فهرست کامل شهدای کربلا

اگر چه اختلافاتی بسیار جزیی در برخی از مستندات وجود دارد، اما فهرست قطعی و کاملی نیز وجود دارد که به شرح ذیل می‌باشد:

فرزندان امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام [که در کربلا به شهادت رسیدند]:

1ـ سیدالشهداء، حسین بن علی علیه‌السلام (مادر:سیدةالنساء العالمین، فاطمة الزهراء علیهاالسلام)

2- باب الحوائج، ابوالفضل العباس علیه‌السلام (مادر: حضرت ام البنین علیها‌السلام)

3ـ جعفر بن علی (مادر: حضرت ام البنین علیها‌السلام)

4ـ عثمان بن علی (مادر: حضرت ام البنین علیها‌السلام)

5ـ عبد‌الله بن علی (مادر: حضرت ام البنین علیها‌السلام)

6ـ ابو بکر محمد اصغر بن علی (ليلي دختر مسعود نهشلي از تيرة تميمی - که شهادت وی با شک و تردید ذکر شده است)

7- عبیدالله بن علی (مادر: ليلي دختر مسعود نهشلي از تيرة تميمی)

8 ـ عمر اطرف ابن علی (مادر: صهبـــا یا ام حبیبه دختر عباد ابن ربیعه)

9ـ عباس اصغر بن علی (مادر: صهبـــا یا ام حبیبه دختر عباد ابن ربیعه)

10ـ محمد الاصغر بن علی (مادر: اسمــاء بنت عمیس)

11- عبد‌الله الاصغر بن علی (مادر: اسمــاء بنت عمیس)

فرزندان امام حسن مجتبی علیه‌السلام [که در کربلا به شهادت رسیدند]:

1ـ قاسم بن حسن

2ـ ابو بکر بن حسن

3ـ عبد الله بن حسن

4ـ بشر بن حسن

فرزندان امام حسین علیه‌السلام [که در کربلا به شهادت رسیدند]:

1ـ علی بن الحسین الاکبر

2ـ عبد الله الرضیع

3ـ ابراهیم بن الحسین (این نام را ابن شهر آشوب در کتاب خود آورده و تعداد دیگری نیز بدان اضافه کرده است).

فرزندان حضرت زینب علیهاالسلام و جعفر بن عبدالله [که در کربلا به شهادت رسیدند]:

1-  محمد ابن عـبـدالله جعـفـر مادرش زینب دختر امیرالمؤمنین (ع) بوده است

2-  عون ابن عـبـدالله  جعـفـر مادرش زینب دختر امیـرالمؤمنین (ع) بوده است

3- عـبیــــــدالله  (گویا مادر ایشان زن دیگــری غیر از زینب (س) بوده است)

فرزندان حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام [که در کربلا به شهادت رسیدند]:

1- محـمّـــد ابن العـبـاس (ع)

2- عـبـدالله ابن العـبـاس (ع)

طبق اقوالی فقط محمد بن العباس به شهادت رسیده است.

فرزندان عقیل بن ابیطالب (برادر حضرت علی علیه‌السلام) [که در کربلا به شهادت رسیدند]:

1ـ مسلم بن عقیل

2ـ جعفر بن عقیل

3ـ جعفر بن محمد بن عقیل (نام وی را نیز ابن شهر آشوب ذکر کرده است) .

4ـ عبد الرحمن بن عقیل

5ـ عبد الله الاکبر بن عقیل

6ـ عبد الله بن مسلم بن عقیل

7ـ عون بن مسلم بن عقیل

8ـ محمد بن مسلم بن عقیل

9ـ محمد بن ابی سعید بن عقیل

نام شهدای غیر بنی هاشم به ترتیب حروف الفبا:

1ـ ابراهیم بن الحصین الاسدی

2ـ ابو الحتوف بن الحارث الانصاری

3ـ ابو عامر النهشلی

4ـ ادهم بن امیه العبدی

5ـ اسلم الترکی (آزاد شده حسین ع)

6ـ امیة بن سعد الطایی

7ـ أنس بن الحارث الکاهلی

8ـ أنیس بن معقل الاصبحی

9ـ بریر بن خضیر الهمدانی

10ـ بشر بن عبد الله الحضرمی

11ـ بکر بن حی التیمی

12ـ جابر بن الحجاج التیمی

13ـ جبلة بن علی الشیبانی

14ـ جنادة بن الحارث السلمانی

15ـ جنادة بن کعب الانصاری

16ـ جندب بن حجیر الخولانی

17ـ جون (آزاد شده ابی ذر)

18ـ جوین بن مالک التمیمی

19ـ الحارث بن امرئ القیس الکندی

20ـ الحارث بن نبهان (آزاد شده حمزه)

21ـ الحباب بن الحارث

22ـ الحباب بن عامر الشعبی

23ـ حبشی بن قاسم النهمی

24ـ حبیب بن مظهر الاسدی

25ـ الحجاج بن بدر السعدی

26ـ الحجاج بن مسروق الجعفی

27ـ الحر بن یزید الریاحی

28ـ الحلاس بن عمرو الراسبی

29ـ حنظلة بن اسعد اشبامی

30ـ حنظلة بن عمرو الشیبانی

31ـ رافع (آزاد شده مسلم الازدی)

32ـ زاهر بن عمرو الکندی (آزاد شده عمرو بن حمق)

33ـ زهیر بن لبشر الخثعمی

34ـ زهیر بن سلیم الازدی

35ـ زهیر بن القین البجلی

36ـ زیاد بن عریب الصائدی

37ـ سالم (آزاد شده بنی المدینه الکلبی)

38ـ سالم (آزاد شده عامر عبدی)

39ـ سعد بن الحارث الانصاری

40ـ سعد (آزاد شده علی بن ابی طالب ع)

41ـ سعد (آزاد شده عمرو بن خالد صیداوی)

42ـ سعید بن عبد الله الحنفی

43ـ سلمان بن مضارب البجلی

44ـ سلیمان (آزاد شده حسین ع)

45ـ سوار بن منعم النهمی

46ـ سوید بن عمرو بن ابی المطاع

47ـ سیف بن الحارث بن سریع الجابری

48ـ سیف بن مالک العبدی

49ـ شبیب (آزاد شده حارث جابری)

50ـ شوذب (آزاد شده بنی شاکر)

51ـ الضرغامة بن مالک

52ـ عائذ بن مجمع العائذی

53ـ عالبس بن ابی شبیب الشاکری

54ـ عامر بن حسان بن شریح بن سعد بن حارثه بن لام بن عمرو بن طریف بن عمرو بن بشامة بن ذهل بن جدعان بن سعد بن قطرة بن طی

55ـ عامر بن مسلم العبدی

56ـ عباد بن المهاجر الجهنی

57ـ عبد الأعلی بن یزید الکلبی

58ـ عبد الرحمن الارحبی

59ـ عبد الرحمن بن عبد ربه الانصاری

60ـ عبد الرحمن بن عروة الغفاری

61ـ عبد الرحمن بن مسعود التیمی

62ـ عبد الله بن ابی بکر (چنان که جاحظ در کتاب الحیوان آورده وی از کسانی است که در واقعه کربلا به شهادت رسیده است)

63ـ عهد الله بن بشر الخثعمی

64ـ عبد الله بن عروة الغفاری

65ـ عبد الله بن عمیر بن جناب الکلبی

66ـ عبد الله بن یزید العبدی

67ـ عبید الله بن یزید العبدی

68ـ عقبة بن سمعان

69ـ عقبة بن الصلت الجهنی

70ـ عمارة بن صلخب الازدی

71ـ عمران بن کعب بن حارثة الاشجعی

72ـ عمار بن حسان الطائی

73ـ عمار بن سلامة الدالانی

74ـ عمرو بن عبد الله الجندعی

75ـ عمرو بن خالد الازدی

76ـ عمرو بن خالد الصیداوی

77ـ عمرو بن قرظة الانصاری

78ـ عمرو بن مطاع الجعفی

79ـ عمرو بن جنادة الانصاری

80ـ عمرو بن ضبیعة الضبعی

81ـ عمرو بن کعب ابو ثمامة الصائدی

82ـ قارب (آزاد شده حسین ع)

83ـ قاسط بن زهیر التغلبی

84ـ القاسم بن حبیب الازدی

85ـ کردوس التغلبی

86ـ کنانة بن عتیق التغلبی

87ـ مالک بن ذودان

88ـ مالک بن عبد الله بن سریع الجابری

89ـ مجمع الجهنی

90ـ مجمع بن عبید الله العائذی

91ـ محمد بن بشیر الحضرمی

92ـ مسعود بن الحجاج التیمی

93ـ مسلم بن عوسجه الاسدی

94ـ مسلم بن کثیر الازدی

95ـ مقسط بن زهیر التغلبی

96ـ منجح (آزاد شده امام حسن ع)

97ـ الموقع بن ثمامة الاسدی

98ـ نافع بن هلال الجملی

99ـ نصر (آزاد شده علی ع)

100ـ النعمان بن عمرو الراسبی

101ـ نعیم بن عجلان الانصاری

102ـ واضح الرومی (آزاد شده حارث سلمانی)

103ـ وهب بن حباب الکلبی

104ـ یزید بن ثبیط العبدی

105ـ یزید بن زیاد بن مهاصر الکندی

106ـ یزید بن مغفل الجعفی

ملاحظه: ممکن است این سؤال در ذهن خطور نماید که این تعداد بیش از 72 تن گردید. بلی، اسامی ذکر شده در برخی تواریخ و مقاتل 136 تن و برخی دیگر 139 تن قید شده است.

گرفتن عکس مرد از زن نامحرم

سوال: عکس گرفتن مرد از زن نامحرم چه حکمی دارد؟

جواب؛ نظر مراجع تقلید در این مورد به دو دسته تقسیم می شود:

1- آیت الله خمینی، خامنه ای و مکارم شیرازی می فرمایند: عكس برداشتن مرد از زن نامحرم حرام نیست، ولى اگر براى عكس برداشتن مجبور شود كه حرام دیگرى انجام دهد مثلا دست به بدن او بزند یا نظرش به صورت زینت‏ شده او یا به سایر بدن او بیافتد، نباید عكس او را بردارد.[1]

2- آیت الله صافی گلپایگانی، نوری همدانی و تبریزی در این مورد می فرمایند: مـرد نباید عكس زن نامحرم را بیندازد,.[2]


پی نوشتها:

1- رساله آیت الله خمینی، مساله 2439. رساله آیت الله مکارم، مسأله 2086.

2- رساله آیت الله صافی گلپایگانی، مـسـالـه 2448. رساله آیت الله نوری همدانی مـسـالـه 2448. رساله آیت الله تبریزی، مساله 2448.

نام امام علی علیه السلام در قرآن

شبهه :

یکی از شبهاتی که نوعاً در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی و ماهواره‌ای از سوی بعضی از افراد معاند و حق گریز مطرح می‌شود. این است که چون نام امام علی(علیه السلام) درقرآن مجید ذکر نشده است پس امامت امام علی علیه السلام اعتباری ندارد!.

سوال: چرا نام امام علی علیه السلام در قرآن مجید ذکر نشده است؟

جواب: جواب این سوال و شبهه مهم را با سه  بیان  جواب می دهیم.

جواب اول:

 یکی از سنت‌های مسلم و قطعی که در عالم حاکم است، سنت امتحان و آزمایش بندگان درمسیر بندگی و سیر الی الله می باشد. این مسأله درمنابع اسلامی به قدری مورد تاکید و توجه است که برای اهل حق در این زمینه جای هیچ گونه شک و شبهه‌یی باقی نگذاشته است. در این دنیا همه انسانها در بوته امتحان و آزمایش قرار می‌گیرند.

« أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ [عنکبوت/2] آيا مردم گمان كردند همين كه بگويند: «ايمان آورديم»، به حال خود رها مى ‏شوند و آزمايش نخواهند شد؟!»

برای نمونه: خداوند متعال می‌توانست از همان ابتدا به پیامبر اکرم (صلی الله علیه واله و سلم) امر کند که به طرف کعبه نماز بخوان؛ اما ابتدا بیت المقدس را قبله قرار می دهد؛‌ و آن گاه پس از مدتی آن را تغییر می‌دهد. درتبیین فلسفه این کار خدای متعال می‌فرماید: «وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتي‏ كُنْتَ عَلَيْها إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى‏ عَقِبَيْه [بقره/143]. و ما، آن قبله‏اى را كه قبلا بر آن بودى، تنها براى اين قرار داديم كه افرادى كه از پيامبر پيروى مى‏كنند، از آنها كه به جاهليت بازمى‏گردند، مشخص شوند.»

نکته: در واقع بهترین جوابی که به این سوالی می‌شود داد، این است که امتحان الهی اقتضا این را داشته تا مشخص شود چه کسی حقیقتاً تابع و تسلیم اوامر و دستورات خداوند متعال و پغمبر اکرم (صلی الله علیه وال و سلم ) می باشد.

جواب دوم:

هر چند شاید نام امام علی(علیه السلام) به صراحت در قرآن نیامده باشد. ولی به طور کنایه و به صورت اشاره به امام علی (علیه السلام) اشاره شده است. آیاتی که به این مطلب اشاره دارد، برای کسانی که به دنبال حق و حقیقت هستند واضح و روشن می‌باشند.

« إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ [مائده/55] سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده‏اند همانها كه نماز را برپا مى‏دارند، و در حال ركوع، زكات مى ‏دهند»

نکته: روایت متعدد و شأن نزول این آیه مبارکه دلالت بر این دارد که مصداق این آیه شریفه به استناد اسناد تاریخی و روایی تنها امام علی (علیه السلام) می باشد.

جواب سوم:

قول و کلام رسول مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه واله و سلم) همانند کلام الهی حجت و شرعیت دارد؛ چرا خداوند متعال این مقام را برای رسول اکرم قائل شده‌اند. « وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقابِ [حشر/7]  آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد (و اجرا كنيد)، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد و از (مخالفت) خدا بپرهيزيد كه خداوند كيفرش شديد است!»

نکته:  با این توصیف می‌شود بیان کرد که هر چند نام امام علی(علیه السلام) به صراحت در کلام الله مجید نیامده، ولی بیان و سفارش رسول اکرم در این خصوص همانند کلام الهی برای مسلمانان کفایت می کند و حجت است، و مخالفت در برابر کلام ایشان همانند مخالفت در برابر کلام الهی می‌باشد.

جواب سوم

بسیار از احکام و دستورات شریعت کلیات آن در قرآن مجید آمده ولی جزئیات آن و خصوصیات منحصر به فرد آن بیان نشده و تبین و مشخص شدن آن به رسول اکرم (صلی الله علیه وال و سلم) واگذار شده است. به طور مثال خداوند متعال در قرآن کریم به حج و نماز و سایر اعمال عبادی امر  فرموده؛ ولی جزئیات آن بیان نشده. برای نمونه درهیچ کجای قرآن مشخص نشده که تشهد و سلام و تسبیحات در کجای نماز خوانده شود ولی تبین این احکام به رسول اکرم(ص) واگذار شده است «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ [نحل/44] و ما اين ذكر [قرآن‏] را بر تو نازل كرديم، تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى و شايد انديشه كنند!»

نتیجه گیری

هر چند نام امام علی(علیه السلام) به صراحت در کلام الله مجید بیان نشده ولی این موضوع به طور یقین در قرآن مجید مورد اشاره و توجه قرار دارد. همچنین بیان رسول اکرم(صلی الله علیه وال وسلم) در خصوص امام علی (علیه السلام )همانند کلام الهی حجت می‌باشد.

آیا انگشتر در دست کردن (به جز زینت) فایده ای برای انسان دارد؟

انگشتر

انسان علم بسیار محدود و ناقصی دارد. و نسبت به عوامل موثر در عالم، اطلاع کاملی ندارد. و با توجه به این نکته، شرط عقل این است که اگر از چیزی اطلاع نداشتیم، آن را انکار نکنیم.

از سویی نیز در روایات ما نیز فواید و اثراتی برای بعضی از نگین ها ذکر شده است. البته توجه به این نکته لازم است که این خواص، مثل اثر سایر عوامل طبیعی است. یعنی از سویی با اراده الهی منافاتی ندارد. و از سویی ممکن است با اسباب دیگری تعارض کند و اثرش از بین برود و یا ...

در ذیل به ذکر بعضی از این روایات می پردازم که فضیلت این نگین ها و انگشترها را ذکر کرده است:

انگشتر عقیق

امام صادق علیه السّلام فرمود: كسى كه انگشترى به دست خود كند كه نگین آن عقیق باشد، (به بركت آن) تنگدست ‏نخواهد شد، و حاجتهایش برآورده نمى‌‏شود مگر به بهترین صورت.

عبد الرحیم قصیر نقل مى‏كند كه: حاكمى، مردى از خاندان ابو طالب را به اتهام جرمى احضار كرد، به امام صادق علیه السّلام برخورد، حضرت فرمود كه: انگشترى عقیق همراه او باشد، فرمان بردند و گزند حاكم به آن مرد نرسید.

عمرو بن ابى مقدام نقل كرده است: مردى كه تازیانه خورده بود، به امام محمد باقر علیه السّلام برخورد، حضرت فرمود: انگشترى عقیق او كجا بود؟ همانا اگر با او بود، تازیانه نمى‌‏خورد.

از امام صادق علیه السّلام روایت شده است كه: عقیق ایمنى است در سفر.

امام صادق علیه السّلام فرمود: انگشترى عقیق به دست كنید كه خدا شما را بركت دهد، و از بلا در امان باشید. كه مردى نزد رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم شكایت كرد كه راهزنان راه را بر او گرفته‏‌اند، حضرت به او فرمود: چرا انگشترى عقیق در دست نداشتى؟ زیرا انگشترى عقیق انسان را از هر گزندى مصون مى‌‏دارد.

و در حدیث دیگرى امام محمّد باقر علیه السّلام فرموده است: كسى كه انگشترى عقیق در دست كند،- تا زمانى كه آن را در دست داشته باشد- همواره نیكى مى‌‏بیند، و پیوسته نگهبانى از جانب خداوند او را محافظت مى‌‏كند.

علىّ بن محمد از امام صادق علیه السّلام روایت كرده است كه فرمود: هیچ دستى كه به درگاه خداوند دراز مى‌‏شود محبوبتر از دستى كه بر آن انگشترى عقیق باشد، نیست.

حسن بن على بن بنت الیاس خزّاز از امام رضا علیه السّلام روایت كرده است كه فرمود: كسى كه با عقیق در قرعه شركت كند (قرعه را با دستى كه انگشترى عقیق در آن است، درآورد) بهره بیشترى نصیب او خواهد شد.

زیاد قندى از حضرت موسى بن جعفر، از پدران بزرگوارش علیهم السّلام از حسین بن على علیه السّلام روایت كرده است كه فرمود: هنگامى كه خداوند، موسى بن عمران را آفرید و در طور سینا با او سخن گفت، بر زمین نظرى افكند و از نور روى خود، عقیق را آفرید، آنگاه فرمود: بحقّ خودم بر خود لازم كردم كه كسى را كه (انگشترى) عقیق دست كند، به آتش عذاب نكنم، به شرط آنكه على علیه السّلام را دوست داشته باشد.[1]

حضرت علی (ع) می فرمایند: دو ركعت نماز با نگین عقیق، مساوى است با هزار ركعت بدون آن[2]

انگشتر فیروزه

 امام صادق علیه السّلام ه مى‏‌فرمود: دستى كه در آن انگشترى فیروزه باشد، فقیر نمى‌‏شود.[3]

خداوند مى‌‏فرماید: من حیا مى‌‏كنم از بنده‌‏اى كه دستش را به سوى من بلند كند در حالى كه در انگشتش نگین فیروزه هست و او را مایوس سازم.[4]

روایات در این باب بسیار است که به همین تعداد اکتفا می کنیم.

[1]. روایات این بخش از کتاب ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص: 173- 175 است.

[2]. عدة الداعی و نجاح الساعی، ص: 130.

[3]. ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص: 175.

[4]. الجواهر السنیة-كلیات حدیث قدسى، ص 324.

جهل خلیفه دوم، عمربن الخطاب.(خلیفه حکم شکیات را هم نمی داند...!)

امام حنبلی ها احمد در کتاب «مسند» خود، به اسنادش از مکحول نقل می کند که رسول خدا(ص) فرمود: « هرگاه یکی از شما نماز خواند و در نمازش شک کرد ، پس اگر شکّ در یک و دو است، آن رکعت را رکعت اول قرار دهد ، و اگر شکّ در دو و سه است آن را دوم قرار دهد، و اگر در سه و چهار است آنرا سوم قرار دهد، تا وهم او در رکعت زیاده باشد، سپس دو سجده قبل از سلام انجام می دهد و آنگاه سلام می دهد»

محمد بن اسحاق می گوید:...

حسین بن عبدالله به من گفت: آیا این حدیث را برای تو مسند کرد؟ گفتم نه. پس گفت: لکن مرا حدیث کرد که کریب برده ی آزاد شده ی ابن عباس ، از ابن عباس برای او نقل کرده است:

من پیش عمر بن الخطاب نشسته بودم که گفت: ای ابن عباس هرگاه نمازگزار شکّ کرد که زیاده خوانده یا کم(حکمتش چیست)؟ گفتم: ای امیر مومنان نمی دان و دراین باره چیزی نشنیده ام. عمر گفت:«والله ما أدری» [به خدا سوگند من هم نمیدانم]. و در لفظ بیهقی این گونه آمده است:« والله ما سمعتُ منه(ص) فیه شیئاً و لا سألت عنه»[ به خدا سوگند من چیزی در این مورد از پیامبر نشنیده ام و نه از او پرسیده ام]

ما در این سخن بودیم که عبدالرحمن عوف وارد شد و گفت: درباره ی چه سخن می گفتید؟ عمر گفت: درباره ی این سخن می گفتیم که اگر شخصی در نماز شکّ کند چه باید انجام دهد؟ عبدالرحم گفت: شنیدم از رسول خدا(ص) این چنین می فرمود.... .

...........................

آیا تعجب نمی کنید که خلیفه ای که حکم شکیات نماز را نمی داند، در حالی که مسأله ای مورد ابتلا است و در شبانه روز پنج بار انجام می شود؟! چرا خلیفه به این مسأله اهتمام نداشته و حکم آنرا از رسول خدا(ص) نپرسیده تا کار او به جایی نرسد که از نوجوانی بپرسد که او نیز نمیداند؟!  تا این که عبدالرحمن بن عوف او را آگاه ساز. من نمیدانم اگر خلیفه با این وصف در نمازی که امامت مسلمین را می کند، شکّ برایش رخ دهد چه می کند؟ و به صورت طبیعی برای هر کسی در مدت عمرش هرچند اندک، شکّ رخ می دهد. و من در شگفتم از حکم قطعی به اعلمیّت شخصی که علم او این مقدار است، و وسعت اطّلاعات او در احکام الهی به این اندازه است! خوشا به حال امّتی که اعلم آنان اینگونه است!!

« کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن یَقُولُونَ إِلَّا کَذِباً »(کهف/5)

[سخن بزرگی از دهانشان خارج می شود! آنها فقط دروغ می گویند!]

منبع : کتاب شریف الغدیر نوشته ی علامه امینی(رحمة الله علیه)

چرا شیعه را رافضی گویند؟

سوال:چرا شیعه را رافضی گویند؟

پاسخ :عامه (اهل سنت) می گویند: ما اهل سنتیم و اهل جماعت، اهل سنتیم به علت آنکه از اصحاب رسول خدا پیروی کردیم و آنها را گرامی و محترم شمردیم و حکم آنها را لازم الاجرا دانستیم. اهل جماعت هستیم به علت آنکه اکثریت افراد که توده انبوه و عظیم امت را تشکیل می داد بعد از رسول خدا (ص) از عترت تبعیت ننمودند و از آراء وانتخابات اصحاب پیروی کردند و شیعه چون از سنت رسول خدا (ص) و از اصحاب و از جماعت پیروی نکردند رافضی هستند. باید توجه داشت که اهل جماعت حقیقی و اهل سنت حقیقی شیعیان هستند.

به نظر شیعه مراد رسول اکرم (ص) از پیوستن به جماعت، جماعت حق است نه باطل. دینی که بر اساس عدل و حق آمده و تمام کلیات و جزئیات خود را بر این اساس پایه گذاری می کند چگونه پیوند با جماعت باطل را حق می شمارد؟ابراهیم خلیل اگرچه یک انسان بیشتر نبود ولی از روی عظمت روحی و ایمانی، خداوند او را در قرآن مجید به لفظ امت یاد می کند. بنابراین مراد از جماعت، اهل حق هستند، اگرچه در اقلیت باشند همان طور که مرحوم صدوق فرموده است: اهل الجماعة اهل الحق و ان قلو و قد روی عن النبی انه قال: المومن الحجة، و المومن وحده جماعة، « اهل جماعت اهل حق اند اگرچه عددشان کم باشد.» از رسول خدا (ص) روایت شده است که فرمود:« مومن حجت بر خلق خداست و به تنهایی در حکم جماعت است.» بنابراین مراد از اتصال به جماعت که رسول خدا (ص) توصیه کردند جماعت حق است و شیعه فقط این دستور را رعایت کرده و عامه تخلف ورزیده اند. همچنین معنای سنت، عمل کردن به رفتار رسول خدا (ص) و پیروی کردن از کردار و رویه آن حضرت است.اهل سنت کسانی هستند که به دستور آن حضرت عمل می کنند و تخلف از آن نمی نمایند. با این تعریف، شیعه اهل سنت حقیقی است زیرا طبق اوامر آن حضرت از عترت و اهل بیت پیامبر (ص) پیروی کردند. اما عامه سنت پیامبر (ص) را ترک کردند و از تبعیت و اطاعت دستورات آن رسول مکرم (ص) تخلف ورزیدند.

اما رفض را، که به شیعه نسبت می دهند، دارای معنای صحیحی است، اگرچه آنها خلاف آن را اراده می کنند. آنها می گویند: شیعه بعد از رسول خدا (ص) از صحابه، که دست پرورده رسول خدا (ص) بودند، تبری جست و سنت رسول خدا (ص) را به دور انداخت. شیعه می گوید: ما سنت باطل و بدعت را رفض کردیم، ما از گروه باطل و دار ودسته تباه، دوری جستیم و به جمعیت حق پیوستیم. پس این رفض، شرف و عنوان افتخار ماست.

در روایات شیعی عنوان رافضی برای شیعه یکی از عنایات الهی برشمرده می شودو در کتاب محاسن آمده: ابوبصیر می گوید: به امام محمد باقر (ع) عرض کردم: فدایت شوم برای ما اسمی گذاشته اند که به واسطه آن حاکمان و والیان حکومت، خون و اموال مارا حلال می دانند، هرگونه عذاب و شکنجه را در حق ما روا می دارند. حضرت فرمود: آن اسم چیست؟ عرض کردم: رافضه، حضرت فرمود: هفتاد نفر از لشکر فرعون جدا شدند و بدعتها و سنت های فرعون را ترک کردند و به موسی پیوستند و به اندازه مطیع و منقاد اوامر موسی بوده و نسبت به هارون، برادر و وصی موسی، محبت و علاقه داشتند و در راه دین خدا کوشش می کردند که در میان قوم موسی کسی مانند آنها نبود، قوم موسی آنها را رافضه نام نهادند، خداوند تبارک و تعالی به حضرت موسی (ع) خطاب کرد: این اسم را برای آنها باقی بدار، من، این اسم را به آنها عطا کردم. ای ابوبصیر این اسمی است که خدا به شما عنایت فرموده است.

برگرفته از کتاب تلخیص موضوعی امام شناسی، علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی

آب نیست ؟ نماز نخوان !!+سند

جناب عمر بن خطاب هنگام بی آبی نماز نمیخواند،به تعدادی از اسناد توجه کنید:

فقال عمر ، أما أنا فلم أکن أصلى حتى أجد الماء(١)

فقال عمر ، أما أنا فإذا لم أجد الماء لم أکن لأصلی حتى أجد الماء(2)

فقال عمر أما أنا فلم أکن أصلی حتى أجد الماء(٣)

قال عمر : أما أنا فلم أکن لأصلی حتى أجد الماء(4)

فقال عمر أما أنا فإذا لم أجد الماء لم أکن لأصلی حتى أجد الماء(5)

فقال عمر أما أنا فلم أکن أصلی حتى أجد الماء(6)

ما صلیت حتى أجد الماء(7)

قال عمر أما أنا فلم أکن أصلی حتى أجد الماء(8)

قال عمر : أما أنا فلم أکن لأصلی حتى أجد الماء(9)

فقال عمر : أما أنا فلو لم أجد الماء لم أکن لأصلی حتى أجد الماء(10)

طبق تصریح جناب عمر بن خطاب و علمای اهل سنت خلیفه ثانی هنگام بی آبی نماز نمیخواند.

سئوال این است چطور عمر بن خطاب خبر نداشته است که تیمم هم شارع قرار داده است؟

چند تا نماز را نخوانده ؟ چند نفر به فتوای ایشان مقابل قرآن ایستاده و نماز را ترک کرده؟

ایا میتوان گفت خلیفه اجتهاد کرده و تیمم را از شرع حذف کرده؟ آیا میتوانیم در حال حاضر هم بعلت نبودن آب نماز را ترک کنیم؟ حکم قران در باره تیمم را ایشان نقض کرده؟خدا و پیامبر فراموش کرده اند ایه ای برای نقص تیمم بفرستد و اعلام کنند(نعوذو بالله) شاید هم بعد قطع وحی این هم جزو موافقات عمر محسوب شده است؟

پی نوشت:

(١)سنن أبی داود - ابن الأشعث السجستانی - ج 1 - ص 81

(2)سنن النسائی - النسائی - ج 1 - ص 168

(3)عمدة القاری - العینی - ج 4 - ص 19

(۴)المصنف - عبد الرزاق الصنعانی - ج 1 - ص 238 - 239

(5)السنن الکبرى - النسائی - ج 1 - ص 133

(6)مسند أبی یعلى - أبو یعلى الموصلی - ج 3 - ص 181

(7)المعجم الکبیر - الطبرانی - ج 9 - ص 314

(8)التمهید - ابن عبد البر - ج 19 - ص 273

(9)کنز العمال - المتقی الهندی - ج 9 - ص 588

(10)جامع البیان - إبن جریر الطبری - ج 5 – ص159

پاسخ به شبهه‌ای درباره حضرت‌مهدی(عج)

به گزارش فارس، عده ای این سوال را مطرح می کنند که آیه «و نرید أن نمن على الذین استضعفوا فى الأرض و نجعلهم أئمّة و نجعلهم الوارثین»(1) چه ارتباطى به قیام حضرت مهدى دارد؟

پایگاه اطلاع رسانی آیت الله سبحانی، پاسخ این مرجع تقلید به سوال فوق را چنین بیان کرده است:

1. آیه «و نرید أن نمن على الذین استضعفوا فى الأرض و نجعلهم أئمّة و نجعلهم الوارثین» اراده ما بر این است که بر ستمدیدگان نعمت بخشیم و آنان را پیشوایان و وارثان روى زمین قرار دهیم.

بررسى آیه با ملاحظه ماقبل و مابعد آن، این مسأله را قطعى مى سازد که قرآن هرگز از یک برنامه موضعى و خصوصى، مربوط به بنى اسرائیل سخن نمى گوید، بلکه بیانگر یک قانون کلى براى همه اعصار و قرون و همه اقوام و جمعیت هاست و مى فرماید: ما اراده کرده ایم که بر مستضعفان منت بگذاریم و آنان را وارثان حکومت روى زمین قرار دهیم. این بشارتى است براى همه انسان هاى آزاده و خواهان حکومت عدل و داد و برچیده شدن بساط ظلم و جور. شاهد این مطلب آیه دیگر است: (و لقد کتبنا فى الزبور من بعد الذکر انّ الأرض یرثها عبادى الصالحون). (2)

«در زبور، پس از تورات نوشتیم که زمین در آینده از آن بندگان صالح است».

یکى از این نمونه ها حکومت بنى اسرائیل و زوال حکومت فرعونیان بود.

نمونه کاملترش حکومت پیامبر اسلام و یارانش بعد از ظهور اسلام بود که سرانجام خدا به دست همین گروه دروازه قصرهاى کسرى ها و قیصرها را گشود، و آنان را از تخت قدرت به زیر آورد، و بینى مستکبران را به خاک مالید.

و نمونه گسترده تر، ظهور حکومت حق و عدالت در تمام کره زمین به وسیله مهدى ارواحنا له الفداء است. بنابراین، اگر با این آیه بر ظهور حضرت مهدى استدلال مى کنند در حقیقت نوعى استدلال با ضابطه کلى بر مصداق و مورد است.

مفسران معتقدند که آیات قرآن اگر در موردى نازل شد، اختصاص به آن مورد ندارد بلکه در طول زمان، براى خود مصداق پیدا مى کند.

و لذا از امیرمؤمنان(علیه السلام) روایت شده است که در تفسیر آیه فرمود:

«هم آل محمد یبعث الله مهدیّهم بعد جهدهم فیعزّهم ویذلّ عدوهم».(3)

«این گروه آل محمد هستند. خداوند مهدى آنها را پس از زحمت و فشارى که بر آنها وارد مى شود، برمى انگیزد و به آنها عزّت مى بخشد. دشمنانشان را ذلیل و خوار مى سازد».

در حدیثى از امام چهارم، چنین وارد شده است:

والذى بعث محمداً بالحقّ بشیراً ونذیراً إنّ الأبرار منّا أهل البیت وشیعتهم بمنزلة موسى وشیعته، وإن عدوّنا وأشیاعهم بمنزلة فرعون وأشیاعه».(4)

«سوگند به کسى که محمد را به حق بشارت دهنده و بیم دهنده قرار داد که نیکان ما اهل بیت و پیروان ما، به منزله موسى و پیروان او هستند و دشمنان ما و پیروان آنها به منزله فرعون و پیروان اویند(سرانجام ما پیروز مى شویم و آنها نابود مى شوند و حکومت حق و عدالت، از آنِ ما خواهد بود».

2. آیه( بقیة الله خیر لکم إن کنتم مؤمنین و ما أنا علیکم بحفیظ). (5) «آنچه خدا براى شما بر جاى نهاده براى شما بهتر است اگر ایمان داشته باشید و من پاسدار شما و اجبار کننده شما نیستم».

حضرت شعیب در این آیه گوشزد مى کند که کم فروشى نکنند و در معاملات به مردم ظلم و ستم روا ندارند. سرانجام یادآور مى شود («بقیة الله» یعنى سود حلال و اندک که برابر با شرع الهى است براى شما بهتر است).

و در آیه دیگر مى فرماید:

(و الباقیات الصالحات خیر عند ربّک ثواباً و خیر أملاً). (6)

«چیزهاى خوب و ماندگار در نزد خدا از نظر پاداش و آرزو بهتر است».

آیه یک ضابطه کلى را بیان مى کند که یکى از مصادیق آن، همان است که در مورد قوم شعیب آمده(سود اندک و معامله پاک).

این ضابطه در طول تاریخ، مصادیقى دارد. انبیا و اولیا از مصادیق بقیة الله هستند و یکى از مصادیق آن حضرت مهدى(علیه السلام) است که امام باقر(علیه السلام) در مورد او مى فرماید:

«أوّل ما ینطق القائم (علیه السلام) حین یخرج هذه الآیة: ( بقیة الله خیر لکم إن کنتم مؤمنین ) ، ثم یقول: أنا بقیة الله وحجته وخلیفته علیکم فلا یسلم علیه مسلم إلاّ قال: السلام علیک یا بقیة الله فى أرضه».

* نخستین سخنى که مهدى(علیه السلام) پس از قیام خود مى گوید

«نخستین سخنى که مهدى(علیه السلام) پس از قیام خود مى گوید این آیه است: ( بقیة الله خیر لکم إن کنتم مؤمنین )، سپس مى گوید: منم بقیة الله وحجت و خلیفه او در میان شما، سپس هیچ کس بر او سلام نمى کند، مگر این که مى گوید: السلام علیک یا بقیة الله فى أرضه». (7)

درست است که در آیه مورد بحث، منظور از «بقیة الله» سود و سرمایه حلال و یا پاداش الهى است ولى هر موجود نافع که از طرف خداوند براى بشر باقى مانده و مایه خیر و سعادت او گردد «بقیة الله» حساب مى شود. تمام پیامبران الهى و پیشوایان بزرگ «بقیة الله» هستند. تمام رهبران راستین که پس از مبارزه با یک دشمن سرسخت براى یک قوم و ملت، باقى مى مانند از این نظر، بقیة الله هستند.

همچنین سربازان مبارزى که پس از پیروزى از میدان جنگ، باز مى گردند، آنها نیز بقیة الله هستند. از آنجا که مهدى موعود(عجل الله تعالى فرجه الشریف) آخرین پیشوا و بزرگترین رهبر انقلابى پس از قیام پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) است، یکى از روشن ترین مصادیق «بقیة الله» مى باشد و از همه به این لقب شایسته تر است. به ویژه که تنها باقى مانده پس از پیامبران و امامان است.

پی نوشت ها:

1. قصص/ 5.

2. انبیاء/ 105.

3. غیبت شیخ طوسى، به نقل از نورالثقلین، ج4، ص 11.

4. مجمع البیان، ذیل آیه مورد بحث.

5. هود/ 86.

6. کهف/ 46.

7. به نقل از تفسیر صافى، ذیل آیه فوق

آيا عائشه، با رسول خدا (ص) برخورد تندى داشته است؟

سوال : آيا عائشه، با رسول خدا (ص) برخورد تندى داشته است؟

پاسخ : بلى رواياتى در منابع اهل سنت وجود دارد كه ثابت مى‌كند عائشه همسر رسول خدا صلي الله عليه وآله‌ گاهى با آن حضرت برخوردهاى شديدى داشته است؛ به طورى كه در برخى از موارد منجر به ترديد در نبوت آن حضرت ‌شده و اين مطلب را با پرخاشگرى به اطلاع آن حضرت مى‌رسانده است.

اين برخوردها آن قدر تند بوده است كه حتى پدرش ابوبكر را نيز عصبانى مى‌كرد و در مواردى ابوبكر عائشه را كتك مى‌زد.

به مواردى بسيارى مى‌توان براى اثبات اين مطلب اشاره كرد كه ما به جهت اختصار تنها به مواردى كه علماى اهل سنت صحت آن را تأييد كرده‌‌اند اشاره مى‌كنيم.

برخورد تند عائشه با رسول خدا (ص) در سفر حجة الوداع:

ابويعلى موصلى از بزرگان اهل سنت در مسند خود مى‌نويسد:

حدثنا الحسن بن عمر بن شقيق بن أسماء الجرمي البصري حدثنا سلمة بن الفضل عن محمد بن إسحاق عن يحيى بن عباد بن عبد الله بن الزبير عن أبيه عن عائشة أنها قالت: وكان متاعي فيه خف وكان على جمل ناج وكان متاع صفية فيه ثقل وكان على جمل ثقال بطيء يتبطأ بالركب. فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: حولوا متاع عائشة على جمل صفية وحولوا متاع صفية على جمل عائشة حتى يمضي الركب. قالت عائشة: فلما رأيت ذلك قلت يا لعباد الله غلبتنا هذه اليهودية على رسول الله. قالت: فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: يا أم عبد الله إن متاعك كان فيه خف وكان متاع صفية فيه ثقل فأبطأ بالركب فحولنا متاعها على بعيرك وحولنا متاعك على بعيرها.

قالت: فقلت: ألست تزعم أنك رسول الله؟ قالت: فتبسم قال: أو في شك أنت يا أم عبد الله؟ قالت: قلت: ألست تزعم أنك رسول الله؟ أفهلا عدلت؟ وسمعني أبو بكر وكان فيه غرب أي حدة فأقبل علي فلطم وجهي. فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: مهلا يا أبا بكر. فقال: يا رسول الله أما سمعت ما قالت؟ فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: إن الغيرى لا تبصر أسفل الوادي من أعلاه.

عبد الله بن زبير از عائشه نقل مى‌كند كه گفت: (در سفر حجة‌ الوداع) توشه من سبكتر و شترم نيز تندرو بود؛ ولى توشه صفيه سنگين‌تر و شترش نيز كندروتر بود و سبب شده بود كه كاروان آرام حركت كند، رسول خدا (ص) فرمود: توشه عائشه را بر شتر صفيه و توشه صفيه را بر شتر عائشه بار كنيد، تا كاروان تندتر حركت كند. عائشه مى‌گويد: وقتى اين چنين ديدم گفتم: اى واى اين زن يهودى پيش پيامبر از ما عزيزتر شد؟ رسول خدا فرمود: اى ام عبد الله (كنيه عائشه) توشه تو سبك و توشه صفيه سنگين است، اين سبب شده است كه كاروان به آرامى حركت كند و ما توشه او را بر شتر تو و توشه تو را بر شتر او بار كرديم.

عائشه مى‌گويد كه من گفتم: آيا تو نيستى كه خيال مى‌كنى كه پيامبر خدا هستي؟ رسول خدا تبسم كرد و فرمود: آيا در اين مسأله ترديد داري؟ عائشه مى‌گويد: دو باره گفتم: آيا تو نيستى كه خيال مى‌كنى رسول خدا هستي! پس چرا عدالت را رعايت نمى‌كنى؟ ابوبكر كه بسيار تندخو بود، جلو آمد و به صورتم سيلى زد، رسول خدا فرمود: صبر كن اى ابوبكر!. ابوبكر گفت: اى پيامبر خدا مگر نشنيدى كه او چه گفت؟ رسول خدا فرمود: زنان وقتى غيرتشان به جوش مى‌آيد، ته دره را از بالاى آن تشخيص نمى‌دهند.

أبو يعلي الموصلي التميمي، أحمد بن علي بن المثني (متوفاي307 هـ)، مسند أبي يعلي، ج8، ص129، ح4670، تحقيق: حسين سليم أسد، ناشر: دار المأمون للتراث - دمشق، الطبعة: الأولى، 1404 هـ – 1984م.

همين روايت را ابن حجر عسقلانى در كتاب المطالب العالية و حلبى در سيره خود نقل كرده‌اند:

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ج8، ص188، ح1599، تحقيق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزيز الشتري، ناشر: دار العاصمة/ دار الغيث، الطبعة: الأولى، السعودية - 1419هـ؛

الحلبي، علي بن برهان الدين (متوفاي1044هـ)، السيرة الحلبية في سيرة الأمين المأمون، ج3، ص313، ناشر: دار المعرفة - بيروت – 1400؛

الغزالي، محمد بن محمد ابوحامد (متوفاي505هـ، إحياء علوم الدين، ج2، ص418، ناشر: دار االمعرفة – بيروت.

صحت سند روايت:

عاصمى مكى در سمط النجوم العوالى اين روايت را «حسن» دانسته است:

وروى أبو يعلى وابو الشيخ ابن حيان وسنده حسن عن عائشة قالت كان متاعي فيه خفة وكان على جمل قارح....

ابويعلى و ابوالشيخ ابن حيان اين روايت را با سند «حسن» از عائشه نقل كرده‌اند كه توشه من سبك و بر شتر تندروى بود....

العاصمي المكي، عبد الملك بن حسين بن عبد الملك الشافعي (متوفاي1111هـ)، سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالي، ج1، ص451، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود- علي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية.

و صالحى شامى نيز در باره اين روايت مى‌گويد:

وروى أبو يعلى بسند لا بأس به وأبو الشيخ بن حيان بسند جيد قوي عن عائشة - رضي الله تعالى عنها قالت كان في متاعي خف وكان على جمل ناج... ورواه الامام أحمد بسند لا بأس به عن صفية رضي الله تعالى عنها.

ابويعلى با سندى كه هيچ اشكالى ندارد و همچنين ابوالشيخ با سند خوب و قوى از عائشه نقل كرده است كه توشه من سبك و بر شتر تندروى بود... اين روايت را امام احمد با سندى كه هيچ ايرادى ندارد از صفيه نقل كرده است.

الصالحي الشامي، محمد بن يوسف (متوفاي942هـ)، سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد، ج9، ص71، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1414هـ.

و در جاى ديگر مى‌گويد:

الرابع والثلاثون: في غيرتها. روى أبو يعلى وأبو الشيخ وابن حبان بسند جيد عن عائشة رضي الله تعالى عنها قالت: كان متاعي فيه خف، وكان على جمل ناج....

ابويعلى و ابوالشيخ با سند خوب از عائشه نقل كرده است كه گفت: توشه من سبك و بر شتر تندروى بود....

الصالحي الشامي، محمد بن يوسف (متوفاي942هـ)، سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد، ج11، ص182، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1414هـ.

تحليل روايت:

آنچه اين روايت صحيح السند ثابت مى‌كند، اين است كه: عائشه همسر رسول خدا صلى الله عليه وآله در نبوت آن حضرت تشكيك و ترديد كرده و با تندى به آن حضرت گفته است «ألست تزعم أنك رسول الله؟؛ آيا تو همان كسى نيستى كه خيال مى‌كنى پيامبر خدائي؟».

اين مطلب آن قدر ناخوشايند بوده است كه پدرش ابوبكر را نيز عصبانى كرده است؛ تا جائى كه به عائشه حمله كرده و با سيلى به صورت او مى‌زند.

حال سؤال ما از علماى اهل سنت اين است كه حكم تشكيك در نبوت رسول خدا صلى الله عليه وآله چيست؟ به ويژه براى كسى كه همسر آن حضرت و سال‌ها در كنار ايشان بوده است.

همچنين طبق اين روايت، عائشه در عدالت رسول خدا ترديد كرده و پيامبر خدا را به بى‌عدالتى متهم مى‌كند!!!.

اگر رسول خدا عادل نباشد؛ چه كسى مى‌تواند عدالت را اجرا كند؟

اگر كس ديگرى پيامبر خدا را متهم به بى‌عدالتى مى‌كرد، علما و منصفان اهل سنت در باره او چه قضاوتى مى‌كردند؟

و نيز در اين روايت آمده است كه عائشه، از نام بردن صفيه خوددارى و از او با عنوان «يهودية» تعبير مى‌كند؟

آيا عائشه اين آيه قرآن كريم را نشنيده بود كه:

وَلا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإيمانِ وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون‏. الحجرات/11.

و با القاب زشت و ناپسند يكديگر را ياد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسى پس از ايمان نام كفرآميز بگذاريد و آنها كه توبه نكنند، ظالم و ستمگرند!

مگر نه اين كه اسلام تمام سابقه يك شخص را پاك مى‌كند؟

اگر كسى ديگرى به يكى از همسران رسول خدا چنين توهينى مى‌كرد، شما در باره او چه قضاوتى مى‌كرديد؟

1. صحبت تند عائشه با رسول خدا (ص)‌:

أبوطالب مكى از دانشمندان قرن سوم اهل سنت در كتاب قوت القلوب مى‌نويسد:

وقالت له مرة في كلام غضبت عنده: أنت الذي تزعم أنك نبي؟ فتبسم رسول اللّه صلى الله عليه وسلم حلماً وكرماً، وكان رسول اللّه صلى الله عليه وسلم يقول لعائشة رضي اللّه عنها: إني لأعرف غضبك من رضاك قالت: وكيف تعرف ذلك؟ قال: إنْ رضيت قلت: لا وإله محمد وإذا غضبت قلت: لا وإله إبراهيم قالت: صدقت إنما أهجر اسمك.

يكبار عائشه كه خشمگين شده بود خطاب به رسول خدا گفت: تو كسى هستى كه خيال مى‌كنى پيامبر خدا هستي؟ رسول خدا به خاطر بردبارى و كرمى كه داشت در جواب او تبسمّ كرد. رسول خدا به عائشه مى‌گفت: من ناراحتى تو را از رضايتت تشخيص مى‌دهم، عائشه گفت: چگونه؟ رسول خدا فرمود: وقتى راضى هستى مى‌گويي: نه قسم به خداى محمد؛ اما وقتى خشمگين هستى مى‌گويي: نه قسم به خداى ابراهيم، عائشه گفت: راست گفتي، اين است و جز اين نيست كه من از بردن نام تو دورى مى‌كنم.

الحارثي، محمد بن علي بن عطية المشهور بأبي طالب المكي (متوفاي286هـ )، قوت القلوب في معاملة المحبوب ووصف طريق المريد إلى مقام التوحيد، ج2، ص418، تحقيق: د.عاصم إبراهيم الكيالي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت/لبنان، الطبعة: الثانية، 1426هـ -2005 م.

غزى شافعى، يكى ديگر از بزرگان اهل سنت نيز اين مطلب را اين گونه نقل كرده است:

وقالت له مرةً وقد غضبت: أَنت الذي تزعم أَنك نبي الله؟ فتبسم رسول الله صلّى الله عليه وسلّم واحتمل ذلك حلماً وكرماً، وكان يقول لها إِنّيِ لأعرِفُ إِذَا كُنتِ عَنّيِ رَاضيَةً وَإِذَا كُنت عَلَيَّ غَضبى قالت: وكيف تعرف ذلك؟ قال: إِذا رَضيِت قُلتِ لاَ وَإِلهِ مُحَمَّدٍ وَإِذَا غَضِبتِ قُلتِ لاَ وَإِلهِ إِبرَاهِيَم.

يكبار عائشه در حال خشم به رسول خدا (ص) گفت: آيا تو هستى كه گمان مى‌كنى پيامبر خدا هستي؟! پيامبر لبخندى زده و اين سخن او را با بردبارى و كرم تحمل كردند.

گاهى نيز حضرت به او مى‌فرمودند: من وقتى كه تو از من خشنود باشى را از وقتى كه بر من خشمگينى تشخيص مى‌دهم ! پرسيد چگونه اين را مى‌داني؟

فرمودند: وقتى كه از من خشنود باشى مى‌گويي: قسم به پرودگار محمد ! و وقتى خشم‌ مى‌گيرى مى‌گويي: قسم به پروردگار ابراهيم !

الغزي الشافعي، أبو البركات بدر الدين محمد بن محمد (متوفاي984هـ)، المراح في المزاح، ج1، ص108، تحقيق: بسام عبد الوهاب الجابي، ناشر: دار ابن حزم - بيروت، الطبعة: الأولى، 1418هـ 1977م.

تحليل روايت:

علاوه بر اثبات تشكيك عائشه در نبوت رسول خدا، همچنين اين روايت ثابت مى‌كند كه عائشه همسر رسول خدا صلى الله عليه وآله در مواردى از دست رسول خدا خشمگين مى‌شده و بر آن حضرت غضب مى‌كرده است؛ تا جائى كه حتى از بردن نام شريف و مبارك آن حضرت نيز خوددارى مى‌نموده است!!!

همان پيامبرى كه تمام گفتار و كردار او مطابق وحى بوده و خداوند او را داراى «خلق عظيم» معرفى مى‌كند.

آيا براى همسر رسول خدا و كسى كه سالها در كنار آن حضرت بوده، شايسته است كه با پيامبر خدا اين چنين رفتار كند؟

اگر كسى از علماى اهل سنت سؤال كند كه حكم غضب و خشم بر پيامبر خدا چيست؟ چه جوابى خواهند داد؟

2. اعتراض به اين که: چرا علي و فاطمه را بيش از من و پدرم دوست داري؟

رواياتى در منابع اهل سنت با سند صحيح وجود دارد كه عائشه همسر رسول خدا در مواردى با آواز بلند با آن حضرت صحبت ‌كرده است و علت آن نيز اين بوده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله اميرمؤمنان عليه السلام را از عائشه و پدرش بيشتر دوست داشته است.

احمد بن حنبل در مسند خود مى‌نويسد:

حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ حَدَّثَنَا يُونُسُ حَدَّثَنَا الْعِيزَارُ بْنُ حُرَيْثٍ قَالَ قَالَ النُّعْمَانُ بْنُ بَشِيرٍ قَالَ اسْتَأْذَنَ أَبُو بَكْرٍ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَسَمِعَ صَوْتَ عَائِشَةَ عَالِيًا وَهِيَ تَقُولُ وَاللَّهِ لَقَدْ عَرَفْتُ أَنَّ عَلِيًّا أَحَبُّ إِلَيْكَ مِنْ أَبِي وَمِنِّي مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلَاثًا فَاسْتَأْذَنَ أَبُو بَكْرٍ فَدَخَلَ فَأَهْوَى إِلَيْهَا فَقَالَ يَا بِنْتَ فُلَانَةَ أَلَا أَسْمَعُكِ تَرْفَعِينَ صَوْتَكِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ.

نعمان بن بشير نقل كرده است كه در يكى از روزها، «ابو بكر» براى تشرّف به حضور رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله اجازه مى‏خواست كه همزمان صداى «عايشه» را شنيد كه فرياد مى‏زند! به خدا سوگند! اينك متوجه شدم كه على (عليه السّلام) از پدر من و از خود من در نزد تو محبوبتر است- و اين جمله را دو بار يا سه بار تكرار كرد-.

ابو بكر، پس از اذن ورود داخل منزل شد و به «عايشه» حمله برده و گفت: اى دختر فلانه! مبادا بشنوم كه صدايت را با فرياد بلند كرده و بر سر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله داد مى‏زنى!

الشيباني، أحمد بن حنبل ابوعبدالله (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج4، ص275، ح18444، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.

اعتراض تند ابوبکر به عائشه

نسائى نقل كرده است كه ابوبكر به عائشه حمله كرد و قصد داشت كه با سيلى به صورت او بزند:

أخبرني عبدة بن عبد الرحيم المروزي قال أخبرنا عمرو بن محمد قال أخبرنا يونس بن أبي إسحاق عن العيزار بن حريث عن النعمان بن بشير قال أستأذن أبو بكر على النبي صلى الله عليه وسلم فسمع صوت عائشة عاليا وهي تقول والله لقد علمت أن عليا أحب إليك من أبي فأهوى إليها أبو بكر ليلطمها وقال يا ابنة فلانة أراك ترفعين صوتك على رسول الله صلى الله عليه وسلم فأمسكه رسول الله صلى الله عليه وسلم وخرج أبو بكر مغضبا

نعمان بن بشير نقل كرده است كه در يكى از روزها، «ابو بكر» براى تشرّف به حضور رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله اجازه مى‏خواست كه همزمان صداى «عايشه» را شنيد كه فرياد مى‏زند! به خدا سوگند! اينك متوجه شدم كه على عليه السّلام از پدر من و از خود من در نزد تو محبوبتر است.

ابو بكر، به دخترش عايشه حمله برد تا سيلى به رخسارش بزند و به او گفت: اى دختر فلانه! مى‏بينم كه تو برسر رسول خدا فرياد مى‏زنى! رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در اين حالت جلوى ابو بكر را گرفت. ابو بكر، خشمگين شد و از منزل بيرون رفت.

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاي303 هـ)، خصائص اميرمؤمنان علي بن أبي طالب، ج1، ص126، تحقيق: أحمد ميرين البلوشي، ناشر: مكتبة المعلا - الكويت الطبعة: الأولى، 1406 هـ.

صحت سند روايت:

ابن حجر عسقلانى در باره اين روايت مى‌گويد:

واخرج أحمد وأبو داود والنسائي بسند صحيح عن النعمان بن بشير قال استأذن أبو بكر على النبي صلى الله عليه وسلم فسمع صوت عائشة عاليا وهي تقول والله لقد علمت ان عليا احب إليك من أبي الحديث.

احمد، ابوداود و نسائى با سند صحيح از نعمان بن بشير نقل كرده است كه ابوبكر اجازه ورود مى‌خواست تا...

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج7، ص27، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

هيثمى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:

رواه البزار ورجاله رجال الصحيح.

الهيثمي، ابوالحسن علي بن أبي بكر (متوفاي 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج9، ص127، ناشر: دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.

ديگر دانشمندان و محدثان اهل سنت نيز همين روايت را نقل كرده‌اند كه ما فقط به ذكر آدرس آن‌ها اكتفا مى كنيم:

الطحاوي الحنفي، ابوجعفر أحمد بن محمد بن سلامة (متوفاي321هـ)، شرح مشكل الآثار، ج13، ص334، تحقيق شعيب الأرنؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1408هـ - 1987م؛

أبو الحسين عبد الباقي بن قانع (متوفاي351هـ)، معجم الصحابة، ج3، ص144، تحقيق: صلاح بن سالم المصراتي، ناشر: مكتبة الغرباء الأثرية - المدينة المنورة، الطبعة: الأولى، 1418هـ؛

 

أبو المحاسن الحنفي، يوسف بن موسى (متوفاي803هـ)، المعتصر من المختصر من مشكل الآثار، ج2، ص355، ناشر: عالم الكتب / مكتبة المتنبي / مكتبة سعد الدين - بيروت / القاهرة / دمشق؛

المناوي، محمد عبد الرؤوف بن علي بن زين العابدين (متوفاي 1031هـ)، فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج1، ص168، ناشر: المكتبة التجارية الكبري - مصر، الطبعة: الأولى، 1356هـ.

تحريف روايت توسط علماي اهل سنت:

احمد بن حنبل در جاى ديگر و ابوداود سجستانى در سنن خود و ديگر علماى اهل سنت داستان فريادهاى عائشه بر سر رسول خدا صلى الله عليه وآله را آورده‌اند؛ اما متأسفانه جمله «لقد علمت ان عليا احب إليك من أبي» كه دليل ناراحتى عائشه را بيان مى‌كند، حذف كرده‌اند.

الشيباني، أحمد بن حنبل ابوعبدالله (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج4، ص271، ح18418، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛

السجستاني الأزدي، سليمان بن الأشعث ابوداوود (متوفاي 275هـ)، سنن أبي داوود، ج4، ص300، ح4999، تحقيق: محمد محيي الدين عبد الحميد، ناشر: دار الفكر؛

الجزري، المبارك بن محمد ابن الأثير (متوفاي544هـ)، معجم جامع الأصول في أحاديث الرسول، ج6، ص497، طبق برنامه الجامع الكبير؛

الاشبيلي الازدي، أبو محمد عبد الحق بن عبد الرحمن بن عبد الله (معروف بابن الخراط) (متوفاي581هـ)، الأحكام الشرعية الكبرى، ج3، ص166، تحقيق: أبو عبد الله حسين بن عكاشة، ناشر: مكتبة الرشد - السعودية / الرياض، الطبعة: الأولى، 1422هـ - 2001م؛

ابن كثير الدمشقي، إسماعيل بن عمر ابوالفداء القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج6، ص46، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت؛

الغزي الشافعي، أبو البركات بدر الدين محمد بن محمد (متوفاي984هـ)، المراح في المزاح، ج1، ص47، تحقيق: بسام عبد الوهاب الجابي، ناشر: دار ابن حزم - بيروت، الطبعة: الأولى، 1418هـ 1977م؛

التبريزي، محمد بن عبد الله الخطيب (متوفاي9999هـ)، مشكاة المصابيح، ج3، ص1370، تحقيق: محمد ناصر الدين الألباني، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1985م.

سؤالي كه اهل سنت بايد به آن جواب دهند:

طبق روايات صحيح السندى كه گذشت، عائشه همسر رسول خدا با آن حضرت با آواز بلند و پرخاشگرانه صحبت كرده است؛ از طرف ديگر خداوند در قرآن كريم مى‌فرمايد:

يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَرْفَعُواْ أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبىِ‏ِّ وَ لَا تجَْهَرُواْ لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَن تحَْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَ أَنتُمْ لَا تَشْعُرُون‏. الحجرات/2.

 

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، صداى خود را از صداى پيامبر بلندتر مكنيد و هم چنان كه با يكديگر بلند سخن مى‏گوييد با او به آواز بلند سخن مگوييد، كه اعمالتان ناچيز شود و آگاه نشويد.

حال سؤال ما از دانشمندان و بزرگان اهل سنت اين است كه آيا اين بلند صحبت كردن عائشه، مصداق اين آيه شريفه نيست؟ آيا بلند صحبت كردن فقط براى ديگر اصحاب جايز نبوده يا همسران آن حضرت را نيز شامل مى‌شده است؟

ما انتظار داريم كه علما و دانشمندان و متفكران اهل سنت تحليل خود را از اين روايات مطرح و پاسخ سؤالات مطرح شده را با منطق و برهان و به صورت مسالمت‌آميز ارائه دهند.

نظر اهل بيت عليهم السّلام راجع به روزه گرفتن در روز عاشورا چيست؟

توضيح سؤال:

يكي از موضوعاتي كه در رابطه با عاشوراي حسيني از ناحيه وهابيت مطرح بوده است قضيه روزه گرفتن روز عاشورا به پيروي از سيره بني اميه به شكرانه شهادت حضرت سيد الشهداء و ياران آن حضرت و اظهار سرور و خوشحالي در آن روز بوده است.

همان‌گونه كه امام صادق عليه السّلام در روايتي مي‏فرمايد:

إن آل أمية عليهم لعنة الله ومن أعانهم على قتل الحسين من أهل الشام، نذروا نذرا إن قتل الحسين عليه السلام وسلم من خرج إلى الحسين عليه السلام وصارت الخلافة في آل أبي سفيان، أن يتخذوا ذلك اليوم عيدا لهم، وأن يصوموا فيه شكرا.

بني اميه لعنه اللَّه عليهم و آن افرادي از اهل شام كه آنان را در كشتن حسين اعانت نمودند نذر كردند اگر حسين كشته شود... و مقام خلافت نصيب آل ابو سفيان شود روز عاشورا را براي خود عيد قرار دهند و آن روز را براى شكرگزارى روزه بگيرند.؛ امالي شيخ طوسي، ص 667، رقم‏1397 / 4.

ما در آغاز نظريه بزرگان وهابيت و برخي از علماي اهل سنت را ذكر نموده وآن‌گاه به نقد آن خواهيم پرداخت.

ترغيب به روزه عاشوراء به خاطر تقارن اين روز با روز هجرت پيامبر به مكه

شيخ عبدالعزيز بن عبدالله آل شيخ، مفتي كلّ و رئيس هيئت علماي بزرگ عربستان و رئيس مركز تحقيقات علمي و فتاواي عربستان با صدور بيانيه‌اي و با توجيهي كه در متن آمده مسلمانان را به روزه گرفتن در روز عاشوراء ترغيب مي‌نمايد:

الرياض وكالة الأنباء السعودية: وجّه سماحة الشيخ عبد العزيز بن عبد الله آل الشيخ مفتي عام المملكة رئيس هيئة كبار العلماء وإدارة البحوث العلمية والإفتاء، الكلمة التالية في الترغيب في صوم يوم عاشوراء: الحمد لله والصلاة والسلام على رسول الله، وعلى آله وأصحابه ومن اهتدى بهداه..؛ اما بعد: فقد ثبت عن النبي أنه كان يصوم يوم عاشوراء، ويرغب الناس في صيامه، لأنه يوم نجى الله فيه موسى وقومه، وأهلك فيه فرعون وقومه، فيستحب لكل مسلم ومسلمة صيام هذا اليوم شكرا لله عز وجل! وهو اليوم العاشر من المحرم.ويستحب أن يصوم قبله يوما أو بعده يوما... ونظرا إلى أن يوم الاثنين هو اليوم الأول من محرم هذا العام 1422 هـ لأن الأصل هو كمال ذي الحجة، فإن الأفضل للمؤمن في هذا العام أن يصوم يومي الثلاثاء والأربعاء التاسع والعاشر من محرم، أو يومي الأربعاء والخميس العاشر والحادي عشر من محرم. وأسال الله أن يوفقنا وجميع المسلمين لما يرضيه وأن يجعلنا جميعا من المسارعين إلى كل خير. إنه جواد كريم. وصلى الله على نبينا محمد وآله وصحبه...

مفتي عام المملكة العربية السعودية ورئيس هيئة كبار العلماء وإدارة البحوث العلمية والإفتاء عبد العزيز بن عبد الله بن محمد آل الشيخ‏

خبرگزاري عربستان سعودي در بيانيه‏اي از سوي عبد العزيز بن عبد الله بن محمد آل الشيخ اعلام كرد:

...؛ اما بعد؛ از پيامبر روايت شده كه آن حضرت، روز عاشوراء را روزه گرفته و مردم را نيز به روز گرفتن در اين روز تشويق و ترغيب مي‏نمودند؛ چرا كه عاشوراء روزي است كه خداوند، موسي و قومش را نجات بخشيد و فرعون و قومش را هلاك ساخت. از اين رو بر هر زن و مرد مسلماني مستحب است كه روز دهم از ماه محرم را به پاس شكر گزاري از خداوند روزه بدارد و بهتر است كه روز قبل و بعد آن را نيز روزه بدارد... و با توجه به اين كه امسال كه سال 1422 هـ ق است و ماه ذيحجه كامل مي‏باشد روز دوشنبه، اوّل محرم مي‌باشد، پس بهتر آن است كه امسال دو روز دهم و يازدهم محرم را روزه بدارند...

الانتصار، عاملي، ج 9، ص 302.

گفتار ابو خالد در سايت حوزه علميه اهل سنت زاهدان

در مقاله‏اى كه در سايت رسمي حوزه علميه اهل سنت زاهدان (سنى آنلاين)، به قلم يكي از علماي اهل سنت به نام ابو خالد اين‌چنين ذكر شده است:

با توجه به جايگاه روز عاشورا، در مورد روزه آن، در سنت پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وسلم تأكيد بسيار شده است و آن حضرت صلي اللّه عليه وسلم امت را تشويق به روزه گرفتن در اين روز نموده‏اند. روايتي از حضرت عبد الله بن عباس رضي‏اللّه عنه در بخاري نقل شده كه مي‏فرمايد: رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم به مدينه تشريف آوردند، يهوديان را ديدند كه در روز عاشورا روزه مي‏گيرند، آن حضرت صلي اللّه عليه وسلم فرمودند: [فلسفه] اين كار چيست؟ [يهوديان] گفتند: اين روز مباركي است، در اين روز خداوند متعال بني‏اسرائيل را از دشمنشان نجات داد و حضرت موسي عليه‏السلام اين روز را روزه مي‏گرفت. آن حضرت صلي اللّه عليه وسلم فرمودند: من از شما به موسي سزاوارتر - نزديك‏تر- هستم. لذا آن حضرت صلي اللّه عليه وسلم آن روز را روزه گرفتند و دستور به روزه آن روز دادند.

روايت ديگري نيز از ابن عباس رضي‏الله عنه نقل شده است كه پيامبر اكرم صلي اللّه عليه وسلم فرمودند: صوموا يوم عاشورا و خالفوا فيه اليهود، صوموا قبله يوماً و بعده يوماً. روز عاشورا روزه بگيريد و با يهوديان مخالفت كنيد - به اين صورت كه - يك روز قبل و يك روز بعد از آن را نيز روزه بگيريد. صحيح مسلم، ش، 1162

پاسخ:

در باره حكم روزه گرفتن در روز عاشورا اختلاف نظر وجود دارد. بعضي قائلند: روزه روز عاشورا تا قبل از وجوب روزه ماه مبارك رمضان واجب بوده؛ اما بعد از وجوب ماه رمضان روزه عاشوراء نسخ گرديده است؛ و نسبت به بعد از نسخ روزه عاشوراء بعضي قائلند: بعد از نسخ روزه عاشوراء، استحباب آن باقي است و بعضي قائل به كراهت آن هستند. و بعضي ديگر قائلند: روزه آن به اختيار واگذار شده تا هر كس بخواهد روزه بدارد.

اين موضوع را در سه بخش بررسي مي‌كنيم:

بخش اول: روايات اهل بيت عليهم السّلام در نهي از روزه عاشوراء.

بخش دوم: اقوال علماي شيعه در اين مسئله.

بخش سوم: روزه روز عاشوراء نزد اهل سنت و علماي آن.

بخش اول:

روايات اهل بيت عليهم السلام در نهي از روزه عاشوراء

روزه ماه رمضان ناسخ روزه عاشوراء:

در كتب و منابع شيعه روايات متعددي وجود دارد كه نشان دهنده اين مطلب است كه با واجب شدن روزه ماه رمضان ديگر روزه اين روز از وجوب خارج گرديده و ترك روزه آن سزاوارتر است.

جهت تبيين بيشتر اين مطلب و جايگاه روزه عاشوراء از منظر امامان معصوم شيعه به چند روايت از ائمه معصومين عليهم السّلام اشاره مي‌كنيم و طالبان تفصيل را به كتب روايي ارجاع مي‌دهيم:

 محمد بن مسلم و زراره بن أعين از أبا جعفر؛ امام باقر عليه السلام درباره صوم روز عاشوراء سئوال مي‏كنند حضرت در پاسخ مي‏فرمايد:

كان صومه قبل شهر رمضان، فلما نزل شهر رمضان ترك.

قبل از وجوب روزه ماه رمضان روزه آن واجب بود؛ اما با نازل شدن وجوب اين ماه، روزه عاشوراء ترك گرديد.

من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 51، ح 224.

 در روايتي ديگر راوي مي‏گويد: از امام باقر عليه السلام در باره صوم روز عاشوراء سئوال نمودم؛ حضرت فرمودند:

صوم متروك بنزول شهر رمضان، والمتروك بدعة.

روزه‏اي است كه با وجوب روزه ماه رمضان ترك گرديد و روزه گرفتن در روزه متروك بدعت محسوب مي‏گردد.

كافي، ج 4، ص 146، باب صوم عاشوراء و عرفه، حديث 4.

روزه عاشوراء سنت بني اميه به خاطر شهادت امام حسين %:

در روايتي ديگر شخصي از امام صادق عليه السلام راجع به روزه گرفتن در روز عاشوراء سئوال مي‏كند حضرت مي‏فرمايد:

ذاك يوم قتل فيه الحسين عليه السلام، فإن كنت شامتا فصم. ثم قال: إن آل أمية عليهم لعنة الله ومن أعانهم على قتل الحسين من أهل الشام، نذروا نذرا إن قتل الحسين عليه السلام وسلم من خرج إلى الحسين عليه السلام وصارت الخلافة في آل أبي سفيان، أن يتخذوا ذلك اليوم عيدا لهم، وأن يصوموا فيه شكرا، ويفرحون أولادهم، فصارت في آل أبي سفيان سنّة إلى اليوم في الناس، واقتدى بهم الناس جميعا، فلذلك يصومونه ويدخلون على عيالاتهم وأهاليهم الفرح ذلك اليوم. ثم قال: إن الصوم لا يكون للمصيبة، ولا يكون إلا شكرا للسلامة، وإن الحسين عليه السلام أصيب، فإن كنت ممن أصبت به فلا تصم، وإن كنت شامتا ممن سرك سلامة بني أمية فصم شكرا لله تعالى.

روز عاشورا روز شهادت امام حسين است. اگر مي‏خواهي به حسين شماتت كني (از بلايي كه به آنها وارد شده اظهار خشنودي كني) در روز عاشورا روزه بگير. بني اميه لعنه اللَّه عليهم و آن افرادي از اهل شام كه آنان را در كشتن حسين اعانت نمودند نذر كردند: اگر حسين كشته شود و اشخاصي كه از آنان بر حسين عليه السلام خروج كرده‏اند سالم بمانند و مقام خلافت نصيب آل ابو سفيان شود روز عاشورا را براي خود عيد قرار دهند و آن روز را براى شكرگزارى روزه بگيرند. لذا اين موضوع تا امروز بين مردم سنت و معمول شد و مردم عموما به آنان اقتدا كردند. آري به اين علت است كه روز عاشورا را روزه مي‏گيرند و در اين روز اهل و عيال خود را مسرور مي‏كنند. سپس حضرت فرمود: آري! روزه اين روز براي مصيبت نيست. چون فقط براي سپاس از جهت سلامتي بني اميه است. حسين عليه السلام در اين روز مصيبت ديده ‏است، اگر تو هم مصيبت زده هستي اين روز را روزه نگير و اگر از كساني هستي كه قصد شماتت اهل بيت را داشته و سلامت بني اميّه تو را خشنود كرده اين روز را روزه بدار.

امالي شيخ طوسي، ص 667، رقم‏1397 / 4.

آتش جهنم؛ بهره روزه داري عاشوراء:

در روايتي ديگر زيد نرسي از زراره اين‌گونه نقل مي‌كند:

عن زيد النرسي قال: سمعت عبيد بن زرارة يسأل أبا عبد الله عليه السلام عن صوم يوم عاشورا فقال: من صامه كان حظه من صيام ذلك اليوم حظ ابن مرجانة وآل زياد. قال: قلت: وما كان حظهم من ذلك اليوم؟ قال: النار أعاذنا الله من النار ومن عمل يقرب من النار.

زيد نرسي مي‌گويد: از عبيد بن زراره شنيدم كه از أبا عبد الله عليه السلام راجع به روزه عاشورا سؤال نمود. حضرت فرمود: كسي كه اين روز را روزه بدارد حظ و نصيبش از اين روز همان خواهد بود كه ابن مرجانه و آل زياد از اين روز بردند. مي‌گويد: گفتم حظ و نصيب آنان در اين روز چه بود؟ فرمود: آتش جهنم! و به خدا پناه مي‌بريم از عملي كه نتيجه آن آتش باشد!

الكافي، ج 4، ص147، شماره 6 ـ تهذيب، ج4، ص301، شماره912 ـ الإستبصار، ج2، ص135، شماره 443.

پاداش روزه داري عاشورا غضب خداوند:

محمد بن يعقوب عن الحسين بن علي الهاشمي عن محمد بن الحسين عن محمد بن سنان (عن أبان عن عبد الملك) قال: سألت أبا عبد الله عليه السلام عن صوم تاسوعاء وعاشوراء من شهر المحرم؟ فقال:... ما هو يوم صوم. وما هو إلا يوم حزن ومصيبة دخلت على أهل السماء وأهل الأرض وجميع المؤمنين. ويوم فرح وسرور لابن مرجانة وآل زياد وأهل الشام. غضب الله عليهم وعلى ذرياتهم...

از أبا عبد الله؛ امام صادق عليه السلام در باره روزه گرفتن تاسوعاء و عاشوراي از ماه محرم سؤال نمودم؟ حضرت فرمود:... اين روز‌ها براي روزه گرفتن نيست، چون اين روز‌ها روز حزن و مصيبت أهل آسمان‌ها و أهل زمين و همه مؤمنين است و روز فرح و سرور ابن مرجانه و آل زياد و أهل شام است، كه غضب خدا بر آنان و ذريه آنان باد...

وسائل الشيعه (آل البيت)، شيخ حر عاملي، ج 10، ص 460.ح 13847.

و بسياري از روايات ديگر كه در اين مجال به همين مقدار بسنده مي‌كنيم.

بخش دوم:

اقوال علماي شيعه

در باره روزه عاشوراء ميان علماي شيعه اقوال متعددي است:

بعضي از علماي شيعه در صوم روز عاشوراء حكم به حرمت داده‌اند مانند:

مرحوم خوانساري در جامع المدارك:

وجزم بعض متأخري المتأخرين بالحرمة ترجيحا للنصوص الناهية وحملا لما دل على الاستحباب على التقية. والظاهر أن هذا أقرب

بعضي از متأخرين از متأخرين علماي شيعه، روايات نهي در روزه عاشوراء را ترجيح داده و احاديث استحباب روزه اين روز را حمل بر تقيه نموده‌ و در نتيجه جزم به حرمت نموده‌اند، و ظاهر اين است كه اين نظر اقرب است.

جامع المدارك، مرحوم خوانساري، ج 2، ص 226.

و يا مرحوم محدث بحراني در حدائق:

وبالجملة فإن دلالة هذه الأخبار على التحريم مطلقا أظهر ظاهر.

بالجمله اين كه دلالت اين أخبار (صوم يوم عاشوراء) بر تحريم به طور مطلق، أظهر از ظاهر است.

الحدائق الناضره، محقق بحراني، ج 13، ص 376.

و يا مرحوم نراقي در مستند الشيعه:

فالحق: حرمة صومه من هذه الجهة. فإنه بدعة عند آل محمد متروكة

نظر صحيح: حرمت روزه اين روز است، چون روزه اين روز نزد آل محمد بدعتي متروك محسوب مي‌شود.

مستند الشيعه، محقق نراقي، ج 10، ص 493.

اگرچه اكثريت موجود از متأخرين مانند: سيد يزدي صاحب عروه و مرحوم بروجردي و حكيم و امام خميني و غالب شارحان عروه الوثقى، و يا موجودين در زمان حاضر جانب كراهت را اختيار نموده‌اند.( العروه الوثقى، سيد يزدي، ج 3، ص 657) و گروه اندكي نيز روزه گرفتن به نيّت حزن و اندوه و نه به نيت تبرك جستن به شكلي كه بني اميّه كردند را تا عصر روز عاشوراء و سپس افطار كردن قبل از غروب را (ترجيحاً با تربت سيدالشهداء عليه السّلام) مستحب دانسته و اين را، راه جمع بين اخبار ناهيه و اخبار وارده در استحباب صوم عاشوراء دانسته‌اند، مانند آن‌چه كه شيخ در استبصار (استبصار، شيخ طوسي، ج2، ص 136) با استفاده از روايت زير انجام داده است:

عبد الله بن سنان عن الصادق عليه السلام قال: دخلت عليه يوم عاشورا فألفيته كاسف اللون ظاهر الحزن و دموعه تنحدر كاللؤلؤ المتساقط، فقلت: يا ابن رسول الله مم بكاؤك لا أبكى الله عينيك فقال لي: أو في غفلة أنت؛ اما علمت أن الحسين عليه السلام أصيب في مثل هذا اليوم فقلت: يا سيدي فما قولك في صومه قال لي: صمه من غير تبييت وأفطره من غير تشميت ولا تجعل صوم يوم كملا وليكن إفطارك بعد صلاة العصر بساعة على شربة من ماء فإنه في ذلك الوقت من ذلك اليوم تجلت الهيجاء عن آل رسول الله صلى الله عليه وآله وانكشفت الملحمة عنهم

عبد الله بن سنان از امام صادق عليه السلام روايت مي‌كند: روز عاشورا به محضر آن حضرت مشرف شدم و آن حضرت را با رنگي تيره و گرفته و حزني كه در چهره ظاهر بود و اشكي كه هم‌چون دانه‌هاي لؤلؤ از چشمان مبارك جاري بود مشاهده نمودم، عرض كردم: يا ابن رسول الله! خداوند چشمانتان را نگرياند گريه شما به خاطر چيست؟ حضرت فرمودند: آيا غافلي و نمي‌داني كه حسين عليه السلام در مثل امروزي به مصائب مبتلا شده است؟ عرض كردم: اي سيد و آقاي من! نظرتان در باره روزه گرفتن در اين روز چيست؟ حضرت فرمودند: اين روز را روزه بدار؛ اما بدون اين كه آن را به پايان برساني أفطار كن و بدون آن‌كه از آن انتظار رحمت داشته باشي و آن را صوم كامل قرار نده و بعد از ساعتي از نماز عصر گذشته با جرعه‌اي از آب آن را افطار كن...

مصباح المتهجد، شيخ طوسي، ص 547.

لذا، فقهاي شيعه با الهام از روايات اهل بيت عليهم السّلام چون اين روز را روز حزن و اندوه و اقامه عزا در مصيبت حضرت ابا عبد الله الحسين عليه السلام مي‏دانند از هرگونه عملي كه منافات با اقامه عزا در اين روز داشته باشد به شدت نهي فرموده‌اند و مؤمنين را توصيه فرموده‌اند تا در اين روز دست از كار‌هاي روز مرّه كشيده و اين روز را روز مصيبت و حزن و بكاء خود قرار دهند. از باب نمونه امام رضا عليه السلام در روايتي‌ مي‌فرمايند:

من كان يوم عاشوراء يوم مصيبته وحزنه وبكائه يجعل الله عز وجل يوم القيامة يوم فرحه وسروره وقرت بنا في الجنان عينه.

كسي كه روز عاشوراء روز مصيبت و حزن و اندوه و گريه او باشد خداوند روز قيامت را روز شادي و سرور او قرار داده و چشمانش را در بهشت به ما روشن خواهد فرمود.

علل الشرائع، شيخ صدوق، ج 1، ص 227.

در روايت فوق از آن‌جا كه امام عليه السّلام روز عاشوراء را روز مصيبت و حزن و اندوه و گريه مي‌داند، لذا هر‌گونه عملي كه در آن ذره‌اي شائبه شادي و يا فرح و سرور و يا اشتغال به امور دنيايي كه غفلت از مصائب امام حسين عليه السّلام را به دنبال داشته باشد را خلاف خواست خدا و اهل بيت ‌دانسته‌اند.

بخش سوم:

روزه روز عاشوراء نزد اهل سنت و علماي آن

تناقضات شديد در روايات روزه عاشوراء در منابع اهل سنت

با مراجعه به صحاح اهل سنت به مجموعه‌اي از روايات متناقض پيرامون صوم روز عاشوراء مواجه مي‌شويم كه در بسياري از موارد جمع بين آن‌ها غير ممكن مي‌باشد.

روزه داري پيامبر و قريش قبل از اسلام درعاشوراء

از جمله رواياتي كه در صحيح بخاري آمده و باعث فتواي برخي از علماي اهل سنت به استحباب صوم روز عاشوراء شده روايت زير است:

عَنْ عَائِشَةَ رضى الله عنها قَالَتْ: كَانَ يَوْمُ عَاشُورَاءَ تَصُومُهُ قُرَيْشٌ فِي الْجَاهِلِيَّةِ، وَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يَصُومُهُ، فَلَمَّا قَدِمَ الْمَدِينَةَ صَامَهُ، وَأَمَرَ بِصِيَامِهِ، فَلَمَّا فُرِضَ رَمَضَانُ تَرَكَ يَوْمَ عَاشُورَاءَ، فَمَنْ شَاءَ صَامَهُ، وَمَنْ شَاءَ تَرَكَهُ.

عايشه مي‌گويد: روز عاشوراء را قريش در جاهليت روزه مي‌گرفت، و رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم نيز اين روز را روزه مي‌داشت، و زماني كه حضرت به مدينه آمد هم‌چنان اين روز را روزه مي‌داشت و ديگران را نيز امر به روزه مي‌نمود، تا اين‌كه روزه ماه رمضان واجب گرديد؛ كه از آن به بعد حضرت روزه روز عاشوراء را ترك نمود و دستور داد هر كس مي‌خواهد اين روز را روزه بدارد و هر كس نمي‌خواهد روزه نگيرد.

صحيح البخاري، ج 2، ص 250، ح 2002، كتاب الصوم، ب 69. باب صِيَامِ يَوْمِ عَاشُورَاءَ.

اولا: اين روايت به خاطر وجود «هشام بن عروه» در سلسله سند آن اشكال و مناقشة سندي دارد؛ زيرا ابن قطّان در باره او گفته: «أنّه اختلط و تغيّر»، (او تغيير كرد و مطالب نادرست و صحيح را مخلوط نمود) و ذهبي در باره او مي‌گويد: «أنّه نسي بعض محفوظه أو وهم»، (او بعضي محفوظاتش را فراموش مي‌كرد و يا در آن‌ها شك مي‌كرد) و يا از ابن خرّاش در باره او آمده است كه: «كان مالك لا يرضاه نقم عليه حديثه لأهل العراق»، (مالك از وي رضايت نداشت و از احاديث او كه براي اهل عراق نقل مي كرد انتقاد مي‌كرد). ميزان الاعتدال، ج 4، ص 301.

و ثانيا: اين روايت با رواياتي كه در زير مي‌آيد تناقض دارد:

بي اطلاعي پيامبر و قريش از روزه عاشوراء تا زمان هجرت

از جمله روايات ديگري كه در صحيح بخاري آمده و با روايت فوق تضاد و تناقض كامل دارد اين روايت مي‌باشد:

حَدَّثَنَا أَبُو مَعْمَرٍ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَارِثِ حَدَّثَنَا أَيُّوبُ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ - رضى الله عنهما - قَالَ قَدِمَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - الْمَدِينَةَ. فَرَأَى الْيَهُودَ تَصُومُ يَوْمَ عَاشُورَاءَ. فَقَالَ «مَا هَذَا». قَالُوا هَذَا يَوْمٌ صَالِحٌ. هَذَا يَوْمٌ نَجَّى اللَّهُ بَنِى إِسْرَائِيلَ مِنْ عَدُوِّهِمْ. فَصَامَهُ مُوسَى. قَالَ «فَأَنَا أَحَقُّ بِمُوسَى مِنْكُمْ». فَصَامَهُ وَأَمَرَ بِصِيَامِهِ.

نبي اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به مدينه آمد و يهود را ديد كه روز عاشوراء را روزه گرفته‌اند، فرمود: اين كار براي چيست؟ گفتند: اين روزي فرخنده‌اي‌ است كه در آن بني إسرائيل را خداوند از دست دشمنانش نجات بخشيده است؛ لذا موسي و پيروانش اين روز را روزه مي‌دارند. حضرت فرمود: من براي تبعيت از موسي أحق و سزوارتر هستم از اين رو حضرت اين روز را روزه گرفت و نيز امر فرمود تا اين روز را روزه بگيرند.

صحيح بخاري، ج 2، ص 251، شماره حديث 2004.

روايت اول مي‌گويد: رسول خدا صلي الله عليه وآله و قريش از زمان جاهليت اين روز را روزه مي‌گرفتند و بعد از اسلام نيز تا سيزده سال كه در مكه بودند روزه گرفتن در اين روز هم‌چنان به قوّه خود باقي بود و بعد از هجرت به مدينه روزه ماه رمضان تشريع شد و از آن به بعد بود كه روزه روز عاشورا به اختيار خود واگذار شد تا هر كس مي‌خواهد روزه بدارد و هر كس نمي‌خواهد روزه نگيرد.

اما روايت دوم مي‌گويد: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم زماني كه به مدينه هجرت نمود نه تنها اين روز را روزه نمي‌گرفت چون؛ حتي از روزه اين روز خبر هم نداشت و وقتي يهود را مشاهده نمود كه اين روز را روزه مي‌گيرند با تعجب از علت اين كار سؤال نمود و پاسخ شنيد كه يهود به خاطر خرسندي از نجات حضرت موسي، اين روز را روزه مي‌گيرند؛ از اين جهت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم فرمود: اگر اين چنين است من به علت نجات خود از دست كفار مكه خود را سزوارتر از موسي براي روزه گرفتن اين روز مي‌دانم. و از آن به بعد بود كه حضرت نه تنها اين روز را خود روزه مي‌گرفتند،؛ بلكه ديگران را نيز امر به روزه گرفتن مي‌نمودند.

ترك روزه عاشورا با وجوب رمضان

به روايتي ديگر كه بخاري در صحيح خود آورده و با روايات فوق تناقض دارد توجه كنيد:

عَنِ ابْنِ عُمَرَ رضى الله عنهما قَالَ: صَامَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم عَاشُورَاءَ، وَأَمَرَ بِصِيَامِهِ، فَلَمَّا فُرِضَ رَمَضَانُ تُرِكَ. وَكَانَ عَبْدُ اللَّهِ لاَ يَصُومُهُ، إِلاَّ أَنْ يُوَافِقَ صَوْمَهُ.

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم روز عاشوراء را روزه مي‌گرفت و ديگران را نيز امر به روزه اين روز مي‌نمودند تا اين كه ماه رمضان واجب گرديد از آن به بعد ديگر روزه اين روز ترك گرديد و عبد الله بن عمر نيز اين روز را روزه نمي‌گرفت مگر زماني كه عاشورا به روزي مي‌افتاد كه عادتاً آن روز را روزه مي گرفت (مثلا روز جمعه).

صحيح البخاري، ج 2، ص 226، ح 1892،كتاب الصوم، باب وُجُوبِ صَوْمِ رَمَضَانَ.

پس اين روايت موافق با روايت دوم در روزه روز عاشوراء قبل از وجوب ماه رمضان و مخالف با آن در اجباري و يا اختياري بودن روزه عاشوراء است.

عمل نكردن پيامبر به حكمي كه خود امر فرموده

مشكل ديگر اين روايات مطلبي است كه طبق روايت هيثمي در مجمع الزوائد به وجود مي‌آيد:

هيثمي در مجمع الزوائد از ابو سعيد خدري روايت مي‌كند:

ان رسول الله صلى الله عليه وسلم أمر بصوم عاشوراء وكان لا يصومه.

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به روزه عاشوراء امر مي‌فرمود و حال آن‌كه خود اين روز را روزه نمي‌گرفت.

مجمع الزوائد، هيثمي، ج 3، ص 186.

يعني: به گفته اين روايت هيثمي، اشكال بيّن و آشكار در روايت صوم روز عاشوراء اين است كه چگونه ممكن است رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به كاري نيك امر كند در حالي كه خود اهل انجام آن نباشد؟!

موافقت پيامبر با آئين اهل كتاب!!!

در روايتي ديگر كه در صحيح بخاري‌ آمده و كاملاً در تضاد با روايات فوق است رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم را در اموري كه دستور از خداوند نداشته است تابع و مطيع آيين يهود و يا غيره دانسته است!!! 

بخاري در صحيح خود از ابن عباس اين‌گونه آورده است: 

وَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يُحِبُّ مُوَافَقَةَ أَهْلِ الْكِتَابِ فِيمَا لَمْ يُؤْمَرْ فِيهِ بِشَىْ‏ءٍ....

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم دوست مي‌داشت تا در اموري كه از سوي خداوند امري برايش صادر نشده از اهل كتاب (يهود و نصارا) تبعيت كند...

صحيح البخاري، ج 4، ص 269، ح 3558، كتاب المناقب، ب 23، باب صِفَه النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم‏

و نيز ابن حجر عسقلاني عالم بزرگ اهل سنت مي‌گويد:

و قد كان (ص) يحبّ موافقة أهل الكتاب فيما لم يؤمر فيه بشي‏ء و لا سيّما إذا كان فيما يخالف فيه أهل الأوثان.

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در آن مواردي كه امري برايش وجود نداشت موافقت با أهل كتاب را دوست مي‌داشت. مخصوصاً اگر در آن كار مخالفت با بت پرستان وجود مي‌داشت.

فتح الباري، ابن حجر، ج 4، ص 213.

زين الدين بن رجب بن عبد الرحمن حنبلي كه متوفاي سال 795 هـ ق است، در كتاب خود بعد از آن كه روزه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم را به چهار حالت تقسيم مي‌كند مي‌گويد:

 الحالة الثانية انّ النبي (ص) لمّا قدم المدينة و رأى صيام أهل الكتاب له وتعظيمهم له وكان يحبّ موافقتهم! فيما لم يؤمر به صامه، وأمر النّاس بصيامه، وأكّد الأمر بصيامه و الحثّ عليه حتى كانوا يصوِّمونه أطفالهم.

حالت دوم اين است كه نبي اكرم صلّي الله عليه و آله وسلّم وقتي كه به مدينه هجرت نمود و روزه أهل كتاب و بزرگداشت آن‌ها بر اين روز را مشاهده نمود و نيز دوست مي‌داشت كه با آن‌ها در اين كار موافقت كند! از اين رو كاري را كه در آن از سوي خداوند امر نداشت را انجام ‌داد و آن روز (عاشوراء) را روزه ‌گرفت و نيز مردم را نيز به روزه گرفتن آن روز امر فرمود. و تا حدي بر اين كار اصرار و پافشاري ‌ورزيد كه دستور داد كه كودكان و اطفال را نيز به روزه گرفتن اين روز وادار كنند.

لطائف المعارف، ص 102.

در قسمت بعد اين مطلب را بررسي مي‌كنيم تا مشخص گردد آيا رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در احكام الهي آيا موافقت با يهود و يا نصارا را دوست مي‌داشت؟

آيا پيامبر تبعيت از يهود را دوست مي‌داشت؟!!

جاي بس شگفتي است كه گفته شود رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم به خاطر تبعيت از يهود روزه روز عاشوراء را امر نموده است!!

بعضي از علماي شيعه و سني بر اين عقيده هستند كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم؛ حتي قبل از بعثت نيز در عبادات خود تابع اديان ديگر نبوده و از آيين يهود و نصارا تبعيت نمي‌كرده است در اين خصوص به مطالب زير توجه نماييد:

فخر رازي از علماي بزرگ اهل سنت مي‌گويد:

... الاحتمال الثاني وهو حقيقة المسألة فيدل على بطلانه وجوه:

الأول: لو كان متعبدا بشرع أحد لوجب أن يرجع في أحكام الحوادث إلى شرعه وأن لا يتوقف إلى نزول الوحي لكنه لم يفعل ذلك لوجهين:

الأول: أنه لو فعل لأشتهر. والثاني: أن عمر رضي الله عنه طالع ورقة من التوراة فغضب رسول الله عليه الصلاة والسلام وقال لو كان موسى حيا لما وسعه إلا اتباعي ولما لم يكن كذلك علمنا أنه لم يكن متعبدا بشرع أحد الحجة الثانية: أنه عليه السلام لو كان متعبدا بشرع من قبله لوجب على علماء الأعصار أن يرجعوا في الوقائع إلى شرع من قبله ضرورة أن التأسي به واجب وحيث لم يفعلوا ذلك البتة علمنا بطلان ذلك.

 الحجة الثالثة: أنه عليه الصلاة والسلام صوب معاذا في حكمه باجتهاد نفسه إذا عدم حكم الحادثة في الكتاب والسنة ولو كان متعبدا بحكم التوراة كما تعبد بحكم الكتاب لم يكن له العمل باجتهاد نفسه حتى ينظر في التوراة والإنجيل.

... و اما در رابطه با احتمال دوّم كه حقيقت مساله هم همين است وجوهي براي بطلان آن وجود دارد:

اوّل: اگر آن حضرت قبل از بعثت به شريعت كسي (حضرت موسي و يا حضرت عيسي) متعبّد مي‌بود لازم بود در حوادث و اتفاقاتي كه بعد از بعثت برايش پيش مي‌آمد به احكام شريعت قبل خود مراجعه نمايد و منتظر نزول وحي نماند؛ اما آن حضرت اين كار را نمي‌كرد به دو دليل:

اوّل: چون اگر چنين كرده بود حتماً مشهور مي‌گشت.

 دوّم: عمر برگي از تورات را مطالعه كرد و به همين دليل رسول خدا صلي الله عليه [و آله] و سلّم غضبناك شد و فرمود: اگر موسي زنده مي‌بود چاره‌اي جز تبعيّت از من نمي‌‌داشت و زماني كه ما اين مورد را مي‌بينيم به يقين مي‌فهميم كه آن حضرت به شرايع قبل متعبّد نبوده است.

دليل دوّم: اگر آن حضرت متعبّد به شرايع ديگر مي‌بود لازم بود بر علماي اعصار كه در وقايع و حوادث به شريعت قبل خود مراجعه كنند چرا كه تاسّي و مراجعه بر آنان واجب است و زماني كه مي‌بينيم چنين مراجعه‌اي صورت نگرفته به بطلان اين نظر يقين پيدا مي‌كنيم.

دليل سوّم: آن حضرت « معاذ» را در حكمي كه در كتاب و سنّت نيافته بود و از پيش خود اجتهاد كرده بود تاييد نمود و اگر بنا مي‌بود كه آن حضرت به حكم تورات متعبّد مي‌بود نمي‌توانست بدون مراجعه به تورات و انجيل اجتهاد به نفس كند.

المحصول. فخر رازي ( 606 هـ ). ج 3. ص 263

و يا ابوالحسين بصري مي‌گويد:

... أن نبينا (ص) لم يكن متعبدا قبل النبوة ولا بعدها بشريعة من تقدم لا هو ولا أمته...

... پيامبر ما و امّت او هيچ يك از شرايع و اديان ديگر را عبادت نكرده است...

 المعتمد، ابو الحسين بصري، ص 336.

ابن عابدين در حاشيه رد المحتار مي‌گويد:

هل كان قبل البعثة متعبدا بشرع أحد؟ أن المختار عندنا عدمه وهو قول الجمهور

در رابطه با عبادت پيامبر عليه الصلاه و السلام به شريعتي ديگر قبل از اسلام... در ابتداي كتاب صلاه گفته شد كه نظر مختار ما عدم عبادت آن حضرت طبق شريعت ديگر است و نظر جمهور علماء هم همين است.

حاشية رد المحتار. ابن عابدين. ج 1. ص 97.

ثانياً: روايات متعددي در منابع اهل سنّت حكايت از آن دارد كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم ديگران را از تبعيت يهود منع مي‌نمود.

از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم روايت نموده‌اند:

ليس منا من تشبه بغيرنا لا تشبهوا باليهود ولا بالنصارى.

از ما نيست كسي كه به غير ما از يهود و نصارا تشبّه نمايد.

سنن ترمذي، ج 4، ص 159

در روايتي ديگر از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم آورده‌اند:

لا تشبهوا باليهود و النصاري.

با يهود و نصارا مشابهت نداشته باشيد.

فتح الباري، ابن حجر، ج 11، ص 12.

و يا اين روايت از پيامبر كه فرمود:

قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم صلوا في نعالكم وخالفوا اليهود.

با كفش‏هايتان نماز بخوانيد تا با يهود مخالفت ورزيده باشيد.

 المعجم الكبير، ج 7، ص 290، ح 7165 - البدايه والنهايه، ابن كثير، ج 2، ص 172 ـ المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 260.

حال با توجه به اين دسته از روايات كه در منابع اهل سنت ذكر شده چگونه مي‌توان پيامبر را در صوم روز عاشورا تابع يهود دانست.

اشكالات روايات روزه در عاشوراء

در رواياتي كه اهل سنت در فلسفه و حكمت روزه عاشورا نقل كرده اند اشكالات متعددي به چشم مي خورد كه به برخي از آنها اشاره مي كنيم:

روزه روز عاشوراء به خاطر مخالفت با يهود:

از سوي ديگر دسته‌اي از روايات دقيقا مخالف با رواياتي كه پيامبر را در روزه گرفتن روز عاشوراء تابع يهود مي‌دانست وارد شده و بر اين مضمون دلالت دارد كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم به خاطر مخالفت با يهود اين روز را روزه مي‌گرفتند كه در اين صورت تناقضات در روايات روزه عاشوراء شديد‌تر مي‌شود:

عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم: صوموا عاشوراء وخالفوا فيه اليهود.

 عاشوراء را روزه بگيريد و با يهود در اين كار مخالفت كنيد.

مجمع الزوائد، هيثمي، ج 3، ص 188ـ السنن الكبرى، ج 4، ص 475.

عدم مطابقت روز عاشورا با روزه يهود

با مراجعه به تاريخ و اقوال محققان به دست مي‌آيد كه مدار تغيير سال نزد يهود سال قمري نبوده تا بخواهد در بين آنان اين‌گونه سنت شده باشد كه همه ساله روزي كه مطابق با روز عاشوراء مي‌شود روزه بگيرند تا پبامبر اكرم بخواهد در مخالفت و يا متابعت با يهود (بر اساس اختلاف رواياتي كه در بالا ذكر شد) روزه عاشورا را مورد امر و يا نهي قرار دهد.

زيرا روزه يهود در روز دهم از ماه تشرين الاول كه مطابق با آبان‌ماه شمسي و اكتبر ميلادي است بوده، كه آن را روز كيپور «kipur » يعني: روز «كافر» و يا «كفّاره» ناميده‌اند، و آن روزي است كه إسرائيليون با لوح دوم از دين خود آشنا شدند.

پس با توجه به مطلب فوق اين كه گفته شود: سنت يهود اين بوده است‌كه همه ساله در روز عاشوراء از ماه محرم روزه مي‌داشته است غير قابل توجيه است. اضافه بر آن، روز ورود رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به مدينه در هجرت از مكه روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول بوده است و نه در ماه محرم (تاريخ طبري، ج 2، ص 3 - الكامل في التاريخ، ج 2، ص 518 - فتح الباري، ج 4، ص 289) حال با اين تفاصيل چگونه ممكن است روز ورود رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم با روز سنّت يهود در روزه گرفتن هم‌زمان شده باشد و مردم را به خاطر نجات خود از كفار مكه امر به روزه اين روز نموده باشد؟!

بنا بر اين سال يهود بر اساس سال شمسي است، يعني: تقريباً هر 36 سال يك بار روز عاشورا با روزي كه مورد نظر يهود براي روزه گرفتن است مقارن مي‌گردد. پس روزه گرفتن در روزي به نام عاشوراء و در ماهي به نام محرم كه بر اساس آن همه سال بخواهند در سال‌روز نجات موسي از چنگال فرعون آن روز را روزه بگيرند و تبديل به سنت يهود شود از امور غريب است.

تفاوت روزه يهود با روزه اسلام:

اشكال اساسي ديگر به روايات روزه عاشورا تفاوت موقعيت زماني روزه يهود با روزه مسلمانان متفاوت است كه به جاي صبح تا غروب، از غروب آفتاب تا غروب آفتاب روز ديگر است؛ همان‌گونه كه دكتر جواد علي آورده است:

و يقصدون بصوم اليهود يوم عاشوراء ما يقال له: «يوم الكفّارة» و هو يوم صوم و انقطاع و يقع قبل عيد المظال بخمسة أيّام أي في يوم عشرة تشري و هو يوم الكبور «kipur»، و يكون الصوم فيه من غروب الشمس إلى غروبها في اليوم التالي، و له حرمة كحرمة السبت، و فيه يدخل الكاهن الأعظم قدس الأقداس لأداء الفروض الدينيّة المفروضة في ذلك اليوم.

و مقصود از روزه يهود در روز عاشوراء آن‌ روزي است كه به آن: «روز كفّاره» گفته مي‌شود و آن روزي است كه در آن روزه گرفته و به عنوان روز انقطاع از آن ياد كرده و پنج روز قبل از عيد مظال در ده روز اول ماه تشرين مي‌باشد كه به آن روز «kipur»، (كيپور) گفته مي‌شود و روزه در آن از غروب خورشيد امروز تا غروب روز بعد است، و براي آن حرمتي هم‌چون حرمت روز شنبه قائلند، و در اين روز، كاهن أعظم براي أداء فرائض ديني وارد قدس الأقداس مي‌شود.

المفصّل في تاريخ العرب، ج6، ص 339 چاپ دارالملايين - كتاب المقدس، ج 2، ص 2660.

به اين قسمت از متن فوق توجه نماييد:

... يوم الكبور «kipur»، و يكون الصوم فيه من غروب الشمس إلى غروبها في اليوم التالي...

... روز «kipur»، (كيپور) گفته مي‌شود و روزه در آن از غروب خورشيد امروز تا غروب روز بعد است...

سقّاف كه از خبرگان اين فن است مي‌گويد:

في واقعنا الحاضر لانجد أيّ يهوديّ يصوم في العاشر من محرّم أو يعدّه عيداً، و لم يوجد في السجلاّت التاريخيّة ما يشير إلى انّهم صاموا في العاشر من محرّم أو عدوّه عيداً، بل اليهود يصومون يوم العاشر من شهر تشرين و هو الشهر الأوّل من سنتهم في تقويمهم و تاريخهم إلاّ انّهم لا يسمّونه يوم عاشوراء، بل يوم أو عيد كيپور.

در زمان ما هيچ شخص يهودي يافت نمي‌شود كه روز دهم محرم را كه عيد آنان محسوب شود روزه بگيرد، و در مطالب ثبت شده تاريخي نيز چيزي كه دلالت بر اين موضوع نمايد يافت نشد، چون يهود روز دهم از ماه تشرين كه أوّلين ماه از سال آن‌هاست را روزه مي‌گيرند كه اين را روز عاشوراء نمي‌نامند، چون روز و يا عيد كيپور مي‌نامند.

مجلّه الهادي در 7 جلد، ج 2، ص 37.

نتيجه پژوهش:

با توجه به روايات متعددي كه از منابع شيعه و سني در نقد روزه روز عاشوراء بيان شد، هر‌گونه اعتماد به صدور اين روايت از ناحيه رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم را سلب نموده و اين احتمال را تقويت مي‌كند كه اين روايات از ساخته‌ها و جعليات خاندان بني اميه است كه خود پديد آورنده واقعه كربلاء بودند و به اين نحو خواسته‌اند با كم‌رنگ نمودن اهميت روز عاشوراء در جامعه اسلامي اذهان را به امور ديگر متوجه سازند تا شايد به اين شكل هم شده ذره‌اي از لكه ننگي كه تا ابد براي خود ايجاد نموده‌اند را كم كنند.

منبع : گروه پاسخ به شبهات  موسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

شهادت امام حسین(ع) عمل اختیاری بود یا مقدّر شده بود؟

پرسش :

شهادت امام حسین(ع) عمل اختیاری بود یا مقدّر شده بود؟

پاسخ :

 قبل از پاسخ، ابتدا لازم است معنای قضا و قدر را بیان کنیم. قََدَر یعنی اندازه و اندازه گیری و تعیین حدّ و حدود چیزی. تقدیر در اصطلاح به این معنا است که خداوند برای هر چیزی اندازه ای قرار داده، آن را بر اساس اندازه گیری و محاسبه و سنجش قرار داده است.

قضا یعنی حکم و حتمیت. در نظام آفرینش،‌ موجودات از چندین راه ممکن است به وجود بیایند، مثلاً اگر به خانة شما از چند کوچه راه باشد، ورود به آن جا از چند راه ممکن است. حال اگر از میان چندین راه ممکن، علل و اسباب یکی از آن‌ها فراهم شد و تنها همان تحقق یافت،‌ این مرحله را قضا می نامند.

خداوند برای هر موجودی، اسباب هایی قرار داده که هستی و ویژگی‌های موجود بستگی به آن علت‌‌ها دارد. هر چه در جهان پدید می آید، بدون رابطه با قبل و بعد و فقط اتفاقی و بی حساب نیست. همان گونه که در بارش برف و باران عواملی دخالت دارد و هرگز چنین کاری بی علل و اسباب انجام نمی پذیرد، کارهای بشر از روی تصادف و اتفاق سر نمی زند، بلکه نخست چیزی را تصور می کند، سپس به آن می اندیشد و پس از آن که فایدة واقعی یا پنداری آن را پذیرفت،‌ به انجام آن می کوشد. پس هر حادثه ای در جهان علت و سببی دارد و این نظامی است تخلف ناپذیر و خداوند چنین مقرّر کرده است.

این مسئله با اصل آزادی و اختیار انسان ناهمگونی ندارد،‌زیرا اختیار و آزادی یکی از اسباب و علل جهان است؛ یعنی خداوند خواسته و مقدّر کرده که بشر کارهای خود را به اراده و انتخاب خود انجام دهد، و سرنوشت خویش را رقم زند. این که می گوییم کارهای انسان هم به اختیار او است و هم قضا و قدر الهی دخالت دارد، به همین معنی است که خدا اراده فرموده و مقدّر کرده که بشر در تعیین سرنوشت خود مؤثر باشد. خداوند برای حوادث جهان، علل و اسبابی مقدّر کرده،‌در مورد افعال انسانی،‌عقل و اراده و اختیار از جملة آن اسباب است اما آنچه که انسان با اختیار خود از میان تقدیرهای مختلف برگزیند، قضای الهی است.

بشر در کارهای ارادی خود مانند سنگ نیست که او را از بالا به پایین رها کرده باشند و تحت تأثیر جاذبة زمین خواه نا خواه به طرف زمین سقوط کند. نیز مانند گیاه نیست که فقط یک راه دارد و همین که در وضع رشد و نمو قرار گرفت، خواه ناخواه مواد غذایی را جذب و راه رشد و نمو را طی ‌کند. هم چنین مانند حیوان نیست که به حکم غریزه کارهایی انجام دهد. بشر همیشه خود را بر سر چهار راه هایی می بیند و هیچ گونه اجباری که فقط یکی از آن‌ها را انتخاب کند ندارد و سایر راه ها بر او بسته نیست. انتخاب یکی از آن‌ها به نظر و فکر و ارادة او مربوط است؛ یعنی طرز فکر و انتخاب او است که یک راه خاص را معیّن می‌کند، و این همان قضا و قدر الهی خواهد بود،(1)

در این جا شخصیت و صفات اخلاقی و روحی و پیشینة تربیتی و موروثی و میزان عقل و دور اندیشی بشر به میان می آید و معلوم می‌شود که آیندة سعادت بخش یا شقاوت بار هر کس تا چه اندازه مربوط به شخصیت و صفات روحی و ملکات اخلاقی و قدرت عقلی و علمی او است،‌ و بالاخره به راهی که انتخاب می‌کند.

تفاوتی که میان بشر و آتش که می سوزاند و‌آب که غرق می‌کند و گیاه که می روید و حیوان که راه می رود وجود دارد، این است که انسان انتخاب می‌کند. او همیشه در برابر چند کار و چند راه قرار گرفته، در قطعیت یافتن یک راه و یک کار، خواست او مؤثر است.

انسان، عملی را که با غریزه طبیعی و حیوانی او هماهنگ است و هیچ مانعی برای آن وجود ندارد، به حکم تشخیص و مصلحت اندیشی قادر است ترک کند (مانند ترک گناهان) همچنین کاری را که مخالف خواسته‌های او است و هیچ گونه عامل اجبار کنندة بیرونی وجود ندارد، به حکم مصلحت اندیشی و نیروی خرد می‌تواند انجام دهد مانند خوردن دارو و حاضر شدن برای عمل جراحی.

پس تقدیر خداوندی این است که بشر افعال خود را از روی اختیار انجام دهد، نه این که تقدیر او را مجبور سازد.

انسان فقط یک سرنوشت حتمی ندارد، بلکه سرنوشت های گوناگونی در پیش دارد که ممکن است هر کدام از آن‌ها جانشین دیگری گردد. در تعیین و حتمی شدن یکی از آنها، ارادة شخص تأثیر جدی دارد، مثلاً اگر بیمار شود، سرنوشت او بستگی به درمان دارد. اگر اقدام کند، ممکن است معالجه شود و اگر اقدام نکند، از بین می‌رود. حتمی شدن یکی از آن دو، به اختیار خودش می‌باشد.

امام علی(ع) از پای دیوار کجی برخاست و کنار دیوار دیگری نشست. گفتند: آیا از قضای الهی فرار می کنی؟ پاسخ داد: "از قضای خدا به قَدَر وی و قضای دیگری فرار می کنم".(2) یعنی قضا و قدر معیّن کرده که هر چیزی اثر خود را داشته باشد و من با آگاهی که دارم، راهی را انتخاب می کنم که اثر خوب داشته باشد.

اما امام حسین(ع)، با علم و آگاهی و به خاطر رسوا کردن بنی‌امیه و عمل به دستور جدّ بزرگوارش (که سکوت در مقابل حاکم ستمگرِ بدعت‌گذار را جایز ندانسته بود)(3) حاضر نشد با یزید بیعت کند و به جوار خانة خدا پناهنده شد. در آن جا نامه‌های بی‌شمار کوفیان را دریافت کرد و وقتی مکه را نا امن دید، در جواب دعوت مردم کوفه، به سوی آن شهر رهسپار شد، ولی سپاه «عبیدالله» مانع ورود ایشان به کوفه گشت و به اجبار ایشان را به کربلا برد. در آن جا امام را بین دو راه آزاد گذاشت: بیعت ذلیلانه با یزید، یا رو به رو شدن با شمشیرهای سپاه عبیداالله. امام راه دوم را انتخاب کرد.(4) بنابراین راهی که امام برمی‌گزیند، هم اختیاری است و هم تقدیر الهی است و میان تقدیر الهی و انتخاب او نه تنها تضادی نیست، بلکه همخوانی دارند.

حضرت می‌فرماید: «قد شاءالله أن یرانی مقتولاً مذبوحاً ظلماً و عدواناً؛ خداوند می‌خواهد مرا کشتة‌سربریده، بناحق و ستمدیده ببیند».(5)

کلام حضرت بیانگر اراده و مشیت خداوند در مورد بندگان اوست. خداوند می‌خواهد همه بندگان رهرو صراط مستقیم باشند. خدا آنان را به پیمودن این راه امر کرده، از آنها پیمان گرفته که رهرو این راه باشید،(6) ولی انسان‌ها را آزاد گذارده که به خواست خدا عمل کنند یا عصیان کرده و راه دیگری در پیش گیرند.

در مورد امام حسین(ع) هم خداوند می‌خواست بهترین راه را برگزیند که نتیجه و عاقبت آن کشته شدن مظلومانه بود، ولی امام حسین در انتخاب آن راه مجبور نبود.

حضرت خود را آزاد می‌دانست، ولی فقط اراده و خواست خدا را می‌پسندید، زیرا خواست خدا را بهترین سرنوشت و عاقبت می‌دانست. متأسفانه کافران و مشرکان هستند که با استناد به تقدیر و جبر می‌خواهند گمراهی خود را توجیه کنند و می‌گویند:

«لو شاء الله ما أشرکنا و لا آباؤنا...؛ اگر خدا می‌خواست، ما و پدرانمان مشرک نمی‌شدیم»!(7)

منظور آنان این است که مشرک شدن ما به تقدیر الهی و بدون اختیار بوده است،‌هم چنان که قرآن از آنان نقل می‌‌کند: «لو شاء الله ما عبدنا من دونه من شیء نحن و لا آباؤنا و لا حرّمنا من دونه من شیء؛ اگر خدا می‌خواست، ما و پدرانمان غیر از خدا را عبادت نمی‌کردیم و بدون اجازة او چیزی را حرام نمی‌شمردیم»(8)، یعنی عبادت بت‌ها توسط ما تقدیر و قضای حتمی بوده، قدرت سرپیچی نداشته‌ایم، ولی خداوند چنین اراده و مشیتی را از خود نفی کرده و می‌فرماید: «لو شاء الله لهداکم اجمعین؛ اگر خدا می‌خواست، همه شما را هدایت می‌کرد».(9)

اگر خداوند بخواهد به صورت اجبار انسان‌ها را به راهی ببرد،‌ مطمئناً به راه ایمان و بندگی اجبار می‌کرد، نه به سوی کفر و گمراهی در عین حال خدا ایمان اجباری را نمی‌پسندد و ایمانی را می‌خواهد که از روی اراده و انتخاب باشد و این ارزشمند است،‌نه ایمان اجباری.

پس خداوند وقتی ایمان جبری نخواهد و ارادة قطعی و تخلف ناپذیرش بر هدایت شدن اجباری مردم تعلق نگیرد، ارادة قطعی او بر کفر کافران و شرک مشرکان تعلق نخواهد گرفت، زیرا چنین اراده‌ای علاوه بر آن که جبر را حاکم می‌کند و مخالف دستور الهی است (که به ایمان امر کرده است) و فرستادن پیامبران را بی فایده می‌کند و...، ظلم می‌باشد اما خداوند از ظلم و ستم پیراسته است. پس نه کفر کافران به تقدیر حتمی است (که اراده انسان در آن نباشد) و نه ایمان مؤمنان، چون در این صورت نه کفر آنان گناه بود و نه ایمان ایشان ارزش داشت.

پی‌نوشت‌ها:

1. مرتضی مطهری، مجموعه آثار (انسان و سرنوشت) ص 385؛ مؤسسه در راه حق، بیست پاسخ، (8) ص 17.

2. توحید صدوق، ص 369.

3. بحارالانوار،‌ج44، ص 382.

4. موسوعة کلمات الامام الحسین(ع)، ص 425.

5. همان،‌ص 293.

6. مائده (5) آیه 6؛ یس (36) آیه 60.

7. انعام(6) آیه 148.

8. نحل (16) ، آیه 35.

9. انعام،‌ آیه149

در حالات و وقايع كربلا وارد شده كه عده‌اي از سپاه يزيد مي‌گفتند كه به امام ـ عليه السّلام ـ سنگ بزني

پرسش :

در حالات و وقايع كربلا وارد شده كه عده‌اي از سپاه يزيد مي‌گفتند كه به امام ـ عليه السّلام ـ سنگ بزنيد و... كه ثواب بيشتري دارد و براي كشتن امام ـ عليه السّلام ـ قصد قربت هم كرده بودند. آيا واقعاً آنها امام را نمي‌شناختند و فكر مي‌كردند كه امام بر يزيد طغيان نموده است؟ اگر اين طور است آيا بر عمل آنها در كشتن حضرت ثواب هم مترتب است؟ به خاطر اين كه قصد آنها خير بوده؟ آيا آنها جاهل قاصر نبودند؟ توضيح دهيد.

پاسخ :

 با توجه به كتب تاريخي كه در قضاياي كربلا نوشته شده است، و با مراجعه به منابع و مطالعة دقيق آنها، مطالب و حقايقي را كشف مي‌كنيم كه انسان با شنيدن از ديگران و يا شركت در مجالس روضه خواني غير معتبر نمي‌تواند به عمق مطلب برسد و چه بسا خبري و قضيه‌اي را معكوس و يا مدح و قول شخصي را، از فرد ديگري بشنود و يا دشمني را دوست انگارد، به هر حال بايد سراغ اصل را گرفت و حقيقت را جويا شد. بنابراين در واقعة كربلا، آن چيزي كه از طرف سران لشكر دشمن القاء مي‌شد، حيله و نيرنگ و آلوده سازي افكار مردم و معكوس جلوه‌دادن حقايق بود كه از جمله اين ترفند‌ها، سخنان فريب كارانه و وسوسه انگيز عمر بن سعد بود كه در كربلا بعد از نماز عصر به ياران خودش، اين جمله را گفت: «يا خَيل الله إركبي و أبشري»،[1] كه تودة لشكر را براي حملة به لشكر امام حسين ـ عليه السّلام ـ تحريك و تشجيع نمود. و خود اولين تير را پرتاب كرد و هر كدام از لشكريان تيري به كمان گذاشته و به تبعيت از عمر بن سعد، تعدادي از اصحاب امام حسين ـ عليه السّلام ـ را به شهادت رساندند. و اين شيوة حيلة جنگي و تخدير افكار بر عليه حق، از طرف سپاه دشمن به خاطر متاع قليل دنيا و شهرت و مقام دنيوي كار ساده و معمولي بود، چرا كه اينان در اثر حرام خواري و طغيان و سركشي در برابر امام زمان خودشان، پشت به حقيقت كردند، و در عين اعتقاد ظاهري به فرزند فاطمه ـ سلام الله عليها ـ به روي او شمشير كشيدند و همگان را بر عليه او شوراندند. و البته آنان كه در سپاه كفر جمع شده بودند به خوبي مي‌دانستند كه جنگ با امام حسين ـ عليه السّلام ـ، در حكم جنگ با خدا و پيامبر اوست، و به همين جهت كه امام را مي‌شناختند، تعدادي در اثناي راه از لشكر دشمن جدا شده و فرار كردند. نوشته‌اند كه: فرمانده‌اي كه از كوفه با هزار رزمنده حركت كرده بود، چون به كربلا مي‌رسيد فقط سيصد يا چهار صد نفر و يا كمتر از اين تعداد همراه او بودند و بقيه به علت اعتقادي كه به اين جنگ نداشتند، اقدام به فرار كرده بودند.[2] پس معلوم مي‌شود كه تا زمان جنگ و قيام عاشورا، كسي نمانده بود كه حقيقت بر او پوشيده باشد و طرفين جنگ را نشناسد و يا اين كه جاهل به مسأله باشد. بلكه همگي آنان كه در جبهة مقابل امام صف كشيده بودند و به پيكار خود با امام خودشان كمر بسته بودند و قصد كشتار او و اصحابش را داشتند، كاملاً آگاه بودند.

و از جمله دلايلي كه شناخت و آگاهي لشكر كفر نسبت به امام ـ عليه السّلام ـ را مي‌رساند، محتواي سخنان و خطبه‌هايي است كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ خود را معرفي فرموده و آنان را از جنگ و خونريزي و هتك حرمت آل الله و انتخاب راه شقاوت نهي فرمودند.[3]

در اين جا ترجمة بعضي از فرمايش و خطبة آن حضرت را كه در برابر سپاه دشمن ايستاده و در مقابل آن سيل خروشان كفر كه عمر بن سعد نيز در ميان اشراف كوفه بود، مي‌آوريم: شما را مي‌بينم كه براي انجام كاري در اين جا اجتماع كرده‌ايد كه خدا را به خشم آورده‌ايد، و خدا روي از شما برتافته و عقابش را بر شما نازل كرده و از رحمت خود شما را دور ساخته است. نيكو پروردگاري است خداي ما، و شما بد بندگاني هستيد كه به طاعت او اقرار كرده و به رسولش ايمان آورده ولي بر سر ذريه و عترت او تاختيد و تصميم بر قتل آنها گرفتيد، شيطان بر شما غالب گرديد و خداي بزرگ را از ياد برديد، هلاك باد شما و آن چه مي‌خواهيد. انا لله و انا اليه راجعون. اينان جماعتي هستند كه پس از ايمان كافر شدند، دور باد رحمت پروردگار از ستمگران... .[4]

و نيز هنگامي كه اصحاب امام ـ عليه السّلام ـ با سپاه عمر به سعد درگير شدند و آتش جنگ برافروخته شد، در آن هنگام نيز امام ـ عليه السّلام ـ فرياد برآورد كه: أما مُغيثٍ يُغيثُنا لوجه الله؟ أما من ذابّ يَذُبُّ عن حَرم رسولِ الله؟

ترجمه: آيا فرياد رسي است كه ما را به خاطر خدا ياري دهد؟ آيا مدافعي هست كه از حرم رسول خدا دفاع نمايد؟![5]

و از جملة‌ دليل بر اين كه، آگاهانه با آن حضرت جنگيدند، در خواست جايزه از يزيد و سران سپاه و انتظار تشويق آنان مي‌باشد، پس با آن همه خطبه‌هايي كه آن حضرت در مقابل سپاه كفر و يزيديان ايراد فرمودند و همگي صداي حضرت را مي‌شنيدند، و با آن اشخاص سرشناس و معروف كه در هر دو صف ـ حق و باطل ـ حضور داشتند و دائماً از جنگ با فرزند زهرا ـ سلام الله عليها ـ و امام معصوم سخن مي‌راندند و اصلاً صحنه و وضع ظاهري و حركات هر دو سپاه كاملا براي هر شخصي كه در آن جا بود، حاكي از افكار و نيات آنان داشت، و كسي نمي‌تواند دليلي بر جهل داشته باشد و يا اين كه بگويد، چون عده‌اي جاهل بودند، قصدشان از جنگ، خير بوده! چرا كه قبل از واقعة كربلا و حتي در خود صحنة كربلا و جنگ، چندين بار، دوست از دشمن و حق از باطل ممتاز مي‌گشت و خودشان و نيت و هدف‌شان را مشخص مي‌كردند و حتي بعضي‌ها قصد پليدشان را بر زبان مي‌آوردند، چنان كه در تاريخ آمده سنان بن انس نخعي هنگامي كه پيكر پاك أبا عبدالله الحسين ـ عليه السّلام ـ در گودال قتلگاه افتاده بود، فرود آمد و شمشير بر حلق شريف او زد و مي‌گفت: من سر ترا از جدا مي‌كنم و مي‌دانم پسر پيغمبري، و مادر و پدرت از همه بهترند، آن گاه آن سر مقدس را جدا كرد.[6]

بنابراين در جريان كربلا، جاهل قاصري نبود و همگان، امام و هدف او را مي‌شناختند، و هم اينان شريك در قتل آن حضرت و اسير گشتن آل الله ـ عليهم السّلام ـ و شريك جناياتي كه در اثر تقصير و اهمال كاري آن نامردان شده مي‌باشند.

براي مطالعه بيشتر به كتاب نفس المهموم شيخ عباس قمي و قصه كربلا علي نظري منفرد مراجعه نماييد.

---------------------------

[1] . ابو مخنف، الأزدي وقعة الطفّ، تحقيق الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي، موسسه النشر الاسلامي لجماعة المدرسين بقم، چاپ اول 1367، ص 193.

[2] . علي نظري منفرد، قصة كربلا، انتشارات سرور، چ چهارم، 1377 ش، ص 228، به نقل از حياة الامام الحسين، 3/118.

[3] . علي نظري منفرد، قصة كربلا، انتشارات سرور، چ چهارم، ج 2، ص 259، به نقل از حياة الامام الحسين، 3/184.

[4] . علامة مجلسي، بحار الانوار، ج 45، چاپ دار الكتب الاسلاميه، ص 45، و علي نظري منفرد، قصة كربلا، چاپ چهارم، ص 273.

[5] . علي نظري منفرد، قصة كربلا، انتشارات سرور، چ چهارم، ج 2، ص 290.

[6] . ابوالحسن شعراني، دمع السّجوم ترجمه نفس المهموم، شيخ عباس قمي، چاپ انتشارات علميه اسلاميه، 1374، ص 195.

آیا امامت ارثى است؟

پرسش :

آیا امامت ارثى است؟ اگر ارثى نیست، چگونه از امام حسین(ع) به بعد، امامت به فرزندان ایشان یکى پس از دیگرى رسیده است؟

پاسخ :

برای روشن شدن جواب باید هم در معنا و مفهوم ارث دقت کنیم و هم امامت را بازشناسیم، تا بفهمیم آیا امامت می‌تواند موروثی باشد و چرا این نسل و افرادی از این سلسله به امامت رسیده‌اند؟

1- ارث یعنی دارایی‌هایی که فرد در طول عمر خود کسب کرده، ملک و مال اوست و با مردن او به خویشاوندان نزدیک منتقل می‌شوند. کسی که در دوران زندگی خود زمین بایری را آباد کرده، بنایی ساخته، طلا و جواهری ذخیره نموده و... اموال و دارایی‌ها که متعلق به اوست، پس از مرگ وی به نزدیکان او(به ترتیبی که در کتب فقه آمده) منتقل می‌شود؛ اما این فرد علاوه بر اموال و دارایی‌ها،‌ یکسری حالات و روحیّات هم پیدا کرده، با مجاهدت و ریاضت و عبادت، به یقین، علم، بردباری، کنترل خشم و دیگر فضائل اخلاقی هم آراسته گردیده است اما این حالات و روحیات از او جدایی ناپذیرند و صفات روحی و ذاتی وی شده‌اند و پس از ایشان به عنوان اموال او باقی نمی‌مانند تا به خویشاوندان وی به ارث برسد.

البته گاه به اصطلاح عرفی و مجازی می‌گویند: شاگردان وی وارث علم اویند یا فرزند او وارث حلم و بردباری اوست؛ یعنی شاگردان توانسته‌اند از او یاد بگیرند و از چشمة علم وی سیراب شوند یا فرزند او توانسته مانند پدر به زینت بردباری آراسته گردد، نه اینکه به معنای واقعی علم یا حلم از متوفی به آنان انتقال یافته باشد. امامت از اموال و دارایی‌های اکتسابی امام نیست و میراث ایشان نمی‌باشد، تا پس از او به فرزندش یادگیری به ارث برسد.

2 – آنچه وارث را شایستة ارث بردن می‌کند، فقط انتساب نسبی یا سببی است، یعنی همین که فرزند یا همسر متوفی باشد، برای ارث بردن کافی است و شرط دیگری لازم نیست.

ممکن است بین وارث و متوفی هیچ همسانی وجود نداشته باشد، مثلاً متوفی فردی دانشمند، فاضل، پارسا و معنوی است، ولی وارث نادان، بی تقوا،‌مادی و اهل فساد است، ولی چون با متوفی رابطه نسبی دارد، از او ارث می‌برد اما امامت این گونه نیست و کسی که منصب امامت را عهده دار می‌گردد، باید صلاحیت‌های فوق‌العاده داشته باشد.

3 – حکومت در گذشته اکتسابی و ملک به حساب می‌آمد، زیرا یک فرد که قدرت،‌زور و تدبیر داشت، با استفاده از این توانایی‌ها بر مملکتی حکومت می‌کرد و ریاست خود را بر مردم تحمیل می‌نمود یا با سرنگون ساختن حاکمان پیشین،‌حکومت را به دست می‌گرفت، و چون خودش و عموم جامعه حکومت را ملک او می‌دانستند، آن را پس از مرگ او، ملک فرزندانش به حساب می‌آوردند. این مطلب گرچه مورد قبول عموم در زمان‌های گذشته بود، ولی پشتوانه محکم عقلی نداشت و امروزه کاملاً مردود است، از این رو نظام حکومتی پادشاهی تقریباً از بین رفته است و عقل امروز آن را نمی‌پذیرد.

اما امامت ملک نیست و نمی‌تواند ارث باشد و افراد به صرف داشتن رابطة نسبی، صلاحیت به عهده گرفتن منصب امامت را نمی‌یابند.

امامت، نیابت از پیامبر است. پیامبر وحی را از فرشتة وحی می‌گیرد و به مردم ابلاغ می‌کند و تفسیر و تبیین آن را برعهده دارد. پس از پیامبر وظیفة تبیین و تفسیر وحی به عهدة امام است. امام باید مانند پیامبر معصوم باشد تا بتواند مرجع مطمئن هدایت و تبیین وحی گردد.

هم چنان که تعیین رسول توسط خداوند است، تعیین امام هم توسط اوست، زیرا امامت مانند نبوت، از رسالت‌های الهی است و خداوند می‌داند چه کسی را برای این وظیفه تعیین کند: «الله أعلم حیث یجعل رسالته؛ خداوند بهتر می‌داند رسالتش را کجا قرار دهد».(1)

خلاصه اینکه: امامت شأنی اکتسابی نیست، بلکه به تعیین خداوند است، زیرا امام باید از صفات درونی و قابلیت‌هایی برخوردار باشد که تنها خداوند از آن عالم است. علاوه بر آن کسی شایستة به عهد گرفتن نبوت و امامت است که به مقام برگزیدة خدا رسیده باشد:

«الله یصطفی من الملائکة رسلاً و من الناس؛ خداوند از بین ملائکه و مردم رسولانی برمی‌گزیند و اختیار می‌کند».

برگزیدة خدا باید پاک و مطهر باشد و پلیدی و ناپاکی شرک و کفر و ظلم او را نیالوده باشد و به عبارت دیگر معصوم باشد، از این رو وقتی پروردگار با علم به قابلیت حضرت ابراهیم پس از آزمون، مقام امامت او را اعلام می‌دارد، در پاسخ به درخواست آن حضرت که این مقام را برای فرزندان و ذریة خود درخواست کرد، فرمود: «عهد و پیمان من به ظالمان نخواهد رسید».(3)

این بیان خداوند روشن می‌سازد که مقام امامت نمی‌تواند موروثی باشد،‌که اگر چنین بود، مطمئناً درخواست پیامبرش را رد نمی‌کرد. پس آیه می‌فهماند که باید شخص قابلیت داشته باشد تا امام شود،‌ نه اینکه فرزند امام یا پیامبری چون حضرت ابراهیم خلیل الله باشد.

بنابراین امامت شأنی خدایی است که فقط بندگان صالح و پاک به انتخاب خداوند عهده دار آن می‌گردند. اگر خداوند امامت را در نسل امام علی‌(ع) قرار داد، از این رو بود که افرادی طاهر و پاک و سرآمد بودند.

امامان معصوم در بین بقیه افراد اهل بیت رسالت، از ویژگی‌هایی برخوردار بودند که آنان را سرآمد ساخته، شایستگی بخشیده و به مقام برگزیدگی از جانب خداوند مفتخر ساخت. خداوند آنان را شایسته و صالح دید که مأموریت تبیین دین و هدایت مردم را به آنان واگذار کرد.

اگر فرزندان امام حسین(ع) را امام میدانیم، به خاطر این است که امامت آنان توسط خدا تعیین شده، نه بدین لحاظ که امامت امری ارثی است و پس از یک امام باید به فرزند وی منتقل گردد.

اگر(بر فرض محال) خداوند، پس از امام حسین دیگری را امام قرار داده بود، بر ما لازم بود که امامت وی را بپذیریم. درمیان فرزندان امامان نیز پسرانی وجود داشتند که انسان‌های نیک بودند مانند حضرت ابوالفضل، اما عهده‌دار مقام امامت نبودند؛ زیرا از تمامی شرایط لازم برای برعهده گرفتن این مقام برخوردار نبودند. آنها خود بر این حقیقت آگاه بودند و هیچ گاه ادعای امامت نداشتند، یا به عنوان این که ارثی از پدر باشد، به نزاع برنمی‌خاستند،‌مانند فرزندان پادشاهان! اگر کسی چون جعفر کذاب ادعای امامت کرد، از طرف شیعیان کذب او آشکار شد، زیرا نشانه‌های امامت را در او نمی‌دیدند، اگر چه فرزند امام بود.

از طرف دیگر باید امام کسی باشد که به مقام عصمت و پاکی رسیده باشد تا شایسته مقام امامت گردد،‌همان گونه که خداوند فرمود: عهد و پیمان او (امامت) به ظالمان نخواهد رسید. ظلم معنای عامی است که شامل هر گناه و معصیت می‌شود؛ پس باید امام از هر گناه و معصیت پیراسته باشد.

حال اگر امام پس از خود شخصی را که عهده دار مقام امامت باشد، از طرف خداوند معرفی نماید.

مطمئناً کسی خواهد بود که شایستگی ذاتی و درونی آن را داشته باشد؛ زیرا در غیر این صورت،‌گناه و معصیتی بالاتر از این نیست که کسی را طرف خداوند معرفی نماید که خدا او را اراده نکرده است،‌یا کسی را که شایسته این مقام نیست، صرفاً به جهت فرزند بودن او معرفی نماید.

بنابراین اگر وجود آن امامان بزرگ را در نسل واحدی شاهدیم، به خاطر وجود تمام شرایط لازم معنوی در این خاندان شریف است. از سوی دیگر وابسته به کنش‏های اختیاری آنان است، که لحظه به لحظه عمر و ارتباط محکمشان با خدا و دوری از هرگونه آلودگی و مبارزه وجهاد بیامان در راه خدا و... موجب برتری آنان بر دیگر منسوبان به خاندان پیامبر(ص) است.

پی‌نوشت‌ها:

1. انعام(6) آیه 124.

2. بقره(2) آیه 124

چرا دنباله امامان بعد از امام حسين(ع) از فرزندان و خاندان امام حسن(ع) شروع نشده است؟

پرسش :

چرا دنباله امامان بعد از امام حسين(ع) از فرزندان و خاندان امام حسن(ع) شروع نشده است؟

پاسخ :

 از متون ديني و روايات استفاده مي‏شود كه امامان معصوم(ع) توسط خداوند به امامت و رهبري منصوب شده‏اند. بدين گونه نبوده است كه ائمه(ع) فرزندان خويش را به عنوان رهبر منصوب نمايند و يا مردم در انتخاب آن‏ها نقش داشته باشند؛ تا گفته شود چرا بعد از امام حسين(ع) امامان از فرزندان امام حسن(ع) گزينش نشده و امامت به فرزندان وي منتقل نشده است.

در اسلام امامت و رهبري از اهمّيّت ويژه‏اي برخوردار است تا آن جا كه از آن به عنوان عهد الهي ياد شده است.(1) اين مقام بايد به كساني داده شود كه لياقت و شايستگي‏هاي ذاتي و اكتسابي داشته باشند. خداوند خطاب به حضرت ابراهيم(ع) كه خواسته بود منصب امامت به فرزندان و دودمان وي منتقل شود فرمودند: ".. لاينال عهدي الظّالمين؛(2) پيمان من - يعني امامت - هرگز به ستمكاران نمي‏رسد". اين آيه بيانگر عظمت و بزرگي اين مقام است.

انتصاب رهبر از سوي خداوند بهترين گزينه و راهكار معقول و منطقي است، زيرا خداوند مصالح و مفاسد مردم را دانسته و كساني را براي رهبري گزينش مي‏كند كه لياقت داشته باشند: "اللَّه أعلم حيث يجعل رسالته".(3)

به سبب لياقت و قابليّت‏هاي امامان معصوم(ع) بود كه آن‏ها حكومت و مرجعيت ديني را حق خود مي‏دانستند، چنان كه امام حسين(ع) در برابر فرماندار مدينه بدان تصريح نمود.(4) بنابراين امامت بر اساس شايستگي اعطا شده به آن شايستگي‏ها خداوند آگاهي دارد و اين شايستگي‏ها در اولاد امام حسين(ع) وجود داشت.

در بعضي از روايات تصريح شده است كه ائمه(ع) به دستور خداوند به منصب امامت و رهبري منصوب شده‏اند و اسامي نيز بيان شده است.

جابربن عبداللَّه انصاري از پيامبر اسلام(ص) در خصوص پيشوايان بعد از حضرت پرسيد كه از فرزندان علي بن ابي طالب چه كساني جانشينان شما هستند؟

فرمودند: "حسن و حسين (كه آقاي جوانان اهل بهشت هستند) سپس زين العابدين، پس از او باقر محمد بن علي (كه او را ملاقات خواهي كرد. هرگاه او را ملاقات نمودي، سلام مرا به او برسان) پس از او جعفر فرزند محمد، پس از او موسي فرزند جعفر، پس از او علي فرزند موسي، سپس محمد بن علي و پس از او علي بن محمد، سپس حسن بن علي و پس از او فرزندش مهدي. او كسي است كه جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد، بعد از آن كه پر از ظلم و جور شده است. اي جابر! آن‏ها خلفا و جانشينان من از فرزندان و عترت من هستند. هر كس آن‏ها را اطاعت كند، مرا اطاعت كرده و هر كس آنان را نافرماني نمايد، مرا نافرماني كرده است. هر كس يكي و يا همه آن‏ها را انكار كند، گويا مرا انكار نموده است. به وجود آن‏ها خداوند جهان را نگهداشته است و حفظ و بقاي جهان نيز به واسطه آن‏ها حفظ مي‏شود تا زماني كه خدا بخواهد".(5)

پي نوشت‏ها:

1.بقره (2) آيه 124؛ پيام قرآن، ج 9، ص 27.

2.همان، آيه 124.

3.انعام (6) آيه 124.

4.مثيرالاحزان، ص 24.

5.بحارالانوار، ج 27، ص 119 - 120.

حجر بن عدی چه کرد که مورد کینه وهابیون قرار گرفت؟

جواب : حجر بن عدى، فرداى ضربت خوردن مولاى متقیان چنین گفت: تأسف و اندوه من، به خاطر سرور پرهیزگاران، پدر پاکان و شیرمرد پاکیزه خویى است که او را کافرى پست، گمراه، دور از رحمت خدا و گنهکارى مفسد و سنگدل کشت. لعنت خدا بر کسى باد که از شما خاندان دورى کند، زیرا شما خاندان پیامبر، راهنما و نقطه امید من در روز رستاخیزید.

او در نوجوانى همراه برادرش “هانى بن عدى” به حضور پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) رسید و به دین اسلام گروید. پس از زمان اندکى که از اسلام آوردن او گذشت پیامبر(ص) از دنیا رفت. حجر در فتح شام، یکى از سربازان فاتح بود و هم او بود که “مرج عذرا” (عدرا البلد) را فتح کرد و در جنگ قادسیه هم شرکت داشت. در جریان فتح مدائن، او بود که به رود دجله زد و از آن عبور کرد. حجر در عین دلاورى، مرد تقوا و نیایش و معنویت بود و به همین سبب او را “حجر الخیر” مى نامیدند، در برابر حجر شر که از یاران معاویه بود. او نسبت به مادرش همواره نیکى مى کرد و نماز و روزه فراوان انجام مى داد. او هرگز بى وضو نمى ماند و هر وقت وضو مى گرفت، پس از آن حتماً نماز مستحبی هم مى خواند. دعاى او در پیشگاه پروردگار به هدف اجابت مى رسید و نزد همگان به “مستجاب الدعوه” بودن شهره بود.  حجر، مرد هدف و عقیده بود و به مردان حق و فضیلت، عشق مى ورزید. او هنگام مرگ “ابوذر غِفاری” در ربذه، همراه مالک اشتر بر بالین او حاضر شد.

حجر در زمان امام علی(ع)

او در میان یاران حضرت على(علیه السلام) نمونه بود. او در مدت خلافت امیر مؤمنان علی(علیه السلام) در هر سه جنگ صفین، نهروان و جمل در رکاب آن حضرت شمشیر مى زد. او پیش از شروع جنگ صفین، روزى پشتیبانى خود را از امیر مؤمنان(علیه السلام) چنین اعلام کرد: «ما زاده جنگ و فرزندان شمشیریم؛ مى دانیم جنگ را از کجا باید شروع کرد و چگونه از آن بهره بردارى نمود، ما با جنگ بزرگ شده و آن را آزموده و زود شناختیم. ما داراى یاران نیک، خویشاوندان و عشیره فراوان، رأى آزموده و نیروى پسندیده هستیم و اینک اختیار ما در دست توست یا امیرالمؤمنین! اگر به شرق یا غرب جهان بروى، در رکاب تو خواهیم ماند و هر چه دستور دهى اطاعت مى کنیم.» امیر مؤمنان(علیه السلام) از این وفادارى خوشحال شد و درباره او دعا کرد.

یکى دیگر از افتخارات حجر، مقابله با “ضحاک” یکى از فرماندهان نامدار لشکر شام بود که در این نبرد پیروز شد.   حجر در جنگ صفین از طرف امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) فرمانده قبیله کنده بود و در جنگ نهروان فرماندهی میسره (سمت چپ) لشگر امام را بر عهده داشت.   بعد از شهادت امام على(علیه السلام) و جریان صلح تحمیلى بر امام حسن(علیه السلام)، حاکمان شهرها به دستور معاویه شروع به شکنجه و آزار شیعیان کردند. یکى از این حاکمان، مغیره بن شعبه(علیه اللعنة) بود که چون از محبوبیت عمومى و شایستگى و فضیلت حجر آگاه بود ناگزیر به آن اعتراف مى کرد و مى گفت: «نمى خواهم بهترین مردان شهر را بکشم تا آنان را در پیشگاه خدا سعادتمند گردند و من بدبخت و تبهکار! با قتل حجر و یاران او معاویه در دنیا به عزت و سرورى مى رسد ولى مغیره روز قیامت ذلیل و مغذب مى گردد.»

پس از شهادت امام حسن(علیه السلام) و افزایش رفت‌وآمد بزرگان عراق و اشراف حجاز با امام حسین(علیه السلام)، دست‌نشاندگان معاویه، به دستور او، سختگیری بیشتری نسبت به شیعیان به‌خصوص شیعیان کوفه می‌کردند و بعضی از چهره‌های سرشناس شیعه را به بهانه‌های پوچ و بی‌اساس به قتل می‌رساندند که یکی از آنان “حجر بن عدی کندی” بود.

بیان حجر در رثای امام علی (علیه السلام)

حجر بن عدى، فرداى ضربت خوردن مولاى متقیان چنین گفت: تأسف و اندوه من، به خاطر سرور پرهیزگاران، پدر پاکان و شیرمرد پاکیزه خویى است که او را کافرى پست، گمراه، دور از رحمت خدا و گنهکارى مفسد و سنگدل کشت. لعنت خدا بر کسى باد که از شما خاندان دورى کند، زیرا شما خاندان پیامبر، راهنما و نقطه امید من در روز رستاخیزید.

بشارت شهادت حجر از زبان امام علی(ع)

چشمان نافذ و بصیر امیر مؤمنان(علیه السلام) به سوى حجر دوخته شد و او را مخاطب ساخته و فرمود: «چگونه خواهى بود هنگامى که تو را به تبرّى جویی از من فرا خوانند و چه خواهى گفت در آن حال که از تو بخواهند پیوند دوستى ات را از من بگسلى؟» حجر پاسخ داد: «به خدا سوگند، اگر با شمشیر بدنم را پاره پاره کنند و اگر خرمنى از آتش بیفروزند تا مرا در آن بیندازند، تمام اینها را مى پذیرم ولى تبراى از تو را، هرگز.»

حضرت على(علیه السلام) هم شهادت حجر و یارانش را پیشاپیش مژده داد و فرمود: ای اهل کوفه! هفت نفر از بهترین مردان شما در عذراء کشته خواهند شد که وضع آنان، مانند “اصحاب اخدود” خواهد بود.

زیاد بن ابیه با حجر چه کرد؟

در سال ۵۰ هجرى، دست مرگ طومار عمر “مغیره بن شعبه”(علیه اللعنة) را در هم نوردید و معاویه(علیه اللعنة) “زیاد بن ابیه”(علیه اللعنة) برادرخوانده بدنام و سفاک خود را که حکمران بصره بود همزمان، به حکمرانى کوفه نیز منصوب نمود اما با چنان اعتراض سختى و مبارزه بى امانى از جانب حُجر مواجه شد که بر فراز منبر رفت و چنین گفت: «اگر نتوانم این قریه ناچیز (یعنى کوفه) را از شر تحریکات حجر حفظ کنم مرد نیستم! من بلائى بر سر حجر بیاورم که براى آیندگان عبرت باشد.» او اما با سرسختى حجر و یارانش مواجه شد و ناگزیر پس از تلاش‌هاى فراوان از دستگیرى وى نا امید شد اما با بى وفایى و خیانت کوفیان، چندى بعد، حجر مجبور شد در عوض دادن امان‌نامه از طرف زیاد، خود را تسلیم کند چون همرزمان حجر، بازداشت و سرکوب شدند، زیاد براى اینکه معاویه را به کشتن حجر وا دارد، شروع به جمع آورى شهادت‌هاى دروغ و طومارى بى‌اساس بر ضد حجر و همرزمانش کرد و سرانجام حجر و ۱۱ تن از یارانش را به شام حرکت داد و در نتیجه هفت تن از همراهان حجر، آزاد و باقى به مرگ محکوم شدند.

کوتاه‌ترین نماز در همه عمر

هنگامى که نوبت قتل حجر رسید از دژخیم خود اجازه خواست دو رکعت نماز بخواند؛ او موافقت کرد. حجر به نماز ایستاد و نماز را طول داد. پرسیدند: «آیا از ترس مرگ، نماز را طول دادى؟» گفت: «به خدا سوگند در عمرم هرگاه وضو ساخته‌ام دو رکعت نماز هم خوانده‌ام و هرگز نمازى به این کوتاهى نخوانده‌ام و براى اینکه خیال نکنید من از مرگ مى‌ترسم نمازم را این‌قدر کوتاه خواندم.» و بعد گفت: «پس از مرگ من، زنجیر از دست و پایم باز نکنید و خون پیکرم را نشویید زیرا مى‌خواهم روز رستاخیز با همین وضع با معاویه روبرو شوم.»

خبر شهادت حجر و همرزمانش، بازتاب وسیعی در جامعه داشت که شدیدترین اعتراض به این اقدام را امام حسین(علیه السلام) علیه معاویه انجام داد. در این بین، عایشه نیز که از عظمت مقام حجر نزد پیامبر خدا(ص) آگاه بود معترض بود و شخصى را نزد معاویه فرستاده بود تا مانع کشتن حجر شود اما کار از کار گذشته بود. عایشه به معاویه گفت: از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: «پس از من، هفت نفر کشته مى شوند که خدا و اهل آسمان از قتل آنان، خشمگین خواهند شد.»

گویند معاویه، هنگام مرگ، دچار کابوس ترسناکى شده بود و در حالى که به‌شدت دچار تشنج و درد بود تکرار مى‌کرد: «اى حجر! مؤاخذه و گرفتارى من به خاطر تو طولانى خواهد بود.»

تأثیر شهادت حجر

شهادت حجر، تأثیر بسیاری بر روحیه مردم گذاشت و موج نفرت از امویان، سراسر جامعه اسلامی را فرا گرفت به طوری که عایشه هنگامی که در موسم حج با معاویه دیدار کرد به او گفت: «چرا حجر و یاران او را کشتی و از خود شکیبایی نشان ندادی؟ به‌راستی که از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود در «مرج عذراء» (عدرا البلد) جماعتی کشته می‌شوند که فرشتگان آسمان از کشته‌شدن آنان، به خشم خواهند آمد.»  معاویه برای اینکه عمل خود را توجیه کند، گفت: «متأسفانه در آن زمان، هیچ مرد عاقل و کاردانی نزد من نبود تا مرا از این کار باز دارد!»

شبهات سیاسی پیرامون رهبر معظم انقلاب امام خامنه ای (مدطله العالی)

شبهه:

چرا رهبر معظم انقلاب که با حضرت علی (ع) مقایسه می شوند چه وجه تشابهی دارند که این مقایسه صورت می گیرد آیا نه اینکه که امام معصوم بوده و کسی همتای ایشان نیست و رهبر معظم معصوم نیست و در ادوار مختلف اشتباهاتی از ایشان دیده شد. پس چرا با مقایسه یک انسان عادی با معصوم مقام و منزلت معصوم را پایین آورده به شکلی که در اذهان عمومی اصطلاح علی زمان یا علی دوران به شکلی لوث گردیده و این امر باعث می گردد تا منافقین و مخالفین دین شیعه از این قیاس به ضرر مسلمین استفاده نمایند.

جواب:

به طور قطع اگر عده‌ای ایشان یا هر کس دیگری به جز امام زمان «عج‌الله تعالی فرجه الشریف» را امیرالمؤمنین زمان بداند و یا بخواند، بسیار خطا کرده است و شخص ایشان نیز مکرر از این امر نهی نموده‌اند. البته افکار عمومی سلیقه‌ها و بصیرت‌های متفاوتی دارند و چه بسا گاهی «بد دفاع کردن»، بیش از «خوب حمله کردن» به نفع دشمن باشد.

اما در نظر داشته باشید که مقایسه‌ی یا تطبیق شخصیت‌ها، رفتار‌ها و جریان‌ها، نه تنها هیچ اشکالی ندارد، بلکه جهت شناخت بیشتر لازم و ضروری است. وقتی معصوم (ع) می‌فرماید که تاریخ تکرار می‌شود، و عقل و بصیرت حکم می‌کند که «کلّ یوم عاشورا و کل ارض کربلا»، یعنی هر روز خود را در عاشورا ببینید و در هر کجا که باشید، آن جا کربلا است. چرا که مقابله‌ی کفر و ایمان، ظالم و مظلوم و حق و باطل همیشه و در همه جا جاری و ساری است و انسان باید ببیند که در عاشورا و کربلا‌‌ی زمان خود، در کدام جبهه است. امام حسین (ع) یا یزید. پس، در چنین حالتی نمی‌توان گفت: آقا امام حسین و یزید تکرار نمی‌شوند، چرا مقایسه می‌کنید(؟!) لذا شهید مطهری می‌فرماید: یزید بیش از 1300 سال پیش مرد، شما ببینید یزید زمان شما چه می‌کند!

در طول انقلاب امثال این قیاس‌های به حق زیاد داشته‌ایم. چنان چه حضرت امام خمینی رضوان‌الله علیه، در همان ابتدای انقلاب که گروه‌ها و جریان‌های متفاوتی (مانند اوضاع پس از انتخابات) با هم متحد شدند و قرار گذاشتند که در استادیوم امجدیه برای براندازی یا تغییر ساختارهای اصلی نظام تجمع کنند، امام طی برنامه‌ای فرمودند: من نمی‌گویم که من علی زمان هستم، ولی شما دارید کار خوارج را می‌کنید! و یا نسبت به شهدای حزب جمهوری و شهید بهشتی فرمودند: 72 تن و در رأسش سید مظلوم. یا نسبت به مرحوم آیت‌الله طالقانی فرمودند: زبانش مانند شمشیر مالک اشتر (برای علی علیه‌السلام) بود و ... .

پس، قیاس‌ها یا تشبیه‌ها اگر در حدّ مشابه یا برابر دانستن غیر معصوم با معصوم باشد، اشکال دارد و مضرّ است. اما اگر در همین حدّ باشد، مثلاً گفته شود: مردمان صدر اسلام، در دوران حکومت حضرت امیر علیه‌السلام، با ولی‌ امر خود چنین و چنان کردند و یا فلان گروه‌ها و جریانات (مانند خوارج) چنین و چنان کردند و ما باید امروز ببینیم که نسبت به حکومت اسلامی و ولی امر چه می‌کنیم و در کدام جناح هستیم؟ نه تنها اشکالی ندارد، بلکه لازم است. و جا ندارد کسی معترض شود که مگر ولی امر ما معصوم است که چنین قیاسی می‌نمایید؟

اگر امام حسین(ع) می دانست که شهید می شود چرا با پای خود به سوی قتلگاه رفت؟

شبهه : اگر امام حسین(ع) می دانست که شهید می شود چرا با پای خود به سوی قتلگاه رفت؟ پاسخ این پرسش بر اساس مقاله "نهضت عاشورا" از مرکز مطالعات و پژوهش‌‌های فرهنگی حوزه‌ی علمیه انتخاب شده است.

پاسخ به شبهه :

بر اساس احادیث و روایات شیعی علم امام(ع) موهبتی الهی است و نه اکتسابی؛ بدین صورت که هرگاه هر چه را بخواهد بداند، میداند. خداوند متعال میفرماید:

عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً الّا من ارتضی من رسولٍ.[1]

این آیه نشان میدهد که اختصاص علم غیب به خداوند به این معنی است که غیب را مستقلاً و از پیش خود ـ با لذات ـ کسی جز خدا نمیداند، ولی ممکن است پیامبر با رضایت پروردگار متعال، بداند و نیز ممکن است دیگر انسانها به تعلیم پیامبران از آن آگاهی یابند.

نکتهی قابل توجه، این است که علم موهبتی یاد شده تخلف ناپذیر میباشد، زیرا علم ثبت شده در لوح محفوظ آگاهی به چیزی است که قضای حتمی خداوند بدان تعلق گرفته است.

پاسخ از نگاه علامه طباطبائی

مرحوم علامه طباطبایی (ره) ـ صاحب تفسیر المیزان در ـ این باره میگوید: سیدالشهدا(ع) به عقیده شیعهی امامیه سومین جانشین از جانشینان پیامبر اکرم(ص) و صاحب ولایت کلیّه میباشد. علم امام(ع) به اعیان خارجیه و حوادث و وقایع ـ طبق آن چه از ادلّه نقلیه و براهین عقلیه بر میآید ـ دو قسم است؛ قسم اول: امام(ع) در هر شرایطی ـ به اذن خداوندی ـ به حقایق جهان هستی آگاه است، اعمّ از آنها که تحت حس قرار دارند یا آنها که از دایرهی حس بیرون میباشند؛ مانند موجودات آسمانی و حوادث گذشته و وقایع آینده؛ قسم دوم: علم عادی است. پیامبر(ص)، به نصّ قرآن کریم و همچنین امام(ع) بشری است مانند سایر افراد و اعمالی که در مسیر زندگی انجام میدهد، مانند اعمال سایر افراد، در مجرای اختیار و براساس علم عادی است و آنچه را شایسته میبیند انجام میدهد.[2]

قسم اول علم امام

لازمهی قسم اول این است که هیچ گونه تکلیفی بر متعلق این گونه علم از آن جهت که حتمیالوقوع است، تعلق نمیگیرد و نیز قصد و طلبی از انسان با آن ارتباط پیدا نمیکند؛ زیرا تکلیف همواره از راه امکان، به فعل تعلق میگیرد و لازمهی امکان هم اختیاری بودن فعل و ترک است و متعلق علم امام از جهت ضروری الوقوع و متعلق قضای حتمی بودن آن، محال است مورد تکلیف قرار گیرد؛ پس علم به قضای حتمی در زندگی عملی انسان تأثیر ندارد و تکلیفآور نیست. این شخص با علم به خطر، زندگی عادی خود را ادامه میدهد اگر چه به خطر منتهی خواهد شد و مشمول آیهی:

و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة. [3]

نیست؛ زیرا در تهلکه واقع شده است نه این که خود را به هلاکت انداخته باشد. شایان ذکر است که این آیه از آیات مربوط به جهاد است؛ زیرا از پیش از آن که میفرماید:

وأنقفوافی سبیل الله و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة.

این گونه فهمیده میشود که اگر اموالتان را در راه جهاد، انفاق نکنید پس همانا دشمن بر شما مستولی میگردد و شما را به هلاکت میرساند. روایتی در این زمینه از براء بن عازب نقل شده است که در یکی از جنگها مردی از مهاجرین بر صف دشمن حمله کرد، مردم فریاد زدند که خودش را به هلاکت انداخت و به کشتن داد و آیهی مذکور را قرائت کردند سپس ابوایوب انصاری گفت: من از شما به این آیه عالمتر هستم، همانا این آیه در شأن ما انصار نازل شده است که پیامبر(ص) را همراهی، و وقتی اسلام قوّت گرفت و اهلش زیاد شد، به سوی اهل و اموال خودمان برگشتیم و خودمان را به هلاکت افکندیم و منظور از هلاکت، ترک جهاد است.[4]

آری متعلق قضای حتمی و مشیّت قاطعهی حق تعالی، مورد رضا به قضاست؛ چنان که سیدالشهدا(ع) در آخرین ساعات زندگی خود، در میان خاک و خون میفرمود: «ای خدا بر قضا و حکم تو صبر پیشه میکنم، ای فریادرس کسی که جز تو فریادرسی ندارد.»[5] همچنین در خطبهای که به هنگام بیرون آمدن از مکه ایراد فرمود، آمده است:

رضی الله رضانا اهل البیت.

آنچه باید بدان توجه داشت این است که علم قطعی امام به حوادث تغییرناپذیر، مستلزم جبر نیست؛ چرا که در جهان هستی که مخلوق الهی است، چیزی جز با مشیّت الهی و اذن خداوندی به وجود نمیآید و مشیّت خداوندی به افعال اختیاری انسانی، از راه اراده و اختیار تعلق گرفته؛ مثلاً خداوند خواسته است که انسان فعلی، را با اختیار و اراده انجام دهد. بدیهی است که تحقق این فعل با این اوصاف، لازم و قطعی خواهد بود و با این همه، اختیاری هم هست؛ زیرا اگر اختیاری نباشد ارادهی خداوند از مرادش تخلف میکند

و ما تشاؤون الّا ان یشاء الله رب العالمین.[6]

بنابراین میتوان گفت: امام(ع) میدانست که تلاش در برابر قضای حتمی سودی ندارد؛ چنان که خداوند در کلام خود در سورهی آل عمران در برابر آنها که در جنگ احد گفته بودند: اگر یاران کشته شده پیش ما بودند، نمیمردند. میفرماید: «بگو اگر در خانههایتان نیز بودید کسانی که برایشان قتل نوشته شده بود به سوی آرامگاههای خود بیرون میآمدند.»[7]

قسم دوم از علم امام

این نوع علم امام تکلیف آور است، بر خلاف قسم اول از علم امام(ع) که علم غیبی است و تکلیف آور نیست. امام حسین(ع) از جهت عادی خود نیز به شهادت خود و یارانش آگاهی داشت؛ بنابر ادلهای که در پی خواهد آمد، ولی از این جهت که اسلام در خطر بود، ملاحظه و ترسی از کشته شدن نداشت و اهداف بلند و عالی آن حضرت بود که در این راه او را از انجام هر کاری برای اسلام باز نمیداشت.

مدارک و مصادر معتبر تاریخی دلالت دارند که امام از شهادت خود و به دست نیامدن پیروزی نظامی، علم و آگاهی داشت و میدانست که شرایط تأسیس حکومت اسلامی فراهم نیست؛ پس هدف آن حضرت از قیام، اساساً اعلان بطلان حکومت یزید، احیاء دین، رفع شبهات و انحرافات فکری و نجات نظام حکومت اسلامی و دفع ضربات کشندهی حکومت یزید، از دین بود. اینک برخی از فقرات کلام سیدالشهدا(ع) را که بر علم ایشان دلالت دارد، بیان میکنیم:

1. به عبدالله بن زبیر در مکه میفرمود: به خدا سوگند اگر من در هر پناهگاهی باشم، مرا بیرون میآورند، تا مقصود خود را انجام دهند. به خدا سوگند! در تعدّی و ستم بر من از حد بگذرند؛ چنانکه یهود در مورد شنبه از حد گذشتند[8] (و احترام روز شنبه را از بین بردند.) 2. امام حسین(ع) میفرمود:

والله لا یدعونی حتی یستخرجوا هذه العلقة من جوفی فاذا فعلوا سلط الله علیهم من یذلهم حتی یکونوا اذلّ من فرام الامة (والفرام خرقة تجعلها المرأة فی قلبها اذا حاضت).[9]

به خدا سوگند! مرا رها نمیکنند تا خون قلبم را بیرون آورند؛ پس وقتی چنین کردند، خداوند کسی را از آنان بر آنها مسلط سازد که آنها را ذلیل کند آن قدر که از خرقهی زنان هم خوارتر گردند. و مانند این، شواهد بسیار است که برای جلوگیری از اطالهی کلام به همین مختصر اکتفا میکنیم.

اما هدف امام حسین(ع) را با توجه به سخنان آن حضرت میتوان چنین بیان کرد: امر به معروف و نهی از منکر، امام حسین(ع) برای ارائه دادن الگویی برتر و واحد، با توجه به آیهی شریفهی 104 از سورهی آل عمران که میفرماید:

و لتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون

از کلام خود امام حسین(ع)

به این حرکت نمادین اقدام نمود و این مطلب از کلام خود آن حضرت، در وصیتی که به محمدبنحنفیه نگاشته است، به دست میآید؛ چرا که فرمود:

انی لم اخرج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً ... انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی محمد(ص) ارید أن آمر بالمعروف و أنهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی علی بن ابی طالب...[10]

من از روی خودخواهی و سرمستی و گردنکشی و فساد و ظلم خارج نشدهام و جز این نیست که خارج شدم برای اصلاح در امت جدّم رسول خدا(ص) و اراده دارم که امر به معروف و نهی از منکر کنم و مطابق سیرهی جدم(ص) و پدرم، علی بن ابی طالب(ع)، رفتار نمایم.

آری به راستی حضرت حسین بن علی(ع) از خطری که متوجه دین شده بود، آگاه بود؛ از این رو در همان آغاز کار که مروان در مدینه به آن حضرت توصیه کرد که با یزید بیعت کند و به اصطلاح او، محترمانه و با آسایش خاطر زندگی نماید، فرمود:

انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید؛[11]

همانا ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم؛ باید با اسلام وداع کرد؛ زیرا امت به شبانی مثل یزید مبتلا شده است. دلایل فراوان دیگری نیز وجود دارد که حضرت سیدالشهدا(ع) اهدافی الهی و دور ازهوای نفس را جستجو میکرد و در راه رسیدن به این اهداف، جان گرانقدر خویش و یارانش را فدا کرد.

در پایان توضیح این نکته را لازم میدانیم که قیام امام حسین(ع) صرفاً یک قیام نظامی نبود، بلکه یک قیام سیاسی بود که تبعات نظامی نیز در برداشت؛ چرا که امام حسین(ع) بنابر شواهد تاریخی؛ به تجهیز و تهیه سپاه جنگی، ادوات و نفرات اقدام نکرد.

پی نوشت ها:

[1]. دانای نهان است. و کسی را بر غیب خود آگاه نمیکند جز پیامبری که از او خشنود باشد»، سورة جن، آیة 26.

[2]. چهره‌ی درخشان حسین بن علی(ع)، علی ربانی خلخالی، ص 134 ـ 140، انتشارات مکتب الحسین(ع)، چاپ 6، سال 1379 ش، قم.

[3]. بقره، 195.

[4]. تفسیر کبیر، فخر رازی، ج 5، ص 150، مکتبة الاعلام الاسلامی، قم، و مقدمه لهوف سید ابن طاووس.

[5]. «صبراً علی قضائک یا رب لا اله سواک یا غیاث المستغیثین مالی رب سواک و لا معبود غیرک، صبراً علی حلمک یا غیاث من لا غیاث له» مقتل الحسین(ع)، ص 283، سید عبد الرزاق مقرم، دارالکتاب بیروت.

[6]. تکویر، 29.

[7]. آل عمران، 145، «قل لو کنتم فی بیوتکم لبرز الذین کتب علیهم القتال الی مضاجعهم».

[8]. «وایم الله لو کنت فی جحر هامّة من هذه الهوام لاستخرجونی حتی یقضوا بی حاجتهم و الله لیعتدن علیّ کما اعتدت الیهود فی السبت»، الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 39، ابن اثیر، نشر دار صادر، دار بیروت، سال 1385 هـ ق.

[9]. الارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 78 ، انتشارات علمیه اسلامیه، مترجم، سید هاشم رسولی محلاتی.

[10]. بحارالانوار، تهران، ج 44، ص 329.

[11]. مثیرالاحزان، ابن نما، تحقیق و نشر مدرسه الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم، سال 1406 هـ ق، محقق سید محمد باقر موحد ابطحی.

"مرگ بر آمریکا" مثل همان «اعوذ باللَّه من الشّيطان الرّجيم» است

«مرگ بر امريكا»يى كه مردم ما مى‌گويند، مثل همان «اعوذ باللَّه من الشّيطان الرّجيم» است كه اول هر سوره‌ى قرآن قبل از «بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم» گفته مى‌شود.

اين‌كه مى‌بينيد ملت ما بعد از بيست‌وشش سال «مرگ بر امريكا» را فراموش نمى‌كند، به‌ خاطر اين است كه غفلت از توطئه‌ى استكبار جهانى همان، و اسير توطئه شدن همان. در واقع «مرگ بر امريكا»يى كه مردم ما مى‌گويند، مثل همان «اعوذ باللَّه من الشّيطان الرّجيم» است كه اول هر سوره‌ى قرآن قبل از «بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم» گفته مى‌شود. استعاذه‌ى به خدا از شيطان رجيم براى چيست؟ براى اين است كه انسان مؤمن يك لحظه حضور شيطان را فراموش نكند؛ يك لحظه از ياد نبرد كه شيطان آماده‌ى حمله به او و انهدام حصار معنوى و ايمانىِ اوست. «مرگ بر امريكا» هم براى اين است كه ملت فراموش نكند سلطه‌گران جهانى منافع سرشارى كه در اين كشور داشته‌اند و دست آنها كوتاه شده، از ياد نبرده‌اند. آنها هميشه دنبال اين هستند كه همان منافع را باز در داخل اين كشور براى خودشان تأمين كنند و به قيمت نابودى استعداد جوانان و آينده‌ى اين كشور، بر ثروت و علم و فناورى خود بيفزايند. پس ملت ايران دير شروع كرد؛ از انقلاب اسلامى شروع كرد.

امام خامنه ای/ در ديدار اعضاى انجمن‌‌هاى اسلامى دانش‌آموزان‌/۱۳۸۳/۱۲/۲۴

عقیم بودن امام حسن عسگری (ع)

پاسخ :چون در اين سؤال چند مسأله مطرح شده است، در آغاز بايد هر كدام جداگانه طرح و آن گاه پاسخ به طور مستقل داده شود.

1. ادعا شده كه حضرت مهدي (عج) از اولاد امام حسن ـ عليه السلام ـ است نه از نسل امام حسين ـ عليه السلام ـ !!

2. حضرت مهدي (عج) هنوز به دنيا نيامده است!!

3. حضرت امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ به اعتراف همگان تا پايان عمر عقيم بوده است!!

بي ترديد هر كدام از اين مسائل نيازمند تحقيق گسترده بوده و مبحث مبسوطي را مي طلبد اما در اين جا به طور خلاصه به مطالبي اشاره مي شود.

الف. در مورد سؤال اول بايد گفت: محدثين شيعه و سنّي، روايات متعددي از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل كرده اند كه حضرت مهدي (عج) از اولاد امام حسين ـ عليه السلام ـ است از جمله:

1. شيخ صدوق به روايت عبدالرحمان بن سَمره از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در يك حديث طولاني كه صفات امام علي ـ عليه السلام ـ و حسنين ـ عليهم السلام ـ را بيان داشته نقل كرده است كه:

"حسن و حسين ـ عليهم السلام ـ دو امام و سيد اهل بهشت هستند. و 9 امام از نسل حسين ـ عليه السلام ـ امام اين امت است. كه نهم آن قائم امت بوده و زمين را از قسط و عدل پر مي كند...[1] هم چنين شيخ صدوق سي و هشت حديث را با سندهاي مختلف در اين مورد بيان كرده است.

و باز شيخ صدوق از امام حسين ـ عليه السلام ـ پنج حديث نقل نموده كه آن حضرت فرموده است، امام قائم از فرزندان من مي باشد كه از آن جمله مي توان به روايتي اشاره كرد كه عبدالرحمان بن حجاج از امام صادق ـ عليه السلام ـ و او از پدر بزرگوارش امام باقر ـ عليه السلام ـ و وي از امام سجاد ـ عليه السلام ـ نقل كرده كه امام حسين فرموده است: نهم از فرزندان من، سنتي از حضرت يوسف و موسي بن عمران را به همراه دارد. او قائم اهلبيت ما است و او صاحب غيبت است.[2]

2. حافظ محمد گنجي شافعي (م 685) روايات متعدد به سندهاي مختلف از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آورده است كه از جمله، به روايت از حذيفه اين گونه بيان مي كند كه حضرت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـفرمود: "اگر از دنيا باقي نماند مگر يك روز، خداوند در آن روز مردي را بر مي انگيزد كه اسمش اسم من و خلقش خلق من است و مردم بين ركن و مقام با او بيعت كنند... جناب سلمان (ره) برخواست و فرمود: يا رسول الله از نسل كدام يكي از فرزندان شماست؟" حضرت اشاره به امام حسين ـ عليه السلام ـ كرده و دست روي بازوي او گذاشت و فرمود: "از نسل اين فرزندم مي باشد."[3]

3. ابراهيم بن محمد جويني شافعي، به همين مضمون[4] روايتي را نقل كرده است.

4. علاء الدين متقي، هندي (م 977) با سندهاي متعدد نيز به همين مضمون روايتي را نقل كرده است.[5]

5. علي بن محمد مالكي مشهور به ابن صباغ (م 652) اين روايت را ذكر كرده است.[6]

بنابراين، از روايات فوق به دست مي آيد، كه حضرت مهدي (عج) از نسل امام حسين ـ عليه السلام ـ است نه از امام حسن ـ عليه السلام ـ .

نكته: شايد در روايات كه آمده است پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرموده است حضرت مهدي (عج) از نسل حسين ـ عليه السلام ـ است و يا در بعضي از روايات ديگر آمده كه از نسل امام حسن ـ عليه السلام ـ است. اشاره به اين است كه چون مادر امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ دختر امام حسن ـ عليه السلام ـ مي باشد. و از اين طريق نسل حضرت مهدي (عج) به امام حسن ـ عليه السلام ـ نيز مي رسد. بنابراين، هيچ گونه منافاتي ندارد كه حضرت مهدي از طريق امام حسين ـ عليه السلام ـ از نسل فرزند پسري، و از امام حسن ـ عليه السلام ـ از نسل فرزند دختري باشد. (لطف الله صافي گلپايگاني، منتخب الاثر، ف 2، ب 9، ح 1، مؤسسه السيد المعصومه، قم، 1421 هـ).

ب. در قسمت دوم سؤال گفته شده است: "امام مهدي (عج) هنوز به دنيا نيامده است". در جواب اين سخنعلماي اهل تحقيق اعم از شيعه و سنّي، مطالب فراواني را بيان داشته اند كه به نمونه هايي از آنها اشاره مي گردد.

علما و محدثين اماميه، از جمله علامه مجلسي،[7] شيخ مفيد،[8] شيخ صدوق (ره)[9] و... اتفاق بر آن دارند كه حضرت مهدي (عج) در نيمه شعبان سال 255 در سامرا چشم به جهان گشود. و از علماي اهل سنت افراد متعددي اين مطلب را نقل كرده اند كه مي توان به موارد ذيل اشاره كرد:

1. ابن خلكان كه از محققين و مورخين اهل سنت است مي گويد: "ابوالقاسم محمد فرزند حسن عسكري فرزند علي الهادي فرزند محمد جواد، دوازدهمين امام شيعه است. لقب معروف او "حجت" است... او در نيمه شعبان سال 255 متولد شد. در هنگام درگذشت پدر، عمر او پنج سال بود. نام مادر او، "خمط" و برخي "نرجس" هم گفته اند.[10]

2. ابن مسعود مورخ معروف مي گويد: ابومحمد حسن بن علي العسكري، در هنگام وفات 29 سال داشت او پدر مهدي منتظر است.[11]

3. عبدالوهاب شعراني از عرفاي اهل سنت مي باشد آورده است: "مهدي از اولاد امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ است. او در نيمه ماه شعبان سال 255 متولد شد. او زنده است تا اين كه با عيسي بن مريم ملاقات كند.[12]

جهت مطالعه بيشتر به منابع ذيل مراجعه گردد:

1. محمد بن طلحه شافعي كه مي گويد: مهدي پسر امام حسن عسكري است. او زنده و موجود و از زمان غايب شدنش تاكنون باقي است.[13]

2. سبط ابن جوزي، در تذكرة الخواص.[14]

3. شبلنجي در نور الابصار.[15]

از آن چه بيان شد نتيجه مي گيريم كه همان گونه كه اصل مسأله مهدويت در ميان علماي اسلامي يك امر مسلم و قطعي است، تولد و حيات او نيز يك امر مسلم مي باشد. و بسياري از محققان اتفاق نظر دارند كه او زنده است و به مصلحت الهي ظهور مي كند. اين كه گفته مي شود كه امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ عقيم بوده است ادعايي بيش نيست.

و روايات متعدد خلاف مدعاي فوق را اثبات مي كند كه در ذيل به چند نمونه اشاره مي شود:

1. شيخ صدوق (ره) به روايت احمد بن اسحاق نقل مي كند كه پس از حضور به خدمت امام حسن عسكري وسوال از امام آينده... آن حضرت كودكي سه سالة را آورده كه چهره او مثل ماه مي درخشيد و فرمود: اسم او اسم پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و كنيه او كنية آن حضرت است. بعد از من امام است و جهان را پر از عدل مي كند... .[16]

2. شيخ الاسلام جويني (حمويني) در حديث طولاني نقل مي كند كه: ... خداوند در صلب امام حسن عسكري نطفة پاك و مبارك قرار داده است كه امام تقي و نقي است و به عدل حكم مي كند.[17]

3. ابن خلكان مي گويد: امام مهدي از از اولاد امام حسن عسكري است.[18]

4. عبدالوهاب شعراني مي گويد، مهدي از اولاد امام حسن عسكري است[19]...و... .

در نتيجه: آن چه كه از روايات متعدد به نقل از علماي فريقين بيان گرديد، برخلافت مدعايي است كه مي گويد: حضرت مهدي از اولاد امام حسن ـ عليه السلام ـ و او تاكنون به دنيا نيامده است، و يا اين كه امام حسنعسكري عقيم بوده است.[20]

[1] . ابي جعفر محمد بن بابويه قمي (شيخ صدوق)، كمال الدين، اتمام النعمه، ج 2، باب 24، ص 282، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1363.

[2] . همان، ج 2، باب 30، ص 328.

[3] . محمد گنجي شافعي، البيان في اخبار صاحب الزمان، طبع مؤسسة اعلمي مطبوعات، بيروت، 1977 م.

 [4] . شيخ الاسلام ابراهيم بن محمد جويني شافعي، فوايد السمطين، ج 2، باب 35، مؤسسه طبع و نشر، بيروت، طبع اول، 1978 م.

[5] . علاء الدين متقي هندي، كنز العمال، مؤسسه الرساله، بيروت، 1979.

[6] . علي بن محمد مالكي مشهور به ابن صباغ، فصول المهمه، منشورات اعلمي، تهران.

[7] . محمد باقر مجلسي، بحار الانوار، ج 13، فصل بشارت حضرت مهدي (عج)، مؤسسه الوفاء بيروت، 1983 م.

[8] . محمد بن نعمان (مفيد)، الارشاد في حجج الله العباد، ص 346، مؤسسه آل البيت، 1314 هـ .

[9] . ابوجعفر محمد ابن بابويه قمي (صدوق)، كمال الدين اتمام النعمه، ج 2، باب 42، ترجمه منصور پهلوان، نشر دارالحديث قم، 1380.

[10] . شمس الدين احمد بن خلكان، وفيات الاعيان، ج 3، ص 316، دار صادر، بيروت، 1978.

[11] . ابي الحسن ابن مسعود، مروج الذهب، ج 4، ص 199، انتشارات دار الهجرت، قم، 1363 ش.

[12] . عبدالوهاب شعراني، اليواقيت و الجواهر، چ مصر، 1307 ق؛ و ر.ك: محي الدين عربي، فتوحات مكيه، ج 3، باب 366، بيروت، مؤسسه اعلمي؛ و بشراوي، عبدالله، الاتحاف بحب الاشراف، ص 178، چ مصر، 1316 ق.

[13] . محمد بن طلحه شافعي، المطالب السئول في مناقب آل الرسول، ص 88، مؤسسه ام القراء، بيروت، 1420.

[14] . سبط ابن جوزي، تذكرة الخواص، ص 88، مؤسسه اهل البيت، بيروت، 1981 م.

[15] . شيخ مؤمن شبلنجي شافعي، نور الابصار، ص 185، دار الفكر، بيروت، 1979 م.

 [16] . ابوجعفر ابن بابويه قمي، كمال الدين تمام النمعة، ج 2، باب 38، ص 80، ترجمه منصور پهلوان، نشر دار الحديث، قم، 1380.

[17] . شيخ الاسلام ابراهيم محمد جويني شافعي، فرائد السمطين، ج 2، باب 35، مؤسسه طبع و نشر، بيروت، ط اول، 1978م.

[18] . شمس الدين احمد بن خلكان، وفيات الاعيان، ج 3، ص 316، دار صادر، بيروت، 1978.

[19] . عبدالوهاب شعراني، اليواقيت و الجواهر، چاپ مصر، 1307 ق.

[20] . مراجعه شود به: "الامام المهدي عند اهل السنة" فقيه الايماني، مهدي، تحقيق: مؤسسه اهل البيت، قم، 1418. كه در اين تحقيق، 67 كتاب از كتب اهل سنت را با تمام مشخصات ذكر كرده است كه از حيات و تولد امام مهدي (عج) و اين كه او فرزند امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ مي باشد سخن گفته اند

آیا اهل بیت علیهم‌السلام نیز از همان اول محرم عزاداری می‌کردند؟

سوال : آیا اهل بیت علیهم‌السلام نیز از همان اول محرم عزاداری می‌کردند؟ آیا دائم ذکر مصیبت می‌نمودند؟ آیا سندی وجود دارد؟

پاسخ : پایگاه پاسخگویی به سؤالات و شبهات (ایکس – شبهه): عزاداری، آن هم برای اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام، یک مراسم سنّتی نیست که زمان خاصی داشته باشد. بدیهی است که هر کس در هر زمان یاد محبوب از دست رفته نماید، محزون می‌گردد و اگر او شخصیتی بارز، انسانی والا مقام و خیرخواهی باشد و به ظلم کشته شده باشد، دل یاد کننده غمگین و چشمش گریان می‌شود، چه رسد به یاد اهل بیت علیهم‌السلام. پس امامان علیهم‌السلام هیچ گاه از این حزن دلشان آرام نگرفت و چشم‌شان خشک نگردید.

اما در عین حال، شعایر را با بزرگداشت آنها در سالگردها، مناسبت‌ها و موقف‌ها، حفظ و تقویت می‌نمودند و به ویژه بر زنده نگهداشتن نهضب عاشورا و پویایی خط امام حسین علیه‌السلام اصرار داشتند. لذا هر چند شرایط و خفقان دوران آنها اجازه نمی‌داد تا مثل ما راحت سرتاسر کشور را سیاه‌پوش کرده و عزاداری نمایند، اما اگر می‌توانستند مجلس عزا برپا می‌کردند و اگر نمی‌توانستند، حتی شده برای یک نفر هم که باشد، از همان اول محرم روضه‌خوانی می‌نمودند، ذکر مصیبت می‌کردند و یاد این ایّام را در اذهان زنده و پویا نگاه می‌داشتند – منتهی روضه‌ها و ذکر مصیبت‌های حکیمانه، بیدار کننده و جهت بخش.

از جمله این روضه‌خوانی‌ها که از ابتدای ماه محرم شروع می‌شد، روضه‌خوانی‌های حضرت امام رضا علیه‌السلام می‌باشد – اگر چه حتی فقط برای یک نفر:

روضه خوانی امام رضا علیه‌السلام، برای یک نفر:

«عيون أخبار الرضا عليه السلام - جلد‏ اول صفحه 299 و 300»

ریان بن شبیب گوید روز اول ماه محرم خدمت حضرت رضا رسیدم. به من فرمود اى پسر شبیب روزه‏اى؟ گفتم نه فرمود این روزیست كه زكریا بدرگاه پروردگارش دعا كرد و گفت پروردگارا به من ببخش از پیش خود نژاد پاكى زیرا تو شنواىِ دعائى خدا برایش اجابت كرد و به فرشتگان دستور داد ندا كردند زكریا را كه در محراب ایستاده بود كه خدا تو را به یحیى بشارت می‌دهد هر كه این روز را روزه بدارد و سپس دعا بدرگاه خدا كند خدا مستجاب كند چنان كه براى زكریا مستجاب كرد.

«ثمَّ قَالَ یا ابْنَ شَبِیبٍ إِنَّ الْمُحَرَّمَ هُوَ الشَّهْرُ الَّذِی كَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِیةِ فِیمَا مَضَى یحَرِّمُونَ فِیهِ الظُّلْمَ وَ الْقِتَالَ لِحُرْمَتِهِ فَمَا عَرَفَتْ هَذِهِ الْأُمَّةُ حُرْمَةَ شَهْرِهَا وَ لَا حُرْمَةَ نَبِیهَا «صلی الله علیه و آله و سلّم» لَقَدْ قَتَلُوا فِی هَذَا مُحَرّم الشَّهْرِ ذُرِّیتَهُ وَ سَبَوْا نِسَاءَهُ وَ انْتَهَبُوا ثَقَلَهُ فَلَا غَفَرَ اللَّهُ لَهُمْ ذَلِكَ أَبَدا.»

سپس فرمود: اى پسر شبیب! بهراستى محرّم همان ماهى است كه اهل جاهلیت در زمان گذشته ظلم و قتال را به خاطر احترامش در آن حرام مى‏دانستند؛ امّا این امّت نه حرمت این ماه را نگه داشتند و نه حرمت پیغمبرشان صلّی‌الله‌ علیه ‌و ‌آله‌ و‌ سلّم را. در این ماه ذریه‌ی او را كشتند و زنانش را اسیر كردند و اموالش را غارت كردند خدا هرگز این گناه آنها را نیامرزد.

ملاحظه: دقت شود که در همین جمله‌ی کوتاه، ضمن آن که بغض و عداوت دشمنانی که ادعای مسلمانی داشتند را، آن هم تا آن حدی که حتی رسوم جاهلیت را زیر پا بگذارند، بیان می‌دارند، ذکر مصیبت نیز نمودند و به عقوبت آنها نیز تصریح داشتند تا بعدها کسی نگوید: خدا ارحم الراحمین است، شاید یزید و شمر و خولی را نیز بیامرزد. و سپس روضه‌خوانی خود در اول ماه محرم را چنین ادامه دادند:

«یا ابْنَ شَبِیبٍ إِنْ كُنْتَ بَاكِیاً لِشَی‏ءٍ فَابْكِ لِلْحُسَینِ بْنِ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهم السلام فَإِنَّهُ ذُبِحَ كَمَا یذْبَحُ الْكَبْشُ وَ قُتِلَ مَعَهُ مِنْ أَهْلِ بَیتِهِ ثَمَانِیةَ عَشَرَ رَجُلًا مَا لَهُمْ فِی الْأَرْضِ شَبِیهُونَ وَ لَقَدْ بَكَتِ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرَضُونَ لِقَتْلِهِ وَ لَقَدْ نَزَلَ إِلَى الْأَرْضِ مِنَ الْمَلَائِكَةِ أَرْبَعَةُ آلَافٍ لِنَصْرِهِ فَوَجَدُوهُ قَدْ قُتِلَ فَهُمْ عِنْدَ قَبْرِهِ شُعْثٌ غُبْرٌ إِلَى أَنْ یقُومَ الْقَائِمُ فَیكُونُونَ مِنْ أَنْصَارِهِ وَ شِعَارُهُمْ یا لَثَارَاتِ الْحُسَین‏ یا ابْنَ شَبِیبٍ لَقَدْ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ «علیهم السلام» أَنَّهُ لَمَّا قُتِلَ الْحُسَینُ جَدِّی علیه السلام مَطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً وَ تُرَاباً أَحْمَرَ یا ابْنَ شَبِیبٍ إِنْ بَكَیتَ عَلَى الْحُسَینِ علیه السلام حَتَّى تَصِیرَ دُمُوعُكَ عَلَى خَدَّیكَ غَفَرَ اللَّهُ لَكَ كُلَّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتَهُ صَغِیراً كَانَ أَوْ كَبِیراً قَلِیلًا كَانَ أَوْ كَثِیرا»

... اى پسر شبیب! اگر براى چیزى گریان شدی، براى حسین علیه‌السّلام گریه كن كه او را سر بریدند همان‌گونه که گوسفند را سر می‌برند و هجده كس از خاندانش علیهم‌السّلام با او كشته شدند كه روى زمین مانندى نداشتند؛ آسمان‏هاى هفت‏گانه و زمین‏ها براى كشته‌شدن او گریستند و چهار هزار فرشته براى یاری‏اش به زمین آمدند و دیدند که ایشان كشته شده‌اند. پس بر سر قبرش ژولیده و خاك‌آلود می‌باشند تا قائم علیه‌السّلام قیام كنند و یاری‏اش كنند و شعار آن‏ها «یا لثارات الحسین علیه‌السّلام» (ای خونخواهان حسین علیه‌السّلام) است.

اى پسر شبیب! پدرم از پدرش از جدّش علیهم‌السّلام برایم باز گفت كه: چون جدّم حسین علیه‌السّلام كشته شد، آسمان خون و خاك سرخ بارید. اى پسر شبیب! اگر بر حسین علیه‌السّلام گریه كنى تا اشک‌هایت بر گونه‏هایت روان شود، خداوند هر گناهى که كردى از کوچک و بزرگ و كم و زیاد می‏آمرزد.

ملاحظه: در این فراز با بیان مصیبت بریدن سر امام (ع) و کشتن هجده‌ تن از خاندان ایشان، به اهمیت گریه بر مصیبت‌ها امام حسین (ع) و صواب و ثواب آن اشاره کردند و تصریح نمودند که ملائک در زمین و آسمان نیز بر این مصیبت گریستند. اما تأکید نمودند که این گریه، از نوع گریه‌ی محزونِ ناامید نیست، بلکه گریه‌ای بیدار کننده، جهت دهنده و امیدوار کننده به ظهور قآئم آل محمد عجل الله تعالی فرجه الشریف می‌باشد.

سپس بر اهمیت، مقام و منزلت و آثار چنین ذکر مصیب و گریه‌ای اشاره نموده و فرمودند:

«یا ابْنَ شَبِیبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَلْقَى اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَا ذَنْبَ عَلَیكَ فَزُرِ الْحُسَینَ ع یا ابْنَ شَبِیبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَسْكُنَ الْغُرَفَ الْمَبْنِیةَ فِی الْجَنَّةِ مَعَ النَّبِی وَ آلِهِ ص فَالْعَنْ قَتَلَةَ الْحُسَینِ یا ابْنَ شَبِیبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ لَكَ مِنَ الثَّوَابِ مِثْلَ مَا لِمَنِ اسْتُشْهِدَ مَعَ الْحُسَینِ ع فَقُلْ مَتَى مَا ذَكَرْتَهُ یا لَیتَنِی كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً»

... اى پسر شبیب! اگر شاد می‏شوی که خدا را ملاقات کنی در حالی که گناهى نداری، حسین علیه‌السّلام را زیارت كن. اى پسر شبیب! اگر شاد می‏شوی که در غرفه‏هاى ساخته‌شده در بهشت با پیغمبر و آلش علیهم ‌السّلام ساكن شوى، بر قاتلان حسین علیه‌السّلام لعنت بفرست. اى پسر شبیب! اگر شاد می‏شوی که ثوابی مانند ثواب کسانی که با حسین علیه‌السّلام شهید شدند برای تو باشد، هر وقت به یادش افتادى بگو: «یا لَیتَنِی كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً»: «ای كاش با آن‏ها بودم تا به فوز عظیمى مى‏رسیدم».

ملاحظه: و سپس به نکته‌ای بس مهم تصریح نمودند؛ مبنی بر این که هر کسی با محبوبش محشور می‌گردد، اگر چه محبوب او یک قطعه سنگ باشد. پس کسی که قصد دارد با اهل بیت علیهم‌السلام محشور گردد، محبت آنان را در دل دارد و به شادی آنها شاد و به غم آنها مغموم می‌گردد:

«يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ مَعَنَا فِي الدَّرَجَاتِ الْعُلَى مِنَ الْجِنَانِ فَاحْزَنْ لِحُزْنِنَا وَ افْرَحْ لِفَرَحِنَا وَ عَلَيْكَ بِوَلَايَتِنَا فَلَوْ أَنَّ رَجُلًا تَوَلَّى حَجَراً لَحَشَرَهُ اللَّهُ مَعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَة»

... اى ابن شبيب! اگر دوست دارى با ما در درجات عالى بهشت همراه باشى، در اندوه ما اندوهگين و در خوشحالى ما، خوشحال باش، و بر تو باد به ولايت ما، زيرا اگر كسى سنگى را دوست داشته باشد، خداوند در روز قيامت او را با آن سنگ محشور خواهد كرد.

جریان عروسی حضرت قاسم (ع)

سوال: قاسم داماد - در مجلس روضه خوانی در ششم محرم مداح جریان عروسی حضرت قاسم را بیان كرد كه امام حسین (ع) در كربلا حضرت قاسم را با دختر 9 ساله خودشان عقد كرده‌اند و سپس عده‌ای از مردم گل آوردند و پخش كردند آیا این موارد درست می‌باشد یا از موارد خرافه است؟

پاسخ: ای کاش فقط دروغ و خرافه بود، اما نه تنها دروغ است، بلکه تحریفی توطئه‌آمیز و هدفدار می‌باشد.

پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله فرمودند: «اگر حدیثی از قول من به شما نقل شد که با قرآن کریم و عقل مطابقت نداشت، آن را به سینه دیوار بزنید و نپذیرید»، حال مسئله دامادی حضرت قاسم علیه‌السلام و اهتمام حسین علیه‌السلام بدان، آن هم در چنین روز و شرایطی از همین موارد است. آیا خود ما باشیم، چنین خواهیم کرد؟!

تصور کنید [العیاذ بالله]، در شرایط کربلا و بحبوحه ی تاسوعا یا عاشورا، که از سویی تمام اسلام در مقابل تمام کفر قرار گرفته است – از سوی دیگر اهل بیت در محاصره هستند – از سویی دیگر تشنگی امان همه از مرد و زن، پیر و جوان و حتی کودکان را بریده است و در نهایت همه منتظر فاجعه‌ای بزرگ و قتل عام هستند، یک دفعه امام حسین علیه‌السلام بفرماید: مراسم عقد و عروسی و حجله برپا کنید، تا هم قاسم داماد نشده شهید نشود و هم من دامادی او را ندیده از دنیا نروم؟!

بی‌تردید این تحریفات و دروغ‌ها همین‌طوری و از روی احساسات و نیز غفلت به واقعه‌ی عاشورا اضافه نشده است، بلکه هدفدار بوده است و امروزه نیز ترویج آن کاملاً هدفدار است، هر چند عده‌ای عوام، از روی خرافه و جهالت، عامل این ترویج باشند.

بدیهی است که با قبول این دروغ بزرگ، نگاه به امام حسین علیه‌السلام و نهضت جاودانه‌اش تغییر می‌یابد و نگاه به حضرت قاسم علیه‌السلام، از نوجوانی که آن قدر معرفت، ایمان، اخلاص دارد و آن قدر ولایت پذیر است که مرگ در این راه را «احلی من العسل – گواراتر از عسل» می‌داند، با نگاه به «قاسم داماد» که در وجد عقد و عروسی است، آن هم شب شهادت یا روز آن، بسیار متفاوت و حتی متضاد می‌گردد.

دشمنان چون نتوانستند این عشق و شور عاشقانه و نیز بیدار کننده و حرکت بخش شیعیان، که برای آنان دردسرساز بوده و هست را کنترل و خاموش کنند، سعی کردند تا با تحریفات خود نگاه را تغییر دهند. نگاهی که در آن نه تنها «معرفت و عشق» شور‌آفرین، بیدار کننده، جهت بخش و حرکت دهنده نیست، بلکه کاملاً تخدیر کننده است.

سعی دارند همه وقایع را از قیام برای «امر به معروف و نهی از منکر» و شعار قرار دادن «هیهات من الذّلة»، و مقابله با ظلم و بیداد و ستم و استکبار و کفر، به یک رومان، تراژدی و در نهایت فیلم هندی مبدل کنند!

به اغلب فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی و هندی و ترکیه‌ای (جهان اسلام) که نگاه کنید، متوجه توطئه می‌شوید که سوژه اصلاً مهم نیست، بلکه محور داستان عشق و عاشقی و هوس زن و مرد نسبت به یک دیگر است.

به ما می‌گویند که اهل بیت علیهم‌السلام و نیز کربلاییان را الگوی خود قرار دهید. خُب حالا سؤال می‌کنیم که اگر پدری، یا عمویی که جای پدر است و نوجوانی دارد، در چنین موقعیتی قرار گرفت، به چه باید بیاندیشد و چه باید بکند؟! در اندیشه دامادی و زن دادن نوجوانش، آن هم در وسط جبهه، در حال محاصره، تشنگی و چند ساعت مانده به مرگ و شهادت بیافتد؟!

تردید نکنید که «قاسم داماد» - شهید فهمیده و نوجوانان مؤمن و مجاهد و ظلم ستیز و بصیر و از جان گذشته در راه اسلام و مسلمین بار نمی‌آورد، بلکه این کار و اثر ایمان و ولایت‌پذیری و شهادت طلبی «قاسم بن الحسن علیه‌السلام» است که نوجوانان و جوانان را در ایمان‌شان محکم و استوار می‌سازد.

وقتی در مراسم بزرگداشت کربلا، عاشورا و یاد و خاطره‌ی نوجوان برجسته‌ای چون «قاسم بن الحسن علیه‌السلام»، به جای تبیین جریانات انحرافی، معرفی اسلام یزیدی و امریکایی، تشریح علل و عوامل تخدیر و انحراف مسلمین، معرفی سردارانی چون ایشان و نیز ذکر مصیبت، سفره‌ی عقد بگسترانند، حجله‌ی نمادین بیارایند، شیرینی و گل و نقل و نبات پخش کنند، برای عزادار بیچاره چه می‌ماند و به کدام سو کشیده می‌شود؟!

شهید مطهری (تحریف‌های عاشورا):

«... از این بالاتر می‌گوید در همان گرما گرم روز عاشورا که می دانید مجال نماز خواندن هم نبود امام نماز خوف خواند و با عجله هم خواند. حتی دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند و تا امام این دو رکعت نماز را خواندند، این دو نفر در اثر تیرهای پیاپی که می‌آمد از پا در آمدند. پس مجالی برای نماز خواندن به اینها نمی‌دادند. ولی گفته‌اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسی راه بیندازید من می‌خواهم عروسی قاسم را با یکی از دخترهایم در اینجا لااقل شبیه آن هم که شده ببینم. من آرزو دارم، آرزو را که نمی شود به گور برد!

شما را به خدا ببینید حرف‌هایی را گاهی وقت‌ها از یک افراد خیلی سطح پایین می‌شنویم که می‌گویند من آرزو دارم مثلاً عروسی پسرم را ببینم، آرزو دارم عروسی دخترم را ببینم، به فردی چون حسین بن علی نسبت می‌دهند آن هم در گرما گرم زد و خورد که مجال نماز خواندن هم نیست!! و می‌گویند حضرت فرمود من در همین جا می‌خواهم دخترم را برای پسر برادرم عقد بکنم و یک شکل از عروسی هم که شده است من در اینجا راه بیاندازم! یکی از چیزهایی که از تعزیه خوانی‌های قدیم ما هرگز جدا نمی‌شد، عروسی قاسم نو کدخدا؛ یعنی نو داماد بود، در صورتی که این در هیچ کتابی از کتاب‌های تاریخی معتبر وجود ندارد. ...»

فاصله رود فرات تا کوفه یکصد کیلومتر بوده است، پس حضرت عباس (ع) چگونه به شط زده است؟!

سوال : شبهات در خصوص موقعیت جغرافیایی کربلا بسیار است، مثل: فاصله رود فرات تا کوفه یکصد کیلومتر بوده است، پس حضرت عباس (ع) چگونه به شط زده است؟! چرا چاه نکندند و ...؟!

پاسخ: وقتی مشاهده می‌کنید که برای کفر (پوشاندن حقایق) و ایجاد شک، شبهه، اعوجاج و انحراف در اذهان عمومی، به هر روش و حیله و دروغی متوسل می‌شوند، باید به حقانیت دانش، بینش و باورهای خود و نیز لجاج و بطلان دشمن بیشتر پی‌ببرید.

ارائه فاصله‌های من درآوردی و دروغین بین مکه و مدینه – مدینه و کربلا – کربلا و شط فرات و ...، از جمله این ضد تبلیغ‌هاست! تا آنجا که حتی فاصله مکه تا کربلا را تا 2400 کیلومتر اعلام کرده و سپس شبهه کرده‌اند که پس ایشان چگونه می‌توانسته در این مدت به کربلا برسد؟! و حال آن که فاصله 1500 کیلومتر بوده و هست و حضرت نیز با سرعتی بین روزانه 50 تا 60 کیلومتر، طی 23 روز این فاصله را طی نموده‌اند که بسیار طبیعی است.

الف - در یک جا می گویند که شط نزدیک بود، چگونه نتوانستند آب بردارند، و در جای دیگری می‌گویند که فاصله شط تا کربلا صد کیلومتر بوده است حضرت عباس علیه‌السلام و دیگران چگونه به شط می‌زدند؟! و برخی نیز نوشته‌اند که 200 کیلومتر بوده است! از آنها بپرسید که آیا اساساً فاصله کربلا تا شهر کوفه که مرکز بوده به صد کیلومتر می‌رسد که فاصله کربلا تا شط فرات صد کیلومتر یا 200 کیلومتر باشد؟!

كربلا در 75 كیلومتری شمال غربی نجف و 80 كیلومتری جنوب غربی بغداد قرار گرفته است و اگر 110 کیلومتر از کربلا دور شویم، به شهر کاظمین می‌رسیم و نه شط فراط؛ و فاصله‌‌ی کربلا تا خود شهر کوفه حدود 80 کیلومتر است.

کربلا در امتداد فرات بوده و هست. در 35 كیلومتری شمال شرقی شهر كربلا شهر مسیب قرار دارد كه رودخانه فرات از آن رد می‌شود و مرقد مطهر طفلان مسلم در آن قرار دارد و شاخه‌ای از فرات نیز به رودخانه‌ی «حسینه» موسوم گردیده است، از داخل شهر کربلا می‌گذرد و می‌دانیم که شهر در اطراف حرمین که 500 متر با هم فاصله دارند، ساخته و آباد شده است. پس فاصله با این شاخه از رود فرات زیاد نبوده است.

همین شاخه رود فرات، سبب وجود نخلستان‌های کوچک و بزرگ در آن منطقه گردید و البته كربلا از جنوب و غرب به بیابان‌های عراق می‌رسد و در شمال غربی آن دریاچه نمك الزازه (بحیرة الملح = دریاچه نمک) قرار دارد.

ب – برخی دیگر مدعی شدند که کربلا به فرات نزدیک بود و حواشی رودخانه‌ها حتماً جلگه است، پس چرا گفته می‌شود صحرای کربلا؟!

هر چند که هنوز هم اطراف رودخانه فرات خشک است، اما کسی نگفته که در منطقه کربلا هیچ آبادانی یا درختی وجود نداشته است! همیشه بیان شده که در اطراف همان شاخه‌ی رودفرات، نخل‌هایی وجود داشت. اما، همه جلگه‌ها که مانند جلگه‌های اطراف رودخانه می‌سی‌سی‌پی نیست. کربلا «جلگه‌ای گرم و خشک - (فرهنگ معین، 6/1316)» بوده و هست و اتفاقاً برای حمله به حضرت عباس علیه‌السلام نیز پشت همین نخل‌ها کمین کرده بودند. اما مسلّم است که حضرت امام حسین (ع) با تعداد نیروی کم در مقابل حدود سی‌هزار نفر، در میان نخل‌ها خیمه نمی‌زدند، بلکه منطقه باز را انتخاب می‌نمودند که به تحرکات دشمن دید داشته باشند و بتوانند با آنها بجنگند.

ج – برخی دیگر با این ذهنیت که لابد کربلا نیز مانند برخی از سواحل مازندران می‌باشد، مدعی شدند که ایشان با توجه به نزدیکی به رودخانه می‌توانستند به راحتی حفر چاه نمایند!

اگر چه در مناطق «جلگه‌ای گرم و خشک» حفر چاه تا رسیدن به آب، آنقدر هم ساده و راحت نیست، اما امام حسین (ع) نیز نسبت به حفر چاه  اقدام نمودند.

بنابر روايت ابن اعثم كوفى و ابن شهرآشوب، امام حسين(عليه السلام) در جلوىِ خيمه (به فاصله‌ی 19 قدم) چاهى حفر كردند. (ابن شهرآشوب، ابى جعفر رشيدالدين محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 50 و ابن اعثم كوفى، ابو محمد احمد بن على، الفتوح، ص 893).

دلیل دیگر حفر چاه توسط امام (ع) و یارانش، نامه عبیدالله بن زیاد به عمر سعد است. او در این نامه نوشت: «اما بعد به من چنین خبر رسانده‌اند كه حسين (عليه السلام) و ياران او چاه‌ها فرو برده‌اند و آب بر مى‌دارند، لهذا ايشان را هيچ فرو ماندگى نيست! چون بر مضمون نامه وقوف يابى، بايد كه حسين بن على (عليه السلام) و ياران او را از كندن چاه منع كنى و نگذارى كه پيرامون آب بگردند». (ابن اعثم كوفى، ابومحمد احمد بن على، الفتوح، ص 893).

پس مسلم است که دیگر دسترسی به آن چاه یا احیاناً چاه‌ها ممکن نشد.

نکته مهم:

هر چند عوامل مأمور به خدشه‌دار نمودن تاریخ کربلا بر این باورند که قطعاً همگان پیگیری نمی‌کنند و بالاخره چند نفری دچار شبهه، شک و تردید می‌شوند، اما بدیهی است که با کم و زیاد کردن فاصله‌‌ی بین شهرها، بررسی احتمالی عمق آب در زیر زمین، سواحل سرسبز مدیترانه فرض نمودن حاشیه رود فرات ... و رواج سایر شبهات در این خصوص، نه تاریخ تغییر می‌یابد و نه حقایق و واقعیت‌های تاریخی مبدل و یا محو می‌شوند. لذا هیچ‌گاه نمی‌توانند القا کنند که کلاً واقعه‌ کربلا و عاشورا رخ نداده است و احیاناً این عده نیز به مرگ طبیعی یا سکته مغزی از دنیا رفته‌اند.

دقت شود که اگر امام حسین علیه‌السلام اصلاً از مکه به سوی کوفه حرکت ننموده باشند، در کربلا محاصره نشده باشند و به همراه فرزندان و یاران، با آن وضع وحشتناک ترور و قتل عام نشده باشند نیز، امام حسین – امام حسین (ع) است و یزید – یزید لعنة الله علیه.

ما ائمه علیهم‌السلام و حقانیت آنها را با فرق شکافته، پهلوی شکسته، جگر پاره‌پاره یا سر بریده نمی‌شناسیم و دلیل‌مان بر بطلان و ظلم معاویه و یزید نیز فقط جنایات آنها نمی‌باشد که با خدشه‌دار نمودن وقایع اتفاقیه بتوانند ایجاد شک و شبهه کنند و جای حق و باطل را تغییر دهند. لذا دقت داشته باشیم که تمامی این تلاش‌ها مذبوحانه، به خاطر سست کردن اعتقادات و باورها و خدشه‌دار نمودن اطلاعات از یک سو و  پوشش دادن به مظالم آنها از سوی دیگر و به خاطر فرو نشاندن بغض به ظالمین است تا این حبّ به اهل بیت علیهم‌السلام و بغض به ظالمین، امروز این چنین نجوشد و تداوم نیابد.

چرا مسلمانان در جنگ بدر آب را به روی کفار بستند که آنها در کربلا تلافی کنند؟

سوال: چرا مسلمانان در جنگ بدر آب را به روی کفار بستند که آنها در کربلا تلافی کنند؟ آیا این یک تاکتیک جنگی نبوده است که ما آن را در کربلا ظلم می‌نامیم؟

جواب :پایگاه پاسخگویی به سؤالات و شبهات (ایکس – شبهه): همیشه ابتدا باید فرض مطروحه در سؤال اثبات شود و سپس پرسیده شود چرا؟ ما نباید هیچ گاه آن چه را علیه خدا، اسلام، قرآن، اهل عصمت (ع) و تاریخ اسلام بیان می‌کنند و هیچ دلیل، مدرک و سندی هم ارائه نمی‌دهند؛ یک اصل مسلّم و ثابت شده فرض کنیم و بعد از خود یا دیگران بپرسیم: چرا؟

اگر به ساختار این سؤال (که بسیار نیز در سایت‌ها و افواه رایج شده است) دقت نمایید، متوجه می‌شوید که اصلاً برای پاسخ طرح نشده است، بلکه به دنبال القای سه مطلب است: اول آن که مسلمانان آب را در جنگ بدر به روی کفار بستند – و دوم آن که واقعه‌ی کربلا یک عکس‌العمل، انتقام و یا مقابله به مثل بوده است!  و سوم آن که در کربلا یک جنگ معمولی بین دو گروه مخالف هم رخ داده است، نه بین ظالم و مظلوم و ظلمی نیز اتفاق نیافتاده است. و البته به دنبال این القائات، اصلاً کاری هم ندارند که شما چه پاسخی می‌دهید؟

الف – پس، اول باید ثابت شود که مسلمانان آب را به روی کفار بسته‌اند! که البته چنین نبوده و در هیچ یک از تواریخ معتبر نیز چنین نیامده است، مضافاً بر این که همگان (مسلمان و غیره) می‌دانند که این روش با آموزه‌های اسلامی و نیز سیره‌ی نبی‌اکرم صلوات الله علیه و آله منافات دارد و اگر جایز بود، امام حسین علیه‌السلام که ابتدا بر شط مسلط بود نیز همین تاکتیک را به کار می‌بستند و هم چنین امیرالؤمنین، حضرت علی علیه‌السلام در جنگ صفین. نه این که دشمن و اسبان‌شان را سیراب کنند. در جنگ صفین نیروهای معاویه شریعه آب را گرفتند و مانع برداشتن آب شدند، امیرالؤمنین، علی علیه السلام دستور داد شریعه را بگیرند، حمله كردند و راه آب را باز كردند، آنان گفتند: حالا ما مانع آنها می‌شویم، امام فرمود: اگر چنین كنید چه فرقی بین شما و آنان خواهد بود؟ لذا مسلمانان مانع از دسترسی دشمن به آب نشدند.

ب – در جنگ بدر نیز نه کفار در شرایطی بودند که بتوانند راه آب را بر مسلمانان ببندند و نه مسلمانان در چنین شرایطی بودند. لذا هیچ یک چنین ننمودند. دشمن نیز به رغم نیرو و سلاح بسیار، در جنگ با مسلمین معتقد شکست خورد و نه این که به خاطر تشنگی از پای درآمده باشد.

در همان ابتدای جنگ سه جنگ‌جوی دلاور از سپاه دشمن که یکی از آنها «عتبه» بود، با حضرت امیرالمؤمنین جنگیدند که هر سه به ضرب شمشیر از پای درآمدند و نه از فرط تشنگی.

ج – چینش دو لشکر در جنگ بدر به گونه‌ای بود که دسترسی به آب برای هر دو مشکل بود. البته موقعیت نیروهای دشمن به مراتب بهتر بود، چرا که هم به لحاظ نفرات و سلاح قوی‌تر بودند و هم در بلندی قرار گرفته بودند. سپاه اسلام نیز هم نیرو و سلاح کمتری داشت و هم در دشت (دامنه) قرار گرفته بود، لذا هر کس که با جنگ کمترین آشنایی داشته باشد، می‌داند که قاعدتاً هر سپاهی که در بلندی قرار گرفته باشد، غالب می‌آید.

خداوند متعال خود در کلام وحی، شرایط و موقعیت استقرار هر دو سپاه را متذکر شده که بیانگر قرار گرفتن سپاه دشمن در بلندی و نیز قرار دادن سواران‌شان در قسمت پایین (حمله گازانبری) و قرار داشتن سپاه اسلام در دشت و بین این دو نیرو است و می‌فرماید:

«إِذْ أَنتُم بِالْعُدْوَةِ الدُّنْیا وَهُم بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوَى وَالرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنكُمْ وَلَوْ تَوَاعَدتَّمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِی الْمِیعَادِ وَلَكِن لِّیقْضِی اللّهُ أَمْرًا كَانَ مَفْعُولًا لِّیهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَینَةٍ وَیحْیى مَنْ حَی عَن بَینَةٍ وَإِنَّ اللّهَ لَسَمِیعٌ عَلِیمٌ» (الأنفال، 42)

ترجمه: آنگاه كه شما بر دامنه نزدیك‌تر بودید و آنان در دامنه دورتر [بلندی ] و سواران [دشمن] پایین‏تر از شما [موضع گرفته] بودند و اگر با یكدیگر وعده گذارده بودید قطعاً در وعده‏گاه خود اختلاف مى‏كردید ولى [چنین شد] تا خداوند كارى را كه انجام‏ شدنى بود به انجام رساند [و] تا كسى كه [باید] هلاك شود با دلیلى روشن هلاك گردد و كسى كه [باید] زنده شود با دلیلى واضح زنده بماند و خداست كه در حقیقت‏شنواى داناست.

د – آیه یادآوری می‌نماید که شما مسلمانان در قسمت پایین که سمت مدینه است قرار داشتید و این موقعیت شما را تضعیف می‌کرد. اما خدا شما را پیروز کرد و در آیات بعد نیز تصریح دارد که از اسباب پیروزی، زیاد نشان دادن عده‌ی کم شما به آنها و کم نشان دادن عده‌ی بسیار آنها به شما بود که سبب رعب آنها و قوت دل شما گردید و بدیهی است که از مهم‌ترین عوامل پیروزی و شکست، همان «شجاعت و قوت قلب» و یا «رعب و حشت» است.

زمخشری می‌نویسد: خداوند می‌خواهد با ذكر این شرایط بفهماند كه دشمن بسیار قوی بوده و اسباب پیروزی آنان فراهم بوده و تعدادشان چند برابر مسلمانان بوده و مسلمانان در شرایط بدی قرار داشتند، بسیار كم و ضعیف بودند و مركز استقرارشان نامناسب بود و پیروزی آنها بر دشمن فقط كار خدا بود چون آنجائی كه مشركان در آن قرار داشتند جای خوبی بود، هم آبها در آنجا بود و هم زمین آنجا سفت و سخت بود در حالی كه در مركز استقرار مسلمانان اصلاً آبی نبود و به علاوه این كه زمینش نیز تماماً شن و ماسه بود و راه رفتن در آن مشكل بود. و از طرف دیگر این مشكل نیز برای مسلمانان بود كه كاروان قریش هم از دست رفته بود و امكان داشت نیروهای محافظ آنها هم به این مشركان بپیوندند. مضافاً بر این که اساساً مسلمانان برای جنگ با كافران به آن منطقه نیامده بودند (که آمادگی جنگی داشته باشند)، بلكه ناگهان با نیروهای دشمن روبرو شدند. (كشاف، ج2، چاپ چهار جلدی، ص223 در ضمن آیه 42 سوره انفال)

ﻫ – چنان چه در تفاسیر صافی و المیزان نیز تصریح شده است، دشمن بر آب مسلط بود، اما امکان بستن آب روی سپاه اسلام را نداشت، چرا که سپاهیان اسلام را محاصره نکرده بود و آنان نیز این امکان را داشتند که از راه‌های دیگر آب به دست آورند (برعکس کربلا). اما در هر حال شرایط دسترسی به آب برای مسلمانان سخت شد که خداوند متعال به تصریح آیه 11 در سوره انفال، برای آنان باران فرستاد.

و – پس، مشهود است که کلّ ساختمان این شبهه، هدفدار بنا گذاشته شده تا سه القای مذکور [بستن آب توسط مسلمانان - انتقام بودن کربلا و حادث نشدن هیچ ظلمی در کربلا] در اذهان صورت پذیرد. بالاخره دشمنان اسلام و کربلا نیز اگر مطلبی خوانده باشند، از همین منابع است و خود بهتر می‌دانند که مسلمانان نه تنها راه آب را نبستند، بلکه اصلاً نمی‌توانستند ببندند و اگر هم می‌توانستند، چنین نمی‌کردند، چنان که جنگ‌های دیگر (صفین و کربلا) شاهد آن است.

عقب افتادگی اسلام!!!

سوال : حدود پنجاه و چند کشور اسلامی وجود دارد که همه دارای حاکمان مسلمان هستند و بر اساس قوانین اسلام اداره می‌شوند، اما همه عقب افتاده و فقیر و دارای بالاترین آمار جرم و جنایت هستند؟

جواب :

اگر گفته می‌شود پنجاه و چند کشور اسلامی وجود دارد، یعنی اکثریت مردمان این کشورها دین‌شان را «مسلمان» بیان می‌دارند، نه این که کشوری اسلامی، دارای حاکمی مسلمان و قوانینی منطبق با شریعت اسلام هستند؟ مضاف بر این که اعلام مسلمانی به عنوان دین، دلیل بر عمل بر آن نمی‌باشد. مگر آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها که اذعان به مسیحیت دارند، اغلب صلیب به گردن می‌اندازند، برای ازدواج، طلاق و تدفین و مجلس ختم به کلیسا می‌روند، یا اول سال‌شان را میلاد حضرت مسیح (ع) قرار دارند، رؤسای جمهور یا نخست وزیران یا صدر اعظم‌ها و نمایندگان‌شان به رغم اظهار علنی به کفر یا لائیسم یا سکولاریسم و ...، به انجیل قسم می‌خورند، در دادگاهی که هیچ یک از قوانینش منطبق با ادیان الهی نیست به انجیل قسم می‌خورند و ...، همه پیروان مسیحیت هستند و حاکمان‌شان مسیحی هستند؟!

به غیر از جمهوری اسلامی ایران، آن هم بعد از انقلاب، کدام کشور اسلامی وجود دارد که حاکمش مسلمان (مؤمن و عامل به اسلام) باشد و اگر هست (که نیست) نظام سیاسی کشورش بر اساس اسلام باشد؟

آیا معاویه، یزید، و کلّ بنی امیه، یا مأمون، هارون و متوکل و کلّ بنی عباس، که ادعای مسلمانی و حتی تشیع داشتند و به همین نام حکومت می‌کردند، مسلمان بودند یا کافران جانی و مردم فریب؟! یا امروز به اصطلاح ملوک عربستان سعودی، مصر، بحرین، اردن، کویت ... حتی ترکیه و مالزی (که نام بردید)، مسلمان هستند و نظام سیاسی و اجرایی کشورشان بر اساس اسلام است؟ یا مردم مسلمانی که قرن‌ها تحت سلطه و هجمه بیگانگان بودند و فرهنگ اصیل خود را از دست داده‌اند، همگی به رغم ادعای مسلمانی، بر طبق اسلام زندگی و عمل می‌کنند؟! اگر کسی بگوید من مسلمان هستم، اما در تمامی شئون زندگی بر اساس مدل‌های غربی و شرقی یا هوای نفس خود عمل کند، ایراد و ضعف از اسلام است یا مسلمانی او؟

مگر در کشور خودمان همه بعد از انقلاب مسلمان شدند؟ خیر. این کشور 1400 سال است اسلامی نامیده می‌شود. اما مأمون‌ها، آقا محمد خان قاجارها، رضاخان‌ها و رژیم های سلطنتی متفاوت به خود دیده است و مردم نیز به هر دلیلی مقابل آنها تسلیم بودند و به رغم نماز و روزه «جاوید شاه» می گفتند. و تسلیم امر خدا نبودند که مسلمان واقعی و عملی باشند. یا آن که گمان می کنیم چون رهبر یک فقیه و نظام اسلامی است و سعی دارد قوانین منطبق با موازین اسلام را مصوب کند، مردم مسلمان ما حتماً آموزه‌های اسلامی را در تمامی شئون زندگی خود پیاده و اجرا می‌کنند؟! اگر این طور بود که حتماً ظهور نیز فرا می‌رسید.

پس علت عقب افتادگی ما، همان غفلت‌ها، جهالت‌ها، تنبلی‌ها، تن به ذلت دادن‌ها، بی‌بصیرتی ها، دشمن ناشناسی‌ها، غرب زدگی و خوشحالی به نوکری برای بیگانگان بوده است، نه اسلامی که نامش را بر پیشانی زدیم، اما نه می‌شناختیم، نه دوستش داشتیم و نه به آن عمل کردیم. این انصاف نیست که به خاطر حصر اسلام، مسدود کردن راه اسلام، نشناختن اسلام و عمل نکردن به اسلام و ترویج دریوزگی دیگران، ما را عقب نگهدارند و بعد بگویند چون مسلمان هستید، لابد اشکال و وضعف از اسلام است!

ضد تبلیغ می‌کنند که ایران قبل از اسلام پیشرفته بود! البته که ایران همیشه پیشرفته بود و پیشرفتش پس از اسلام در جهان شگفتی‌آفرین شد، اما خواب عمیق چند صد ساله‌ی اخیر موجب عقب افتادگی‌اش گردید و امروزه بیداریش مجدداً سبب پیشرفتش گردیده است.

و البته لازم به تذکر است که اگر آمار مورد مطالعه قرار گیرد، معلوم می‌شود که جرم و جنایت در همین کشورهای عقب افتاده که اکثریت مردم‌شان مسلمان هستند، به مراتب کمتر از کشورهای پیشرفته مانند امریکا و یا کشورهای اروپایی می‌باشد. و هر بدبختی و فسادی که تحمیل شده، مثل طالبان یا مواد مخدر در افغانستان، با سرمایه گذاری و حمایت امریکا صورت گرفته است و نه از آموزه‌های اسلام عزیز و یا عمل به آن (که نه می‌دانند و نه عمل می‌کنند).

ایاک نعبد و ایاک نستعین

آیا آیه «ایاک نعبد و ایاک نستعین»، با توسل و شفاعت جستن شیعیان منافات ندارد؟

در متن سؤال آمده است:

آیه‌ی «ایاک نعبد و ایاک نستعین» نزد همه مسلمانان بسیار مشهور و معروف است و هر روز نیز در نمازها تکرار می‌شود. هم عبادت غیر گناه است و هم استعانت جستن از غیر گناه است، در حالی که شیعیان به امامان توسل داشته و شفاعت می‌طلبند و گاه مستقیم از خودشان می‌خواهند؟!

البته که عبادت هر شخصی یا چیزی به غیر از خداواند اَحَد و واحِد شرک است. حتی اگر کسی آیه‌ای نیز در این باره نخوانده باشد، عقلش حکم می‌کند که خروج از «وحدت و توحید» و جایگزینی «دوییت» شرک است. هم چنین بدیهی است که هر کس شخص یا چیزی را جز خداوند منّان در وجود و هستی‌بخشی، الوهیت و ربوبیّت مستقل ببیند، آن هم شرک است. و البته هیچ گاه شیعیان نسبت به هیچ کس و حتی رسول اعظم صلوات الله علیه و آله نیز چنین دیدگاه و اعتقادی نداشته و ندارند.

دقت شود که شیعه و سنّی، هر دو قائل به توسل و شفاعت هستند و فقط وهابیت است که به رغم توسلات و شفاعات خود (به زر، روز و تزویر، به امریکا، انگلیس و اسرائیل، به فراماسون و صهیونیسم بین‌الملل، به پول نفت و ... برای ضربه زدن به اسلام و مسلمین)، سعی دارد با این بهانه‌ها انحراف و اعوجاج در اعتقادات و نیز اختلاف بین مذاهب ایجاد نماید و گمان دارد که توسل و شفاعت خاص شیعیان است و با شرک قلمداد نمودن آن می‌تواند تفرقه ایجاد نماید.

اما بر گردیم به موضوع:

از آیات بسیاری و از جمله «إِیاكَ نَعْبُدُ وإِیاكَ نَسْتَعِینُ»، برای رد و تکذیب و بطلان توسل و شفاعت سوء استفاده می‌کنند. بدیهی است که بهانه اصلی همان «وإِیاكَ نَسْتَعِینُ» است، چرا که عبادت خاص خداست و آیه‌ی دیگری هم وجود ندارد و قابل تأویل و تفسیر به رأی نیز نمی‌باشد. اما در همین خصوص استعانت، اولین سؤالات قرآنی ما این است:

الف – آیا خداوندی که آیات ذیل را نیز نازل نموده است، [العیاذ بالله] خودش نمی‌دانست که به بندگان فرموده است که عقلاً، قلباً و عملاً و با زبان «وإِیاكَ نَسْتَعِینُ» بگویید؟!

«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ» (البقره، 153)

ترجمه: اى كسانى كه ایمان آورده‏اید از شكیبایى و نماز یارى جویید زیرا خدا با شكیبایان است.

یا وحی نمود:

«وَاسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ وَإِنَّهَا لَكَبِیرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخَاشِعِینَ» (البقره، 45)

ترجمه: و از صبر و نماز یارى بگیرید و البتّه آن جز بر خاشعان بسى گران (کاری بس بزرگ و سنگین) است.

«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُواْ فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (المائده، 35)

ترجمه: اى كسانى كه ایمان آورده‏اید! از خدا بترسید و [براى تقرب‏] به سوى او وسیله بجویید و در راه او جهاد كنید، باشد كه رستگار شوید.

ب – فقط استعانت جستن خاص خداوند منّان نیست، علم نیز نزد اوست، هادی نیز اوست، رزق را هم او می‌دهد و شِفا نیز دست اوست و ... . مگر نمی‌گوییم: هوالعلیم – هو الهادی – هو الرزاق – هوالشافی و ...، حال آیا انسان برای کسب علم، هدایت، کسب روزی، بازیابی شفا و بهبودی و ...، به هیچ کتابی، معلمی، درسی، دانشگاهی، کاری، پزشکی، دارویی و ... مراجعه نکرده و متوسل (وسیله‌جویی) نمی‌نماید؟! یا فقط رجوع و توسل (وسیله نمودن) اهل عصمت صلوات الله علیهم اجمعین اشکال دارد، با «ایاک نستعین» منافات دارد و مصداق شرک است.

ج – خداوند متعال کدام فیض را بدون واسطه و وسیله به انسان و سایر مخلوقاتش عطا نموده است که آنها بتوانند بدون واسطه و وسیله از او کسب فیض نمایند؟ حتی کفر و شرک و نفاق نیز بدون واسطه و وسیله میسر نیست. آیا همان‌هایی که علیه اسلام و به ویژه تشیع ضد تبلیغ می‌کنند به ده‌ها، صدها و هزاران واسطه و وسیله، به صورت مستقیم و غیر مستقیم متوسل نشده‌اند؟! آیا به آنها وحی می‌رسد و انحرافات خود را به ما نیز وحی می‌کنند یا دائم در حال شفاعت (جفت شدن) و توسل به وسایل هستند؟!

آیا خداوند متعالی که خالق حکیم است، نمی‌توانست به همگان و به صورت مستقیم وحی بفرستد؟ چرا برای معرفت و شناخت بشر، تزکیه‌ی نفس آنان، تعلیم کتاب و آموزش حکمت، 124 هزار نبی ارسال نمود و به آنان به «وسیله و واسطه» جبرئیل و سایر ملائکه‌ی وحی، وحی ارسال نمود تا از گمراهی و ضلالت در امان مانند؟ و فرمود:

«لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ یتْلُو عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَیزَكِّیهِمْ وَیعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُّبِینٍ» (آل‌عمران، 164)

ترجمه: به یقین خداوند بر مؤمنان منّت نهاد آن گاه كه در میان آنها فرستاده‏اى از خودشان (نه از فرشته و نه از جن) برانگیخت كه آیات او را بر آنها مى‏ خواند و پاكشان مى‏گرداند و كتاب (آسمانى) و احكام شریعت و معارف عقلى به آنها مى‏آموزد، و حقیقت این است كه آنان پیش از آن در گمراهى آشكارى بودند.

حال بشر می‌خواهد به بهانه‌ی «توحید» که آن را هم به واسطه و وسیله انبیا شناخته است، جسم یک جلد کتاب چند صفحه‌ای (که اصل آن نیز به وسیله رسول (ص) ابلاغ شده و توسط اولیای الهی تعلیم شده است) را در دست بگیرد و بگوید «حسبنا کتاب الله – کتاب خدا برای ما کافیست»، و همه این وسایل و واسطه‌های علم، رشد، تزکیه و هدایت را کنار بگذارد؟! آیا این نیرنگ، خدعه، خودفریبی و دیگر فریبی نیست؟!

د – اگر خداوند متعال به واسطه خورشید نور، انرژی و جاذبه داد، اگر به واسطه باران، زمین‌های مرده را زنده کرد و گیاهان را رویانید، اگر ازدواج را وسیله تسکین و آرامش قرار داد، اگر قرآن را کتاب هدایت و رسولش صلوات الله علیه و آله را وسیله‌ی ابلاغ این کتاب و نیز راهنمایی و مربی‌گری فرستاد، اگر اولیایش را برای رهبری فرستاد و فرمود در آخرت نیز هر کسی را با امامش محشور می‌کنم و ...، آیا جاهلانه نیست کسی بگوید من برای «توحید» همه اینها را کنار می‌گذارم؟!

پس عبادت خدا، بندگی، دلبستگی، وابستگی و هدف قرار دادن اوست که در اطاعت از او تجلی می‌یابد و «استعانت از خدا» نیز وسیله‌جویی برای رشد و تقرب به اوست. و البته که انسان نمی‌تواند از سوی خود وسیله قرار داده و تعریف نماید (مثلاً بگوید این بت‌ها شفیع من هستند نزد خدا)، بلکه هر هدفی، خودش راه‌ها، وسایل و وسایط رسیدن را معلوم و تعریف می‌نماید و خداوند متعال نیز امر به اطاعت، تبعیت، وسیله قرار دادن، شفاعت (جفت و همراه بودن با اهل عصمت علیهم‌السلام) را وسیله تقرب به خودش قرار داد. این یعنی «ایاک نستعین».

خطبه غدیر، سوره حمد و استعانت:

*- «مَعاشِرَالنّاسِ، أَنَا صِراطُ الله الْمُسْتَقیمُ الَّذی أَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِی مِنْ بَعْدی. ثُمَّ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ أَئِمَّةُ (الْهُدی)، یهْدونَ إِلَی الْحَقِّ وَ بِهِ یعْدِلونَ. ثُمَّ قَرَأَ: «بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحیمِ الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِ الْعالَمینَ...» إِلی آخِرِها»

ترجمه: هان مردمان! صراط مستقیم خداوند (که در سوره حمد هست و هر روز می‌خوانیم) منم كه شما را به پیروی آن امر فرموده. و پس از من علی است و آن گاه فرزندانم از نسل او، پیشوایان راه راستند كه به درستی و راستی راهنمایند و به آن حكم و دعوت كنند. - سپس پیامبر صلّی الله علیه و آله قرائت فرمود: «بسم الله الرّحمن الرّحیم الحمدللّه ربّ العالمین الرّحمن الرّحیم» - تا آخر سوره.

*- «مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ عَلِیاً وَالطَّیبینَ مِنْ وُلْدی (مِنْ صُلْبِهِ) هُمُ الثِّقْلُ الْأَصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأَكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْ یفْتَرِقا حَتّی یرِدا عَلَی الْحَوْضَ.»

ترجمه: آگاه باشید ای مردم! همانا علی و پاكان از فرزندانم از نسل او، یادگار گران سنگ كوچك‌ترند و قرآن یادگار گران سنگ بزرگ‌تر. هر یك از این دو از دیگر همراه خود خبر می‌دهد و با آن سازگار است. آن دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در حوض كوثر بر من وارد شوند.

*- «مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّما أَكْمَلَ الله عَزَّوَجَلَّ دینَكُمْ بِإِمامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ یأْتَمَّ بِهِ وَبِمَنْ یقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ إِلی یوْمِ الْقِیامَةِ وَالْعَرْضِ عَلَی الله عَزَّوَجَلَّ فَأُولئِكَ الَّذینَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ (فِی الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ) وَ فِی النّارِهُمْ خالِدُونَ، (لایخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَلاهُمْ ینْظَرونَ).»

ترجمه: آگاه باشید ای مردم! خداوند عزّوجلّ دین را با امامت علی تكمیل فرمود. اینك آنان كه از او و جانشینانش از فرزندان من و از نسل او - تا برپایی رستاخیز و عرضه‌ی بر خدا - پیروی نكنند، در دو جهان كرده‌هایشان بیهوده بوده در آتش دوزخ ابدی خواهند بود، (تلاوت این آیه) به گونه‌ای كه نه از عذابشان كاسته و نه برایشان فرصتی خواهد بود.

منبع: پایگاه پاسخگویی به سؤالات و شبهات (ایکس – شبهه)

اختلاف نظر بين شيعیان و اهل تسنّن را در مورد آيه وضو

شبهه :

اختلاف نظر بين شيعیان و اهل تسنّن را در مورد آيه وضوء (إلي المرافق (من المرافق)) در قرآن کريم چیست؟ مفصلاً شرح دهيد.

پاسخ :

نقد و بررسی:

یکی از موارد اختلاف میان شیعیان و اهل سنت، در مسائل فقهی، مسأله شیوه وضو ساختن است. اهل سنت براساس ظاهر اولی آیه وضو[1]، معتقدند که در مرحله شستن دست‌ها می‌توان از سر انگشتان آغاز کرد و به آرنج (مرافق) خاتمه داد. هم‌چنانکه در مرحله مسح پا، با این استدلال که کلمه ارجلکم منصوب و عطف به فاغسلوا است، قائل به وجوب شستن تمام پا تا برآمدگی قوزک پا هستند. بر خلاف اهل سنت، شیعیان معتقدند که باید صورت را از قسمت بالا، از رستن‌گاه مو تا زیر چانه، دست‌ها را از بالای آرنج تا سر انگشتان بشوییم و روی سر و روی پا را هم مسح کنیم. هر کدام از دو گروه بر اثبات نظر خود از ظاهر قرآن و روایات شاهد آورده‌اند.

نگر شیعیان در باب کیفیت وضو

فقیهان شیعه بر اساس شواهدی که در خود آیه کریمه وجود دارد و نیز با تمسک به روایات پرشمار اهل‌بیت علیهم السلام و شیوه رفتاری آنان، به روش خاصی برای وضو ساختن قائلند که توضیح اجمالی آن گذشت. برای توضیح استدلال فقهای شیعه توجه به چند نکته لازم است:

1. در کتاب‌های لغت و نحو براي "إلي" معاني مختلفي ذکر شده است. ابن هشام، در کتاب مغني اللبيب، براي "إلي" هشت معني برشمرده است[2]. اين معاني عبارتند از: 1. انتهاي غايتِ "زمانيّه" يا "مکانيّه" 2. معيّت (به معناي مع) 3. تبيين و اظهار فاعليت مجرور براي فعل يا شبه فعل مقدم 4. به معناي "لام" 5. ظرفيت به معناي "في" 6. ابتدا، که مترادف با معناي "مِن" است 7. به معناي "عند" 8. به معناي تأکيد. در کتاب‌های ديگر نحوی نيز براي "إلي" معاني گوناگوني آمده است[3]. بنابر این تمسک به معنای اولی و معهود الی، برای اثبات این نکته که می‌توان از انگشتان شروع و به آرنج پایان داد، موجه نیست؛ زیرا الی دارای معانی گوناگونی است که بسته به قرائن موجود درکلام و قرائن خارج از آن، باید مناسب‌ترین معنا را در نظر گرفت.

2. در آيه‌ي شريفه، کلمه‌ي "أيديکم" آمده است. از نظر لغوي، "يد" (دست) شامل کتف، بازو، آرنج، ساعد، مچ، کف دست و انگشتان مي‌شود و از آنجا که در وضو، شستن همه‌ي اين قسمت‌ها لازم نیست، خداوند تبارک و تعالي با عبارت "إلي المرافق" شستن دست را محدود به قسمتي مشخص، که شامل انگشتان تا آرنج مي‌شود، نموده است تا کسي گمان نبرد که طبق آيه‌ي شريفه که مي‌فرمايد "دست‌هايتان را بشوييد"، ملزم باشیم کتف را نيز بشويیم. همين موضوع را فقها و دانشمندان بزرگ شيعه، اين گونه توضيح داده‌اند که: کلمه "إلي" در آيه‌ي شريفه، بيان کننده حدّ و غايت "مغسول" است نه کيفيت "غَسل"؛ پس در اين آيه، شارع مقدس بنا داشته است تا محدوده‌ي مشخصي از دست که از انگشتان تا آرنج است را براي شستن، تعيين کند نه اینکه کيفيت شستن را که مثلاً از پايين به بالا يا از بالا به پايين باشد بيان دارد[4].

همان گونه که از مطالب پيش گفته واضح گرديد، از خود آيه نمي‌توان وجوب شستن دست‌ها از بالا به پايين يا حتي عکس اين حالت را استفاده نمود؛ فقهاي عظيم الشأن شيعه با توجه به رواياتي که نقل کننده سنّت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمه معصومين ـ عليهم السّلام ـ بوده و بيان کننده‌ي لزوم شستن دست‌ها از بالا به پايين هستند، وجوب انجام وضوء، به شیوه متداول در میان شیعیان را به دست آورده‌اند. در اين زمينه، روايات فراواني در کتب روایي وجود دارد5 که عموماً، هم وجوب شستنِ از بالا به پايينِ صورت و هم شستنِ از بالا به پايينِ دست‌ها و هم لزوم مسح پا و سر را بيان مي‌کنند.

3. علاوه بر روايات و سنّت معصومين ـ عليهم السّلام ـ، روش متداول میان همه انسان‌ها در هنگام شستشوی صورت و دست‌ها، شاهد خوبی بر درستی نظر شیعیان است. انسان‌ها عادتاً هنگامي که به طور طبيعي، تصميم مي‌گيرند بدن يا صورت يا دست‌هاشان و يا هر چيز ديگري را بشويند، از بالا به پايين، به شستن اقدام مي‌کنند و معمولاً کسي آب را از پايين به بالا نمي ريزد. علاوه بر ادله فوق، تسالم و اجماع قطعيِ اماميّه بر وجوب شستن دست ها از بالا به پايين، خود دلیل موجهی بر این معناست[5].

نگر اهل‌سنت در باب کیفیت وضو

پيروان مذاهب چهارگانه اهل سنت (حنفي، مالکي، شافعي، و حنبلي) معتقدند "شستن دست‌ها واجب است چه از بالا به پايين و چه از پايين به بالا، اگرچه شستن از پايين (از انگشتان) به بالا (به سوي آرنج‌ها) بهتر است[6]." فقهای اهل سنت، صرفا بر اساس ظهور ابتدایی آیه، می‌گویند: چون الی برای انتهای غایت است، بنابر این شستن دست‌ها از سر انگشتان به طرف آرنج صحیح است. در مرحله مسح پا هم، چنانکه گفته شد، قائل به مسح نیستند، بلکه شستن تمام پا را لازم می‌دانند. تفصیل مسائل مربوط به این مسأله را باید رد کتاب‌های مفصل فقهی، خصوصا کتاب‌هایی که ناظر به نظرات همه فرقه‌های مسلمان نگاشته شده است، جستجو کنید[7].

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . مائده/6

[2] . جمال الدين بن هشام الانصاري، مغني اللبيب عن کتب الاعاريب، (انتشارات ايران به خط عبدالرحيم)، ص 39.

[3] . براي نمونه مراجعه کنيد به: الف، حبيش تفليسي، وجوه قرآن، به کوشش دکتر مهدي محقّق، (تهران، انتشارات حکمت، چاپ دوم، 1396 هجري)، ص 26، ب، عبدالغني الدقر، معجم النحو، به اشراف احمد عبيد، (دمشق، مطبعة محمد هاشم الکتبي، چاپ اول، 1975 م)، ص 55.

[4] . ميرزا علي تبريزي غروي، التنقيح في شرح العروة الوثقي تقريراً لبحث آيت الله العظمي السيد ابوالقاسم الموسوي الخوئي، (قم، دارالهادي، للمطبوعات، الطبعة الثالثه، ذيحجه 1410 هجري)، جزء رابع، ص 96.

[5] . براي نمونه نگاه کنيد به: شيخ محمد بن الحسن الحر العاملي، وسائل الشيعه إلي تحصيل مسائل الشريعه، (تهران، مکتبة الاسلاميهّ، الطبعة الثانيهّ، 1383 هجري) ج1، ص 271، باب 15 از ابواب الوضوء.

[6] . براي مطالعه مي توانيد به کتب فقهي اهل تسنّن و يا کتابي مانند: الفقه علي المذاهب الخمسة: الجعفري، الحنفي، المالکي، الشافعي، الحنبلي، نوشته محمد جواد مغنيه (دارالعلم للملايين، بيروت، چاپ پنجم، 1977 م)ص 36 مراجعه نماييد.

[7] . در این زمینه می‌توان به کتاب‌هایی نظیر خلاف شیخ طوسی و الفقه علی المذاب الخمس، تألیف محمدجواد مغنیه مراجعه کرد.

منبع: http://www.andisheqom.com/Files/shobahat.php?level=4&urlId=19&id=119

جواز توسل به پیامبر (ص) و اهل بیت (ع)

پرسش:

آیا توسل به اولیاء خداوند و واسطه قراردادن آنان برای دعا و طلب حاجت شرک است و با قرآن منافات دارد؟

پاسخ:

شرک بودن توسل به اولیاء سخنی است که در قرن هفتم و هشتم از ابن تیمیه و بعد از پیروان او یعنی سلفیه یا وهابیه صادر شد و مبنای درستی ندارد. زیرا قرآن می­فرماید:(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابًا رَحیمًا، ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای این که به فرمان خدا، از وی اطاعت شود. و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم می‏کردند (و فرمانهای خدا را زیر پا می‏گذاردند)، به نزد تو می‏آمدند؛ و از خدا طلب آمرزش می‏کردند؛ و پیامبر هم برای آنها استغفار می‏کرد؛ خدا را توبه پذیر و مهربان می‏یافتند.)[i] و در سوره دیگر می­فرماید:(وَ إِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ، هنگامی که به آنان گفته شود: «بیایید تا رسول خدا برای شما استغفار کند!»، سرهای خود را (از روی استهزا و کبر و غرور) تکان می‏دهند؛ و آنها را می‏بینی که از سخنان تو اعراض کرده و تکبر می‏ورزند!.)[ii]

و در سوره مبارکه یوسف آمده است که برادران یوسف خدمت یعقوب (ع) آمده و عرض کردند: که ای پدر برای ما استغفار کن تا خداوند گناهان ما را بیامرزد که ما از خطا کاران بودیم. حضرت یعقوب (ع) فرمود: بزودی در نزد پروردگارم برای شما استغفار می­کنم.[iii]

حال سؤال ما این است، اگر کسی خدمت پیامبر (ص) یا ائمه اهل بیت (ع) برود و بگوید: پیش خداوند دعا کنید که خداوند مرا بیامرزد آیا شرک است؟ پس چرا قرآن کریم آن را تائید کرده است؟ البته هر حاجت دیگر غیر از آمرزش هم می­تواند طرح کند، چرا که آمرزش ویژگی و خصوصیتی ندارد که بگوییم تنها این درست است. اساساً اسباب دو گونه هستند مادی و معنوی اولیاء خداوند اسباب معنوی هستند که این سبب بودن آنان هم از ناحیه خود خداوند است و هیچ گونه شأن استقلالی ندارند و صد در صد وجود و آثار آنان از خداوند متعال است.

البته از دو نکته نباید غفلت کرد:

نکته اول: این که ممکن است کسی بگوید که اولیاء خداوند الآن در قید حیات نیستند پس این عمل لغو است (نه شرک)، جواب آن است که ما عقیده داریم اولیاء خداوند و همه انسان­هایی که از این جهان رخت بر بسته اند در حیات برزخی به سر برده و با این عالم تعامل دارند؛ هر روز ما در نمازهای یومیه به پیامبر (ص) خطاب می­کنیم و بر او سلام و درود می­فرستیم و می­گوییم: السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته، آیا این یک عمل لغو است یا واقعاً ما پیامبر (ص) را مخاطب خود می­دانیم و او را ناظر به اعمال خود.

نکته دوم: این که ما هرگز رفتار عامیانه گروهی از افراد بی خبر از معالم دینی را توجیه نمی­کنیم که ممکن است برای اولیاء خداوند شأن و قدرتی مستقل از پروردگار متعال قائل باشندبلکه ما نیز آن را شرک می­دانیم. ما عقیده داریم اولیاء خداوند هر شأن و قدرتی که دارند از ناحیه پروردگار متعال است.این عین توحید است.

منبع: http://www.erfan.ir/article/article.php?id=40803

آیا قمه‌زنی در خفا یا تنهایی نیز اشکال دارد و حرام است؟

آیا قمه‌زنی در خفا یا تنهایی نیز اشکال دارد و حرام است؟ برخی عادت دارند و گمان می‌کنند که اگر قمه نزنند، به تکلیف و ابراز خود عمل نکرده‌اند؟!

در کجای شرع مقدس، قمه زدن از مناسک یا احکام و تکالیف شیعیان بیان شده است؟ قمه‌زنی در کدام آیه، روایت، سیره و سنّت اهل بیت علیهم‌السلام و یا فتاوای علما و فقها، حتی یک عمل استحبابی شمرده است؟

دقت شود که واقعه‌ی عاشورا و زنده و نگه‌داشتن یاد آن که سبب پویایی راه آن می‌شود، همیشه مورد توجه و غضب دشمنان اسلام بوده است، لذا در طور تاریخ از هیچ ترفندی برای تحریف و تشکیک در واقعیت‌ها از یک سو و تغییر نوع نگاه و رفتار عاشقان از سوی دیگر، فروگذار نکرده‌اند.

متأسفانه همان‌گونه که خرافاتی وارد دین مردم شده و اقوال غلطی در گفته‌ها و به ویژه ذکر مصیبت‌ها بیان می‌گردد، رفتارهای غلطی نیز توسط دشمنان القا شده و ترویج می‌گردد، که از جمله آنها قمه‌زنی است که مقام معظم رهبری از آن به «بیّن الغی» یعنی گمراهی آشکار تعبیر می‌نمایند. و تأسف‌آورتر آن که سعی دارند به اذهان عمومی اینگونه القا نمایند که در تداوم و انجام آن چه که خرافه و حرام اعلام می‌شود، لابد فضیلیتی هست!

از این رو قمه‌زنی که در گذشته فقط مخصوص عوام و برخی از قبائل بود، امروزه در میان برخی از جوانان و حتی مدعیان مذهب و شعور رایج شده و به آن اصرار نیز می‌ورزند و حتی شنیده می‌شود که برخی به کربلا می‌روند تا آنجا قمه بزنند! بدیهی است این دیگر خرافه، هوای نفس است و نه عشق به امام حسین (ع)،‌ منتهی می‌خواهند با نام مقدس ایشان، رفتارهای خرافی، وهن انگیز و مضر برای اسلام را توجیه و تطهیر کرده و بدینوسیله خودشان را مطرح کنند. بدیهی است اگر عقل و ایمان درستی داشته باشند، باید سلاح‌شان را علیه دشمنان اسلام و جنایاتشان علیه مسلمین به کار برند، چرا به سر خود می‌زنند؟!

قمه زنی از نمودهای بارز القائات دشمنان اسلام و تشیع است. به قول مقام معظم رهبری در زمان شوروی کمونیست در آذربایجان هر رفتار و نماد دینی را تحریم کرده بودند به جز قمه‌زنی. چرا که سبب وهن اسلام می‌شد. چقدر تأسف‌بار است که اگر نام شیعه را از غنی‌ترین فرهنگ اعتقادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی است، در موتورهای جستجو درج  کلیک کنیم، ابتدا عکس یک عده‌ای نشان داده می‌شود که مانند اقوام وحشی در قدیم، به سر خودشان و حتی نوزادان‌شان قمه می‌زنند!

قمه زنی جدیداً حرام نشده است، بلکه از ابتدا عملی غیر عقلی و غیر شرعی و مضر به جسم و جان و فرهنگ و اسلام بوده است، بلکه جدیداً حرمت آن به صورت رسمی بیان گردیده است و اگر علمای سلف مطلبی در تحریم قمه‌زنی بیان نکرده باشند،‌ دلیلش این است که نه خودشان در آن شرایط بودند و نه جامعه‌ی اسلامی شرایطش را داشت و نه حکومت اسلامی قدرتمندی بر سر کار بود. هر چند که آنان نیز در قالب کلیات بیان داشته‌اند که هر کاری موجب ضرر جدی به بدن و بدتر از آن وهن اسلام و دین‌زدایی دیگران گردد، حرام است.

ذیلاً بیانات مقام معظم رهبری، حضرت امام خامنه‌ای به همراه دو استفتاء از ایشان ایفاد می‌گردد که برای درک هر مؤمن عاقلی کفایت است.

(17/03/1373): ... بنده خيلى متأسفم كه بگويم در اين سه، چهار سال اخير، برخى كارها در ارتباط با مراسم عزادارى ماه محرّم ديده شده است كه دست‌هايى به غلط، آن را در جامعه ما ترويج كرده‌اند. كارهايى را باب مى‌كنند و رواج مى‌دهند كه هر كس ناظرِ آن باشد، برايش سؤال به‌وجود مى‌آيد. به‌عنوال مثال، در قديم‌الايام بين طبقه عوام‌النّاس معمول بود كه در روزهاى عزادارى، به بدن خودشان قفل مى‌زدند! البته، پس از مدتى، بزرگان و علما آن را منع كردند و اين رسمِ غلط برافتاد. اما باز مجدّداً شروع به ترويج اين رسم كرده‌اند و شنيدم كه بعضى افراد، در گوشه و كنار اين كشور، به بدن خودشان قفل مى‌زنند! اين چه كارِ غلطى است كه بعضى افراد انجام مى‌دهند!؟

قمه‌زدن نيز همين‌طور است. قمه‌زدن هم از كارهاى خلاف است. مى‌دانم عدّه‌اى خواهند گفت: «حق اين بود كه فلانى اسم قمه را نمى‌آورد.» خواهند گفت: «شما به قمه‌زدن چه‌كار داشتيد؟ عدّه‌اى مى‌زنند؛ بگذاريد بزنند!» نه؛ نمى‌شود در مقابل اين كارِ غلط سكوت كرد. اگر به‌گونه‌اى كه طىّ چهار، پنج سال اخيرِ بعد از جنگ، قمه‌زدن را ترويج كردند و هنوز هم مى‌كنند، در زمان حيات مبارك امام رضوان‌اللَّه‌عليه ترويج مى‌كردند، قطعاً ايشان در مقابل اين قضيه مى‌ايستادند. كارِ غلطى است كه عدّه‌اى قمه به‌دست بگيرند و به سر خودشان بزنند و خون بريزند. اين كار را مى‌كنند كه چه بشود؟! كجاى اين حركت، عزادارى است؟! البته، دست بر سر زدن، به نوعى نشانه عزادارى است. شما بارها ديده‌ايد، كسانى كه مصيبتى برايشان پيش مى‌آيد، برسروسينه خود مى‌كوبند. اين نشانه عزادارىِ معمولى است. اما شما تا به حال كجا ديده‌ايد كه فردى به خاطر رويكرد مصيبتِ عزيزترين عزيزانش، با شمشير برمغز خود بكوبد و از سرِ خود خون جارى كند؟! كجاى اين كار، عزادارى است؟! قمه‌زدن، سنّتى جعلى است. از امورى است كه مربوط به دين نيست و بلاشك، خدا هم از انجام آن راضى نيست. علماى سلف دستشان بسته بود و نمى‌توانستند بگويند «اين كار، غلط و خلاف است.» امروز روز حاكميت اسلام و روز جلوه اسلام است. نبايد كارى كنيم كه آحاد جامعه اسلامىِ برتر، يعنى جامعه محبِ‌ اهل‌بيت عليهم‌السّلام كه به نام مقدس ولىِّ عصر ارواحنافداه، به نام حسين‌بن‌على عليه‌السّلام و به نام اميرالمؤمنين عليه‌الصّلاةوالسّلام، مفتخرند، در نظر مسلمانان و غيرمسلمانان عالم، به‌عنوان يك گروه آدمهاى خرافىِ بى‌منطق معرفى شوند. من حقيقتاً هر چه فكر كردم، ديدم نمى‌توانم اين مطلب - قمه‌زدن - را كه قطعاً يك خلاف و يك بدعت است، به اطّلاع مردم عزيزمان نرسانم. اين كار را نكنند. بنده راضى نيستم. اگر كسى تظاهر به اين معنا كند كه بخواهد قمه بزند، من قلباً از اوناراضى‌ام. اين را من جدّاً عرض مى‌كنم. يك وقت بود در گوشه و كنار، چند نفر دوْرِ هم جمع مى‌شدند و دور از انظار عمومى مبادرت به قمه‌زنى مى‌كردند و كارشان، تظاهر - به اين معنا كه امروز هست - نبود. كسى هم به خوب و بدِ عملشان كار نداشت؛ چرا كه در دايره محدودى انجام مى‌شد. اما يك وقت بناست كه چند هزار نفر، ناگهان در خيابانى از خيابانهاى تهران يا قم يا شهرهاى آذربايجان و يا شهرهاى خراسان ظاهر شوند و با قمه و شمشير برسر خودشان ضربه وارد كنند. اين كار، قطعاً خلاف است. امام حسين عليه‌السّلام، به اين معنا راضى نيست. من نمى‌دانم كدام سليقه‌هايى و از كجا اين بدعتهاى عجيب و خلاف را وارد جوامع اسلامى و جامعه انقلابى ما مى‌كنند؟!

(1/1/1376): ... من در دو، سه سال قبل از اين، راجع به قمه‌زدن مطلبى را گفتم و مردم عزيز ما، آن مطلب را با همه وجود پذيرفتند و عمل كردند. اخيراً مطلبى را كسى به من گفت كه خيلى برايم جالب و عجيب بود. براى شما هم آن مطلب را نقل مى‌كنم. كسى كه با مسائل كشور شوروى سابق و اين بخشى كه شيعه‌نشين است - جمهورى آذربايجان - آشنا بود، مى‌گفت: آن زمان كه كمونيستها بر منطقه آذربايجان شوروى سابق مسلّط شدند، همه آثار اسلامى را از آن‌جا محو كردند. مثلاً مساجد را به انبار تبديل كردند، سالنهاى دينى و حسينيه‌ها را به چيزهاى ديگرى تبديل كردند و هيچ نشانه‌اى از اسلام و دين و تشيّع باقى نگذاشتند. فقط يك چيز را اجازه دادند و آن، قمه زدن بود! دستورالعمل رؤساى كمونيستى به زيردستان خودشان اين بود كه مسلمانان حق ندارند نماز بخوانند، نماز جماعت برگزار كنند، قرآن بخوانند، عزادارى كنند، هيچ كار دينى نبايد بكنند؛ اما اجازه دارند قمه بزنند! چرا؟ چون قمه زدن، براى آنها يك وسيله تبليغ بر ضدّ دين و بر ضدّ تشيع بود. بنابراين، گاهى دشمن از بعضى چيزها، اين گونه عليه دين استفاده مى‌كند. هرجا خرافات به ميان آيد، دين خالص بدنام خواهد شد.

مبلّغان دينى، علماى دينى، متفكّران دينى، عشّاق گسترش اسلام، علاقه‌مندان به اسلام و اهل‌بيت عليهم‌السّلام بايد توجّه كنند كه اسلام و قرآن، با استدلال و منطق همراه است. مكتب اهل بيت، با منطق و استدلال همراه است. اگر استدلال را از آن جدا كردند و به جاى استدلال، خداى نكرده چيزى را وارد كردند كه از منطق دور است و جنبه خرافى دارد، اين درست ضدّ استدلال عمل خواهد كرد. پس، يك ابزار اسلام براى گسترش و غلبه بر همه اديان و جماعات و ملل و كشورها، عبارت از منطق است و ديگرى، عبارت از عدالت اجتماعى است.

(19/10/1386): ... البته گويندگان، وعاظ، مداحان، سرايندگان، همه بايد توجه داشته باشند كه اين يك حقيقت عزيز است؛ با آن نبايست بازى كرد؛ حقايق ماجراى عاشورا را بازيچه نبايد قرار داد. هر كسى يك چيزى به آن اضافه بكند، خرافه‌اى را به آن وصل بكند، كارهاى غير معقول را به نام عزادارى انجام بدهد، اينها نبايد باشد؛ اينها طرفدارى از امام حسين نيست. يك وقتى ما راجع به مسئله‌ى تظاهرات قمه، مطلبى را گفتيم، يك عده‌اى گوشه كنار صداشان بلند شد كه آقا ! اين عزادارى امام حسين است؛ مخالفت نشود با عزادارى امام حسين! اين، مخالفت با عزادارى نيست؛ مخالفت با ضايع كردن عزادارى است. عزادارى امام حسين را نبايد ضايع كرد. منبر حسينى، مجلس حسينى، محل بيان حقايق دينى، يعنى حقايق حسينى است. شعر در اين جهت، حركت در اين جهت، نوحه و مديحه در اين جهت بايد باشد.

(22/09/1388): ... بنابراين، اين عزادارى‌هائى كه انجام ميگيرد، اين گريه و زارى‌اى كه ميشود، اين تشريح حوادث عاشورا كه ميشود، اينها چيزهاى لازمى است. يك عده از موضع روشنفكرى نيايند بگويند آقا، اينها ديگر لازم نيست. نه، اينها لازم است؛ اينها تا آخر لازم است؛ همين كارهائى كه مردم ميكنند. البته يك شكل‌هاى بدى وجود دارد كه گفته‌ايم؛ مثل قمه زدن كه گفتيم اين ممنوع است، نبايد اين كار انجام بگيرد؛ اين، مايه‌ى دراز شدن زبان دشمنان عليه دوستان اهل‌بيت است. اما همين عزادارى متعارفى كه مردم ميكنند؛ دسته‌جات سينه‌زنى راه مى‌اندازند، عَلَم بلند ميكنند، اظهار محبت ميكنند، شعار مينويسند، ميخوانند، گريه ميكنند؛ اينها ارتباط عاطفى را روزبه‌روز بيشتر ميكند؛ اينها خيلى چيزهاى خوبى است. اين، اهميت تبليغ.

(22/09/1388): ... انجام عزاداری به شكل متعارف آن و حركت بصورت دستجات سینه زنی و ذكر مصیبت موجب بیشتر شدن ارتباطات عاطفی مردم خواهد شد اما باید از برخی اشكال عزاداری، همچون قمه زنی كه بد و ناصحیح است و قبلاً هم بر ترك آن تأكید شده پرهیز شود.

استفتائات از مقام معظم رهبری:

س - در روز عاشورا مراسمى مانند قمه زنى و پابرهنه وارد آتش و ذغال روشن شدن برگزار مى‏شود که علاوه بر اينکه باعث بدنام شدن مذهب شيعه اثنى عشرى در انظار علما و پيروان مذاهب اسلامى و مردم جهان مى‏شود، ضررهاى جسمى و روحى هم به اين اشخاص وارد مى‏کند و همچنين موجب توهين به مذهب مى‏گردد، نظر شريف حضرتعالى در اين‌باره چيست؟

ج: هر کارى که براى انسان ضرر داشته و يا باعث وهن دين و مذهب گردد حرام است و مؤمنين بايد از آن اجتناب کنند و مخفى نيست که بيشتر اين امور باعث بدنامى و وهن مذهب اهل بيت(عليهم‌السلام) مى‏شود و اين از بزرگترين ضررها و خسارت‌هاست.

س - آيا قمه زدن به‌طور مخفى حلال است يا اينکه فتواى شريف حضرت عالى عموميت دارد؟

ج: قمه زنى علاوه بر اينکه از نظر عرفى از مظاهر حزن و اندوه محسوب نمى‏شود و سابقه‏اى در عصر ائمه(عليهم‌السلام) و زمانهاى بعد از آن ندارد و تأييدى هم به شکل خاص يا عام از معصوم (عليه‌السلام) در مورد آن نرسيده است، در زمان حاضر موجب وهن و بدنام شدن مذهب مى‏شود بنا بر اين در هيچ حالتى جايز نيست.

فتاوایی از مراجع معظم:

حضرت آیت الله العظمی امام خمینی (ره): در وضع کنونی قمه نزنند.

آیت الله‌العظمی امام خامنه‌ای(دام ظلّه) در مورد قمه زنی علنی یا حتی مخفی: قمه زنى علاوه بر این كه از نظر عرفى از مظاهر حزن و اندوه محسوب نمى‏شود و سابقه‏اى در عصر ائمه «علیهم السلام» و زمان‌هاى بعد از آن ندارد و تأییدى هم به شكل خاص یا عام از معصوم «علیه السلام» در مورد آن نرسیده است، در زمان حاضر موجب وهن و بدنام شدن مذهب مى‏شود بنابر این در هیچ حالتى جایز نیست. (رساله اجوبه، سوال 1461)

مرحوم حضرت آیت الله العظمی بهجت(ره): ازهرعملی كه باعث وهن به تشیع می شود باید پرهیز نمود.

مرحوم آیت الله العظمی فاضل لنکرانی(ره)‌: توجه به گرایشی كه نسبت به اسلام و تشیع بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، در اكثر نقاط جهان پیدا شده است و ایران اسلامی به عنوان ام القرای جهان اسلام، شناخته می‌شود و اعمال و رفتار ملت ایران به عنوان الگو و بیانگر اسلام، مطرح است،‌ لازم است در رابطه با مسائل سوگواری و عزاداری سالار شهیدان، حضرت امام حسین ـ علیه السلام ـ به گونه‌ای عمل ‌شود، كه موجب گرایش بیشتر و علاقه‌مندی شدیدتر به آن حضرت و هدف مقدس وی گردد. پیداست در این شرایط، مسئله قمه زدن نه تنها چنین نقشی ندارد، بلكه به علت عدم قابلیت پذیرش، و نداشتن هیچ گونه توجیه قابل فهم مخالفین، نتیجه سوء بر آن مترتب خواهد شد. لذا لازم است، شیعیان علاقه‌مند به مكتب امام حسین ـ علیه‌السلام ـ از آن خود‌داری نمایند؛ و چنان چه در این مورد، نذری وجود داشته باشد؛ نذر واجد شرایط صحت و انعقاد نیست.

آیت الله العظمی سیستانی: باید از کارهایی که عزاداری را خدشه‌دار می‌کند اجتناب شود‌.

آیت الله العظمی مکارم شیرازی: قمه زنی قطعاً حرام است و باید از انجام اعمالی که موجب وهن مذهب و یا آسیب به بدن می‌شود اجتناب کرد‌.

حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی: برای حفظ شعائر حسینی، باید از ورود بدعت‌ها و كارهای خلاف به نام عزاداری، جلوگیری كرد (دقت شود که ایشان نه تنها جایز نمی‌دانند، بلکه می‌فرمایند باید جلوگیری کرد) و نیز می‌فرمایند: «موضوع، حكم وجوب حفظ شعائر حسینی(ع) است. این كارهای خلاف، بدعت است»

آیت الله العظمی نوری همدانی: قمه زدن اشکال دارد. - عزاداران محترم و متعهد به جای این که قمه را بر فرق خود بکوبند در فکر آن باشند قمه را بر سر دشمنان اسلام که اراضی آنان را اشغال و در فکر تضعیف آنان می‌باشند و منابع آنان را غارت و بالاخره هر روزی با ترفند جدیدی حیات اسلامی آنها را به مخاطره می اندازند بکوبند . خداوند توفیق بیشتر برای پیمودن این راه به همه ی مسلمانان عنایت بفرماید.

آیت الله العظمی جوادی آملی: چیزی که مایه وهن اسلام و پایه هتک حرمت عزاداری است جایز نیست، انتظار می رود از قمه زنی و مانند آن پرهیز شود.

آیة الله العظمی سید كاظم حائری: خرافاتی مانند قمه‏زنی، موجب بدنامی اسلام و تشیع است.

حال با این فتاوا، اگر کسی گمان نمود که چون غالب فقهای اسلام، قمه‌زنی را حرام کرده‌اند، اگر او انجام دهد، لابد به امام حسین علیه‌السلام مقرب‌تر می‌گردد و یا بیشتر مورد لطف و عنایت او قرار می‌گیرد(؟!)، به عقل، دانش، بینش، بصیرت و تقوای او بر می‌گردد و جایی برای بحث باقی نمی‌نماند.

منبع : www.x-shobhe.com