختیار محدودی هم که انسان در برخی از اعمال خود دارد، بدین معنا نیست که می‌تواند تمام قوانین «علیت» را به هم بریزد. به عنوان مثال: شما مختار هستید که از این آب بنوشید یا ننوشید، اما دلیل نمی‌شوید که اگر نوشیدید، آثار و تبعات آن نیز به دلخواه شما انجام گیرد.  بلکه وارد بدن می‌شود و بدن نیز بدون اختیار شما فعل و انفعالات خود را در تجزیه و تحلیل آن انجام می‌دهد. پس اگر آب زلال بود و به شما نیز ضرر نداشت و بدن نیز بدان نیاز داشت، فایده‌ی آن می‌رسد. اگر در آب میکروبی بود، منتقل می‌شود، اگر آب زلال ضرر بود (مثل کسی که خونریزی دارد)، تأثیر سوء را می‌گذارد. حال آیا می‌توانیم بگوییم: پس اختیار ما چه شد و این دیگر چگونه اختیاری است.

انسان همه‌ی این قوانین الهی را [چه اعتقاد به خدا و اسلام داشته باشد و چه نداشته باشد] در زندگی روزمره‌ی فردی و اجتماعی خود پیاده کرده و تجربه می‌کند. به عنوان مثال: در یک جامعه یا حکومتی می‌گویند: شما آزاد و مختار هستید. اما هر نظامی حدود این آزادی را به تناسب اهداف و برنامه‌های خود تعریف کرده است و تخطی از آن حدود موجب عقوبت است. انسان مختار و آزاد است و می تواند چاقو را به شکم دیگری فرو کند. اما نه مضروب می‌تواند به بهانه اختیار و آزادی از خون‌ریزی و احتمالاً مرگ بگریزد و نه ضارب می‌تواند بگوید کسی مرا دستگیر، محاکمه، زندان یا اعدام نکند، چون من آزاد و مختار هستم.

قوانین الهی خلقت نیز همین طور است. خداوندی که جهان را خلق نموده و نه تنها به تمامی تأثیر و تأثرهای مثبت و منفی رابطه اجزای خلقت علم دارد، بلکه خودش این قوانین را وضع نموده است، به انسان می‌فرماید: که تو را برای رشد در مسیر کمال و تقرب به «هستی محض» خلق نموده‌ام. راه رسیدن به این کمال را نیز خودم به تو نشان می‌دهم. راه دیگر که موجب سقوط تو می‌شود را نیز معرفی می‌کنم. اگر از این راه رفتی به دشتی آباد و زیبا می‌رسی و اگر از آن راه رفتی دره‌ای است که به آن سقوط می‌کنی. حال اختیار می‌دهم که از قوه‌ی عاقله و اختیار خود استفاده کنی و به هر راهی که دلت می‌خواهد بروی. حال انسان می‌تواند معترض شود که این دیگر چگونه آزادی و اختیاری است؟ چرا قطب مثبت و منفی وجود دارد؟ چرا نقطه‌ی صفر و صد وجود دارد؟ چرا صعود و سقوط وجود دارد؟ چرا طلوع و غروب و افول خلق شده است؟ چرا اگر به دشت خوش آب و هوایی برسم، رشد می‌کنم و لذت می‌برم ولی اگر خودم را در آتش بیاندازم می‌سوزم؟! اگر من آزاد و مختار هستم، دلم می‌خواهد در آتش بروم، ولی نسوزم، بلکه لذت هم ببرم؟! مسئله‌ی ثواب و عقاب هم همین است. و خداوند کریم ما را برای عذاب خلق نکرده است. بلکه برای رشد و کمال خلق نموده است. اما این رشد، مسلتزم رشد عقلی، فکری و قلبی هم هست. فرق انسان با گاو همین است. رشد او فقط به بدن و جسدش تعلق دارد، اما انسان عقل و بالتبع اختیار هم دارد و آنها نیز باید رشد کنند. راه رشد نیز به او نشان داده شده است و کمال او در همین انتخاب صحیح حاصل می‌گردد.

لذا فرمود چون هم عقل، منطق، فکر، علم و اختیار دادم و هم راه درست و غلط را نشان دادم و هم نتیجه‌ی هر دو را بیان داشتم، دیگر لزومی ندارد که در همه امور (مانند حیات جامدات یا حیوانات)، جبر را بر شما حاکم کنم. اکراه و اجباری نیست. هر راهی را می‌خواهی برو، اما بدان که هر کاری در نظام خلقت، آثار و تبعات خود را دارد. حال آیا این جبر نظام خلقت، سبب سلب اختیار و آزادی عمل انسان در اموری که مختار است می‌گردد؟ مثلاً اگر به کسی بگویند: تو اگر درس نخوانی بی‌سواد می‌مانی. او مجبور است که درس بخواند؟ یا اگر بگویند: تو اگر خود را از بلندی پرت کنی کشته می‌شوی. او مجبور است که خود را پرت کند یا نکند؟ خیر. بلکه نتیجه‌ی منطقی و عقلی می‌گیرد که پس باید درس بخوانم و نباید خود را از بلندی پرت کنم، تا رشد کنم، نه این که هلاک شوم.

دقت کنیم که انسان از آن جهت که خود «کمال و هستی مطلق» نیست و فقیر و نیازمند است، حتماً به غیر خود تعلق می‌یابد تا از قبل او رفع نیاز کرده و به کمال برسد. پس از این تعلق (بندگی) گریزی نیست. لذا انسان اگر بنده‌ی خدا نشد، حتماً بنده‌ی غیر خدا می‌شود و اگر مطیع او نگردید، حتماً مطیع غیر او می‌شود. حال حکم عقل چیست؟ بندگی خدا یا بندگی بنده؟ تمامی مباحث فوق در یک آیه بیان شده است:

«لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ (البقره - 256)

ترجمه: هيچ اكراهى در اين دين نيست، همانا كمال از ضلال متمايز شد، پس هر كس به طغيانگران كافر شود و به خدا ايمان آورد، بر دستاويزى محكم چنگ زده است، دستاويزى كه ناگسستنى است و خدا شنوا و دانا است‏.

چرا خداوند دست به آفرینش زده و این همه موجود و از جمله انسان را آفریده است؟

اگر دانشمند خوش بیانى سخن گفت، نباید پرسید چرا سخن گفتى؟! زیرا علم و بیان او اقتضا مى‏كند كه یافته‏هاى علمى خود را ارائه دهد. امّا اگر این دانشمند با آن همه كمالات ساكت شد و یافته‏هاى خود را كتمان كرد، زیر سؤال مى‏رود كه چرا نگفتى؟

خداوندِ قادر حكیم مهربان كه مى‏تواند از خاك، گندم و از گندم، نطفه و از نطفه انسانِ كاملى را بیافریند، اگر نمى‏آفرید جاى سؤال بود كه چرا قدرت خود را به كار نگرفتى و چیزى نیافریدى؟

آیا این مطلب صحیح است که جهنم بر روی زمین بنا نهاده شده است و بهشت در آسمان است؟

بعد از اثبات موجود بودن بهشت و جهنم، یکی از بحث های مربوط به آن، مکان بهشت و جهنم است. این سؤال از قدیم الایام و حتی در بین پیروان سایر ادیان، مطرح بوده است.

در برخی از روایات آمده است که مردی یهودی از امام علی (ع) پرسید: بهشت و جهنم در كجا واقع شده اند؟، فرمود: "بهشت در آسمان و دوزخ در زمین است."[1]

به راستی؛ بهشت و جهنم در کجا واقع شده است؟

از آن جا که بحث بهشت و جهنم و صحبت از وسعت، مکان و کیفیات آن؛ مربوط به عالمی غیر از عالم ماده است، شناخت مسائل آن نیز از طریق اخبار غیبی، آیات و روایات است.

دربارۀ اصل وجود بهشت و جهنم، آیات و روایات متعددی وجود دارد.[2] دربارۀ مکان بهشت و جهنم آنچه برخی از علما از روایات استفاده کرده اند؛ این است که بهشت فوق آسمان های هفت گانه و جهنم در زمین هفتم قرار دارد.[3]

اما آیا منظور از آسمان و زمین در این گونه روایات معنای ظاهری آن است یا نه؟ چیزی نمی دانیم. در قرآن، آسمان به معانی مختلفی آمده است:

الف. آسمان مادی

قرآن کریم در بسیاری از موارد واژه ی سما (آسمان) را معنای مادی آن به کار برده است که مصادیق و معانی متعددی از آن اراده می شود از جمله:

1. آسمان به معنای جهت بالا: «اصلها ثابت و فرعها فی السماء»؛ مانند درخت پربركت و پاكیزه كه ریشه آن در زمین ثابت و محكم است و شاخههای آن به آسمان كشیده شده است.[4]

2. آسمان به معنای جوّ اطراف زمین: «و نزلنا من السماء ماءً مباركاً»؛ و از آسمان آب مباركی را فرو فرستادیم».[5]

3. آسمان به معنای مكان سیارات و ستارگان: «بزرگوار آن خدایی كه در آسمان برجها مقرر داشته و در آن چراغ روشن خورشید و ماه تابان را روشن ساخت».[6]

ب. آسمان به معنای معنوی:

قرآن کریم در بسیاری از موارد واژۀ سما (آسمان) را به معنای معنوی آن به کار برده است که از آن نیز مصادیق و معانی متعددی اراده می شود از جمله:

1. آسمان به معنای مقام قرب و مقام حضور كه محل تدبیر امور عالم است: «اوست كه امر عالم را از آسمان بسوی زمین تدبیر میكند».[7]

2. آسمان به معنای موجود عالی و حقیقی:[8] «روزیتان و آنچه به شما وعده داده میشود در آسمان قرار دارد».[9]

در مورد مكان بهشت و جهنّم اختلاف نظر است:

1 . در آسمان ها است، چون قرآن خبر از معراج پیامبر اسلام (ص) به آسمان ها مى دهد و مى فرماید: «عندها جنّة المأوى، بهشت جاویدان نزد سدرة المنتهى است، همان نقطه اى كه برترین مكان آسمان است»[10]

2 . بهشت و جهنّم مادى نیست تا نیازى به مكان داشته باشد. لذا با برپایى قیامت طومار زمین و كرات آسمانى در هم پیچیده مى شود، ولى بهشت و جهنّم موجود بوده و به حال خود باقى است.

3 . بهشت و جهنّم در درون و باطن این جهان قرار دارد.[11]

نتیجه: همان طور که بیان کردیم، چون این مسائل مربوط به عالمی غیر از عالم ماده است، و در آیات و روایات به _هر دلیل_ اشارۀ واضحی به آن نشده است، بنابراین؛ نمی توان نظر قاطعی دربارۀ آن داد.

________________________________________

[1] دیلمی ،ارشاد القلوب، ترجمۀ رضایی،ص 178.

[2] سایت مقالات علمی ایران، جعفر سبحانی.

[3] بحار الانوار،ج8، ص 205.

[4] ابراهيم، 24.

[5] ق، 9.

[6] «تبارك الذي جعل في السماء بروجاً و جعل فيها سراجاً و قمرا منيراً» (فرقان، 61)

[7] «يدبّر الامر من السماء الي الارض» (سجده، 5)

[8] ر.ك: معارف قرآن، استاد مصباح يزدي، (انتشارات در راه حق، قم، 1367 ش)، ص 234؛ و ر.ك: پژوهش در اعجاز علمي قرآن، دكتر محمد علي رضايي اصفهاني، انتشارات مبين، رشت، چ 1، 1380، ج 1، ص 134.

[9] «و في السماء رزقكم و ما توعدون» (ذاريات، 22) [10] نجم، 15.

[11] نک:پایگاه پرسمان قرآنی.

منبع: islam quest

‏ پرسش :کسانی که از تز جدایی دین از سیاست دفاع می کنند ، می گویند قران حکومت پیامبر را نفی کرده است

 جواب:چندى از سكولاريست‏هاى عرب- چون العشماوى، على عبدالرزاق‏و با تمسّك به آياتى چند ادعا مى‏كنند: قرآن وظايف فراتر از مسؤوليت تبليغ دينى را از دوش پيامبر (ص) برداشته است.(1) مهندس بازرگان نيز با پيروى از عبدالرزاق قرآن چنين برداشتى را مطرح كرده است.(2) برخى از اين آيات عبارت است از: 

1. (إِنْ عَلَيْكَ إِلَّا الْبَلاغُ)(3) «برعهده تو جز رسانيدن [پيام‏] نيست».

2. (إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ)(4) «من جز بيم دهنده و بشارتگر براى گروهى كه ايمان مى‏آورند، نيستم».

3. (فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً)(5) «ما تو را بر ايشان نگهبان نفرستاده‏ايم» و. در پاسخ گفتنى است: 

يكم. اين آيات وظيفه پيغمبر (ص) در زمينه رسالت و انذار را به صورت حقيقى حصر نمى‏كند تا با ديگر مقام‏ها و مناصب پيامبر اكرم (ص) منافات داشته باشد. اين كلام به قرينه آيات ديگر- كه مقام قضاوت و حكومت را براى آن حضرت اثبات كرده فهميده مى‏شود. آياتى كه به طور مشخص به اين امر پرداخته، زياد است از جمله قرآن مى‏فرمايد: (النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ)(6) «پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است». اين آيه وجود مبارك پيامبر (ص) را در تصرّف در امور مؤمنان، سزاوارتر از خودشان دانسته است. به طور قطع اين اولويت در تصرف، چيزى افزون بر مقام نبوت آن حضرت است. امام باقر (ع) در تفسير آيه ياد شده فرمود: «اين آيه درباره امارت و حكومت نازل شده است».(7) 

دوم. در آياتى از قرآن، يكى از اهداف بعثت پيامبران، اقامه قسط در جامعه دانسته شده است: (لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ)(8) «ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنان كتاب و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند». آيا مى‏توان بدون اصلاح جامعه و در دست گرفتن تشكيلات حكومتى، عدالت را تحقّق بخشيد؟  

سوم. در يكى ديگر از آيات، هدف از ارسال پيامبران چنين بيان شده است: (كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ)(9) «مردم [در آغاز] يك دسته بودند [و تضادى در ميان آنان وجود نداشت ولى به تدريج جوامع و طبقات پديد آمد و اختلافات و تضادهايى در ميان آنها پيدا شد در اين حال‏] خداوند، پيامبران را بر انگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى كه به سوى حق دعوت مى‏كرد، به آنان نازل نمود تا در ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند، داورى كند». در اين آيه مسأله رفع اختلاف و داورى عادلانه در ميان مردم، به عنوان هدف بعثت پيامبران مطرح شده است. اگر اختلاف ميان انسان‏ها، امرى طبيعى و قطعى و رفع اختلاف‏ها، براى ايجاد نظم در جامعه بشرى و دورى از هرج و مرج بايسته است موعظه و نصيحت و مسأله‏گويى به تنهايى نمى‏تواند مشكل اجتماعى را حل كند. ازاين‏رو هيچ پيامبر صاحب شريعتى، نيامده مگر آنكه علاوه بر بشارت و انذار مردمان، مسأله حاكميت را نيز مطرح كرده است. خداى سبحان در اين آيه نمى‏فرمايد: پيامبران به وسيله تعليم و يا بشارت و انذار، اختلاف جامعه را رفع مى‏كنند بلكه مى‏فرمايد: به وسيله «حكم» اختلافات را برمى‏دارند زيرا حل اختلافات، بدون حكم و حكومت- كه داراى ضمانت اجرايى است امكان‏پذير نيست. بنابراين هر مكتبى كه پيام‏آور برنامه‏اى فراگير و جامع براى بشر است، به يقين احكام فردى و اجتماعى را با خود آورده است و اين احكام، در صورتى مفيد و كارساز خواهد بود كه به اجرا درآيند و اجراى قانون واحكام الهى نيز، ضرورتاً نيازمند حكومتى است كه ضامن آن باشد. در غير اين صورت اساساً احكام دينى به اجرا در نمى‏آيد و يا اگر اجراى آنها بدون رعايت شرايط لازم در دست هر كسى باشد، هرج و مرج رخ مى‏نمايد.

 چهارم. در خصوص آياتى كه طرفداران نظريه تفكيك به آن استناد كرده‏اند، بايد گفت: آياتى كه در آنها سلطه، قدرت، وكالت و اكراه به وسيله پيامبر (ص) نفى شده است مربوط به فراخوانى اشخاص كافرى است كه به آيين اسلام نگرويده‏اند و پيامبر (ص) بسيار كوشش كرد تا آنان در صراط مستقيم اسلام گام نهند. منظور از نفى وكالت و بيان اين نكته است كه: اى پيامبر هدايت امرى اجباربردار نيست و تو از سوى كافران وكيل نيستى كه متكفل ايمان آنان شوى. پس اين آيات از قلمرو بحث حكومت و سلطه- كه لازمه حاكم و حكومت است خارج بوده و استدلال به آنها خروج از محل بحث است(10). 

پنجم. در مورد آيه 80 سوره «نساء»- كه در آن حفيظ بودن پيامبر (ص) نفى شده گفتنى است: هر چند مخاطبان اين آيه مسلمانان هستند اما با مراجعه به آيات پيش از آن، روشن مى‏شود كه مخاطب آيه، آن دسته از مسلمانانى‏اند كه از جهاد و شهادت در راه خدا هراس داشتند و بر اين باور بودند كه پيروزى‏ها و حسنات از جانب خداوند است اما ناكامى‏ها و بدى‏ها از جانب پيامبر (ص). خداوند در مقام دفع اين توهم مى‏فرمايد: اى پيامبر حسنات از جانب خداوند و بدى‏ها از سوى خود شما است و تو در تحقق ناكامى‏ها و بدى‏ها نقشى ندارى چرا كه شأن تو بيان رسالت الهى است و هر كس از تو اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده و هر كه با تو مخالفت ورزد، با خداوند مخالفت كرده است. ما تو را موظف به حفظ آن نكرديم. اين آيه به خوبى مى‏فهماند كه ناكامى‏هاى جامعه در رسيدن به خواسته‏هاى‏شان، ناشى از كج‏روى‏هاى خود و عدم پيروى شايسته از پيامبر (ص) است.

  ششم. آياتى كه در آنها شأن و وظيفه الهى پيامبر (ص)، منحصر به ابلاغ و رساندن پيام الهى است بايد در تحليل و تفسير آنها توجه نمود كه حصر در اين آيات، حصر اضافى است نه حصر حقيقى يعنى، خداوند شأن و وظيفه الهى پيامبر (ص) را تنها در ابلاغ پيام دين و توحيد خلاصه نكرده است. مراد از آنها، بيان اهميت فوق العاده ابلاغ پيام الهى به مخاطبانى است كه بيشتر آنها، نه تنها از پذيرفتن آن شانه خالى مى‏كنند بلكه اقدام به اذيت و آزار فيزيكى و روحى پيامبر (ص) نيز مى‏نمايند. 

........................................................................................................... 

(1) عبدالرزاق، على، الاسلام و اصول الحكم، ص 171.

(2) مجله كيان، شماره 28، ص 51.

(3) شورى (42)، آيه 48.  

(4) اعراف (7)، آيه 188.

(5) نساء (4)، آيه 80.     

(6) احزاب (33)، آيه 6.   

(7) طريحى، مجمع‏البحرين، ص 92.

(8) حديد (57)، آيه 25.

(9) بقره (2)، آيه 213.    

(10) ر .ك : المیزان ، ج5 ، ص 5 و ج12 ، ص 256 و ج10 ، ص 136  ؛ آیت الله خوئی ، تفسیر البیان ، ص 327.

منبع: دین و سیاست،ولایت فقیه ،جمهوری اسلامی ؛شاکریان،محمدی

در برابر کسانی که اندیشه جدایی دین از سیاست را مطرح می کنند ، چه پاسخی می توان داد؟

جواب:

در پاسخ به طرفداران انديشه جدايى دين از سياست، استدلال‏هاى مفصّل و ارزش‏مندى بيان شده است كه پرداختن به تمامى آنها، از حوصله اين نوشتار خارج است از اين رو به طور فشرده به بيان چند نكته بسنده مى‏شود:

يك. گستره قوانين اسلام

با توجه به حجم عظيمى از احكام اجتماعى و اهداف سياسى- دينى اسلام، مى‏توان هدف‏گيرى اصلى اين دين مقدّس را شناخت. امام خمينى )ره( در اين باره مى‏فرمايد: «اسلام دين سياست است، با تمام شئونى كه سياست دارد. اين نكته براى هر كسى كه كمترين تدبّرى در احكام حكومتى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى اسلام بكند، آشكار مى‏گردد. پس هر كه را گمان بر او برود كه دين از سياست جدا است، نه دين را شناخته و نه سياست را».(1) با مرورى كوتاه بر قوانين اسلامى و آيات قرآن، روشن مى‏گردد كه اسلام دينى جامع و همه سونگر است كه تمام ابعاد زندگى انسان )فردى، اجتماعى، دنيايى، اخروى، مادى و معنوى( را در نظر گرفته است و همان گونه كه مردم را به عبادت و يكتا پرستى، دعوت نموده و داراى دستورات اخلاقى و خودسازى فردى است احكام و دستوراتى در مورد مسائل حكومتى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى، قضايى، امور مربوط به اداره صحيح جامعه، روابط بين‏الملل و دارا مى‏باشد. بديهى است اجراى چنين احكام و دستوراتى، بدون قدرت اجرايى، امكان‏پذير نيست. به عبارت ديگر آموزه‏هاى سياسى و اجتماعى دين لزوماً حكومت دينى را نيز به دنبال دارد. حكومت دينى- به معناى صحيح آن حكومتى است كه جامعه را بر اساس قوانين الهى اداره كند و زمينه‏هاى رشد استعدادها و امكان رسيدن انسان‏ها به كمال و ايجاد جامعه‏اى برين، صالح و شايسته را براى مردم آماده سازد و با فسادهاى اخلاقى، اجتماعى و مبارزه كند.

دو. سيره پيشوايان دين

سيره و روش رسول اكرم (ص) نشان دهنده اين است كه دين از سياست جدا نيست. آن حضرت ضمن تشكيل حكومت، مسؤوليت اجرايى و قضايى آن را نيز بر عهده داشت. امير مؤمنان على (ع) نيز حكومتى بر اساس عدل و اجراى دستورات الهى بنا نهاد. حكومت كوتاه‏مدت امام حسن (ع) ، قيام خونين امام حسين (ع) و مشروع ندانستن حكومت‏هاى وقت از سوى ديگر امامان (ع) ، همه بيانگر اين واقعيت است كه آموزه‏هاى سياسى و «تشكيل حكومت صالح» از ضروريات دين اسلام است.

سه. اهداف سياسى و اجتماعى بعثت انبيا

در نگاه قرآن، پرداختن به مسائل سياسى و اجتماعى، اصلاح امور جامعه و برقرارى مناسبات عادلانه، از اهداف نبوت و از تعاليم اساسى دين است. پاره‏اى از آياتى كه بر اين مطلب گواهى مى‏دهد، عبارت است از:

1. ) لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ((2) «به راستى كه پيامبران را با پديده‏هاى روشن‏گر فرستاديم و همراه آنان كتاب و ميزان نازل كرديم، تا مردم به دادگرى برخيزند و آهن را كه در آن نيروى سخت و سودهاى فراوان براى مردم است، پديد آورديم».

 2. ) وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ (3) «و به راستى در هر امتى، پيامبرى فرستاديم كه خداوند را بندگى كنيد و از پيروى طاغوت دورى جوييد».(4)

چهار. مبانى قرآنى رابطه دين و سياست

1. اختصاص حاكميت، ولايت و سرپرستى همه جانبه مادى، معنوى، دنيوى و اخروى براى خدا، رسول و اولياى خاص او: )إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ((5) «سرپرست و ولى شما تنها خدا و پيامبر او است و كسانى كه ايمان آورده‏اند همان كسانى كه نماز به پا مى‏دارند و در حال ركوع زكات مى‏پردازند».

2. اثبات امامت و رهبرى سياسى- اجتماعى براى پيامبر )ص(، امام )ع(و منصوبان از ناحيه آنان: )إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ((6) «خداوند به شما فرمان مى‏دهد كه امانت‏ها را به صاحبانشان بدهيد و هنگامى كه ميان مردم داورى مى‏كنيد، به عدالت داورى كنيد». توضيح اينكه امانت در قرآن، گستره وسيعى دارد و يكى از مهم‏ترين عرصه‏هاى آن، مسأله امامت و رهبرى است. امام رضا )ع( در تفسير اين آيه، مى‏فرمايد: «اهل امانت امامان هستند هر امامى امانت رهبرى را بايد به امام بعد از خود بسپارد» (7)

3. اثبات حكومت و خلافت در زمين براى برخى از پيامبران گذشته مانند حضرت داود )ع( و سليمان )ع(: )يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِى الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ((8) «اى داود ما تو را خليفه در زمين قرار داديم، پس در ميان مردم به حق داورى كن».

4. قرآن، داورى و فصل خصومت در ميان مردم را از وظايف پيامبران الهى معرفى مى‏كند: )وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِى الْحَرْثِ((9) «و داود و سليمان هنگامى كه درباره كشتزارى داورى مى‏كردند».

5. دعوت به كار شورايى و جمعى كردن: )وَ شاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ(((10) «در كارها با آنان مشورت كن اما هنگامى كه تصميم گرفتى، ]قاطع باش و[ بر خدا توكل كن».

6. مبارزه با فساد و تباهى، ظلم‏زدايى و عدل‏گسترى از وظايف اصلى اهل ايمان است: )وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ((11) «بر ظالمان تكيه نكنيد كه موجب مى‏شود آتش شما را فرا گيرد».

 7. احترام به حقوق انسان‏ها و كرامت‏بخشى به انسان از اصول سياست اديان الهى است: )وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِى آدَمَ((12) »ما آدمى زادگان را گرامى داشتيم».

 8. امر به جهاد و مبارزه با طاغوت‏ها، مستكبران و ستمگران و لزوم تهيه امكانات دفاعى: )يا أَيُّهَا النَّبِىُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ((13) «اى پيامبر با كفار و منافقان پيكار كن و بر آنان سخت بگير». )وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ((14) «هر آنچه از نيروى سلاح و اسبان آماده مى‏توانيد براى تهديد دشمنان خداوند و دشمنان خودتان فراهم سازيد». )يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً((15) «اى اهل ايمان، سلاح جنگ برگيريد و آن‏گاه دسته دسته يا با هم براى جهاد بيرون رويد». )ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ((16) «چرا در راه خدا جهاد نمى‏كنيد»

 9. عزت و آقايى را مخصوص خدا واهل ايمان دانستن و نفى هرگونه سلطه و ذلت‏پذيرى: )يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ((17) «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد اگر از كسانى كه كافر شده‏اند اطاعت كنيد، شما را به گذشته هايتان باز مى‏گردانند و سرانجام زيانكار خواهيد شد».

 10. اثبات سلطنت و حكومت براى برخى از حاكمان صالح و عادل مانند طالوت و ذوالقرنين: )وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً((18) «و پيامبرشان به آنان گفت: خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث كرده است».(19) از آنچه گذشت روشن مى‏شود كه بخش عظيمى از معارف و آموزه‏هاى اسلامى شامل مسائل سياسى- اجتماعى است. و نه تنها تعيين خط مشى‏هاى مهمى در اين باره از سوى خداوند انجام شده است بلكه مأموريت رهبرى و اجراى سياست‏هاى تعيينى، از سوى خداوند بر عهده پيامبران و ديگر اولياى الهى و مؤمنان برجسته، نهاده شده است. به تعبير حضرت امام )ره( «آن قدر آيه و روايت كه در سياست وارد شده است، در عبادت وارد نشده است. شما از پنجاه و چند كتاب فقه را ملاحظه كنيد هفت، هشت تايش كتابى است كه مربوط به عبادات است. باقى‏اش مربوط به سياسات و اجتماع و معاشرات و اين طور چيزها است. ما همه آنها را گذاشتيم كنار و يك بعد را، بعد ضعيفش را گرفتيم».(20)

 -پى‏نوشت

‏ (1) صحيفه نور، ج 1، ص 6. (2) حديد (57)، آيه 25. (3) نحل (16)، آيه 36. (4) براى آگاهى بيشتر ر. ك: نصرى، عبدالله، انتظار بشر از دين، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى. (5) مائده (5)، آيه 55 و ر. ك: يوسف (12)، آيه 40 مائده (5)، آيه 42 و 43. (6) نساء (4)، آيه 58 و ر. ك: مائده (5)، آيه 67. (7) الشيخ عبد على بن جمعه العروسى الحويزى، تفسير نورالثقلين، ج 1، 496. (8) ص (38)، آيه 26 و ر. ك: همان، آيه 20 نمل (27)، آيه 26 و 27 نساء (4)، آيه 54. (9) انبياء (21)، آيه 78 و ر. ك: نساء (4)، آيات 58 و 65 مائده (5)، آيه 42 انبياء (21)، آيه 78 انعام (6)، آيه 89. (10) آل عمران (3)، آيه 159 و ر. ك: شورى (42)، آيه 38. (11) هود (11)، آيه 113 و ر. ك: نساء (4)، آيه 58 نحل (16)، آيه 90 ص (38)، آيه 28 حج (22)، آيه 41 بقره (2)، آيه 279. (12) اسراء (17)، آيه 70 و ر. ك: آل عمران (3)، آيه 19 نساء (4)، آيه 32. (13) تحريم (66)، آيه 9 و ر. ك: اعراف (7)، آيه 56 بقره (2)، آيه 218. (14) انفال (8)، آيه 60. (15) نساء (4)، آيه 71. (16) همان، آيه 75. (17) آل عمران (3)، آيه 149 و ر. ك: منافقون (63)، آيه 8 محمد (47)، آيه 35 هود (11)، آيه 113 آل‏عمران (3)، آيه 146. (18) بقره (2)، آيه 246 و 247 و ر. ك: كهف، آيات 98 -83. (19) براى آگاهى بيشتر ر. ك: عباسعلى عميد زنجانى، مبانى انديشه سياسى اسلام، فصل 5، انديشه سياسى در متون اسلامى آيه‏الله مكارم شيرازى، پيام قرآن( تفسير موضوعى )، ج 9 و 01. (20) صحيفه نور، ج 2، ص 180. -

منبع:دین و سیاست،ولایت فقیه ،جمهوری اسلامی ؛شاکریان،محمدی